۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خونه» ثبت شده است

قصه‌های من و مام‌بزرگم (۱۴)

مام‌بزرگ شب‌ها قبل از خواب یک دعایی می‌خواند. وقتی که مسواک زده‌ام، کاغذ و کتاب‌های پخش و پلا روی تختم را منتقل کرده‌ام روی میز تحریر و صندلی‌اش و آرام گرفته‌ام زیر لحاف گلدار بنفش که مام‌بزرگ مخصوص زمستانم آماده کرده و فریاد زده‌ام"شب به خیر مامان" که اگر از صدای بلند تلویزیون تشخیصش بدهد، جواب می‌‌دهد و سفارش می‌کند صبح بدون صبحانه نروم و تلویزیون را خاموش می‌کند، بافتنی‌اش را می‌گذارد کنار، یک‌کم در آشپزخانه تق و توق می‌کند، چراغ راهرو را می‌کشد و کمی بعد، خانه هم تاریک می‌شود. چشم‌هایم را می‌‌بندم و گوش می‌دهم به زمزمه‌ی ذکر مام‌بزرگ که أشهد أن لا اله الا الله دارد. پیش از آن‌که خیالی به خاطرم برسد، به خواب می‌روم. 

 امشب مام‌بزرگ خانه نیست. با لحافم خوابیده‌ام سر جای او که بوی یقه‌ی لباسش را می‌دهد. خانه خیلی خالی و پر از تنهایی است. ساعت پنج صبح باید بیدار شوم. خوابم نمی‌برد. پر از بی‌قراری‌ام. 



  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۲۱ آذر ۹۷

من مام‌بزرگ را دارم (۱۳)

 به خانه آمدم، شانه‌ام می‌لرزید. خیلی شب بود و من بسیار خسته بودم از تکاپوی هر لحظه‌ای و کلنجار مداوم با خودم. پیش از طلوع بیرون زده بودم و برای تنم هم دیگر نایی نمانده بود. کلید انداختم. هوای گرم پناهم داد. آمدم داخل، دیدم مام‌بزرگ بخاری را راه انداخته. دیشبش با بافتنی و چندتا پتو خوابیده بودم. آهی کشیدم از خوشی. سلام کردم. خسته نباشیدی گفت. روزی قوت من از همین خوش‌آمدگویی‌های وقت رسیدن مام‌بزرگ است. دوست دارم وقتی می‌رسم خانه، کسی با من صحبت کند. دوستش دارم وقتی حواسش به من هست، می‌پرسید: یک جوری مریضی انگار، یا شاید کارت زیاده. می‌گفتم: خوبم. آن شب رمقی برایم نمانده بود. کوله‌ام را کناری انداختم و با مقنعه روی زمین خوابیدم. قبل از آن‌که چشم‌هایم بسته شود پرسید: دوست داری کتلت درست کنم برای فردات؟ جویده جویده گفتم عاشقشم. 

در خواب و بیداری بودم، نمی‌دانم چه قدر گذشته بود. صداهای غریبه شنیدم. صدای خانه وقتی فقط خودمان دوتا نیستیم و مهمان هست. تن به بیدار شدن ندادم. 

نیمه شب بود. هول، پریدم از خواب. خانه ساکت بود، امن و لذت‌بخش مثل وقتی فقط خودمان دوتا هستیم. از لای در مام‌بزرگ را دیدم که نشسته بود روی کاناپه‌اش کنار بخاری، با صدای هولناکی تلویزیون می‌دید و بافتنی آبی راه‌راهی می‌بافت که جوراب یک پسربچه‌ی چهارماهه بود. نیم‌خیز شدم. ترسیده و بی‌پناه، بلندتر از صدای تلویزیون داد زدم: مام‌بزرگ، کتلت داریم هنوز؟ لبخند آرام‌بخشی زد وگفت: فکر کردی می‌خوریم و برای تو نگه نمی‌دارم؟ 



فردایش با خودم بردم، کنار این‌ها خوردیم‌شان. این و اون.


  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۳ آبان ۹۷

روزانه های من و مام بزرگ (12)

 تا خرخره ی روزهایمان برنامه چیده ایم. صبح ها با خورشید بیرون می آییم و چند ساعتی بعد از خورشید به خانه باز می گردیم؛ بی جان، نفله، تماما درد و کبودی و ناله و پتوها کپه، روی هم مانده، تا بخزیم زیرشان و صورتمان را پنهان کنیم تا سرمای آن بیرون یادش برود و بعد از پشت لحاف و پتوهای گل گلی و پلنگی و راه راه تا عینک بیاییم بیرون و از مام بزرگ بپرسیم:« چه خبر؟» 

مام بزرگ تمام روزش را نشسته روی کاناپه اش، یک دور کاموا از دور کلاف آزاد کرده، پیچیده دور انگشتش، دانه ها را از این میل به آن میل رد کرده و تا آستین پولیور پسرانه بافته. سهیلا خاله از بالا آمده و برایش آش آورده و تعریف کرده اشرف خاله مشهد نمی آید. آشش کم نمک و پر سبزی بوده و «وقتی بهش می گی بدش میاد»؛ ناراحت شده و رفته بالا و مام بزرگ زنگ زده به اشرف خاله که چرا نمی آید مشهد؟ و او همان هایی را که به سهیلا خاله گفته بوده، دوباره گفته و مام بزرگ زنگ زده به فاطمه زن دایی که اشرف به فلان و بهمان دلیل بی خیال مشهد شده، حالا که یک نفر جا داریم، تو بیا که بعد چهلم خواهرت حال و هوایی عوض بکنی. زن دایی هم اولش گفته نه و دایی را چه کار کنم ولی بعد قبول کرده و قرار شده یک شنبه شب بیاید این جا که شام شان را بخورند و بروند راه آهن.

بعد اخبار ساعت ۹ شروع می شود و با این که همان چیزهایی را می گوید که اخبار ساعت ۲، مام بزرگ هیچ رقمه بی خیال نمی شود و اعتقاد راسخ دارد:« خبرهای مهم رو می گذارند شب می گن.» به هرحال، من هم خبر خواندن آقای حیاتی را دوست دارم و تا آخرش منتظر می نشینم شاید آقای اصغری بیاید برای هواشناسی. این مرد به گزارش آب و هوا اندازه ی فینال چمپیونز لیگ هیجان می دهد و همیشه آخرش اضافه می کند:«شب های بعد هم با ما همراه باشید.» به اندازه ی سرنوشت شوت سوباسا، تعلیق!



خ.بعد نوشت: یکی از مخاطب های خوب برنامه، این لینک رو فرستادند: کلیک

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۸ مهر ۹۷

قصه‌های من بی‌مام‌بزرگ (11)


 این سه ماهه، درست و حساب مام‌بزرگ را ندیده‌ام. همه‌اش سرگرم نوه نتیجه‌هایش بوده و سفرهای استانی. دلم پر می‌زند برایش. خانه را دسته‌ی گل کرده‌ام و قرمه‌سبزی بار گذاشته‌ام که از راه برسد، کلید بیندازد و کفش‌هایش را قبل از قالیچه‌ی ورودی خانه دربیاورد، من بدوم به استقبالش، عصایش را بگیرم و مثل غلامرضای فیلم مادر دنباله‌ی چادرش را، ببویم، ببوسم و او بنشیند جای همیشگی‌اش در خانه، همان‌طور که کلوچه و نان‌گرده از جامه‌دانش در می‌آورد، مدام بپرسد این چند وقته به اندازه‌ی کافی غذا خورده‌ام؟ و من برایش یک لیوان آب بیاورم و بگویم شام، قورمه‌سبزی گذاشته‌ام؛ که او بگوید آبش خنک نیست، از آن یکی بطری باید می‌ریختم و اصلا مگر من آشپزی هم بلدم؟ که نق بزنم و پا بکوبم «مااام‌بزرگ من بیست سااالم شده.» 

هنوز خبر ندارد دانشگاه قبول شده‌ام. چندتا دانه شیرینی پخته‌ام که با هم برای این یک سالی که زحمت کشیدیم جشن بگیریم. همه‌ی آن وقت‌هایی که من سر و ته می‌خوابیدم وسط اتاق پذیرایی و درس می‌خواندم و او با دو تا دانه سیب زرد لکه‌دار توی دامنش، می‌نشست کنارم و آرام آرام پوست می‌گرفت و دستم می‌داد. وقت‌هایی که درس‌هایی که خوانده بودم به او پس می‌دادم و او با رو کردن تجربیات بی‌مانندش، ناگفته‌های تاریخ را برایم شفاف‌سازی می‌کرد. مثل سال‌های پیش، روزهای دبستان که کنارم می‌نشست و با هم تمرین‌های ریاضی‌ام را حل می‌کردیم. 

 دو ماهی می‌شود که خموده و بی‌چاره‌ام، در اسارت دیواره‌ها و آدم‌ها و او با قلاب و کاموا ننشسته زیر آفتاب بعد از ظهری، کنار گلدان‌ها، گره پشت گره عروسکی یا لباسی ببافد برای بچه‌ها و یواشی بی‌این‌که سر بلند کند بگوید:« چی شده؟ یکی دو روزه که اخمات توی همه.» یا لااقل نبوده که در عوالم خودش بچرخد توی اتاق و آشپزخانه و تق و توق کند و مرا وسط فیلم بلند کند که بروم بالای چهارپایه و از آسمان هفتم بطری آب‌غوره‌اش را پیدا کنم، بدهم دستش، که نهار یک آش من درآوردی بی‌نظیر به خوردم بدهد. دلم برای تلویزیون دیدنش تنگ شده که با خودم بخندم «صداش رو برده روی 100» و پشت‌بندش توی دلم بگویم «قربانت بروم.» و مدام صدایم بزند:« خورشید، بیا این رو ببین. بدو تا نرفته.» (هرچند که یک بار زنگ زد خانه که بگوید بزنم شبکه 5.) راستش مام‌بزرگ، هیچ‌وقت رویم نشد بگویم آن دشت گل‌های نرگسی که سر اذان نشان می‌دهند، با کامپیوتر درستش کرده‌اند. خجالت کشیدم از دنیایی که ساختیم در برابر دنیایی که شما می‌شناسی.

زودتر بیا مام‌بزرگ. من کلی آشپزخانه را سابیده‌ام ولی مثل وقتی که تو در آن می‌چرخی و آواز می‌خوانی، نور ندارد. گل‌ها را آب داده‌ام ولی از دست من جان نمی‌گیرند. یاکریم‌هایت از من فرار می‌کنند. مورچه هم خانه را برداشته ولی من دلم نمی‌آید با آن‌ها مقابله کنم. مام‌بزرگ اگر تو نباشی، دیگر بچه‌ها به این‌جا سر نمی‌زنند. خانه نور ندارد، من همه‌ی چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. مام‌بزرگ، حتی لبخند آقا هم در قاب عکس الکی‌ست. 



خ. خاطرتون هست قصه‌ی اول رو؟ گلستون خونه فقط بوی مادر رو کم داشت. 

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

گفتم دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم. کافی است دیگر. بیشتر از این نمی‌خواهم. گفتم برایم مهم نیست بقیه چه بگویند. برای چه خودم را اذیت کنم؟  گفت به‌خاطر من.

اولین‌بار بود که از من می‌خواست به‌خاطر او کاری انجام بدهم. خواست از تلاش دست نکشم.




خ. پانزده سال پیش٬ در همین خانه٬ زیر همین سقف٬ همین‌جا که حالا نشسته‌ام٬ با تن تبدار افتاده بودم. نیمه‌شب بیدار شدم توی بغل بابا٬ تو داشتی دستمال خیسی را به سر و پایم می‌کشیدی. صدایت زدم. دستم را گرفتی و آهسته آهسته با من حرف زدی. نمی‌فهمیدم چه می‌گویی ولی همین که صدایت را می‌شنیدم٬ کافی بود برای من.

من بزرگ شده‌ام مامان. زندگی را شروع کرده‌ام. اما هنوز٬ یک شب‌هایی از خواب می‌پرم٬ ترسیده٬ تنها٬ تبدار٬ تو را صدا می‌کنم. مامان بیا دستم را بگیر.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۷

نازلی سخن نگفت





تو هم با من قهری خانوم؟

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۳ مرداد ۹۶

گلستون خونه فقط بوی مادرو کم داشت

کلید میندازم به در کوچه و بازش می کنم. آخر راهرو، کفش ها به صف جفت شده بغل دیوار. کنار کتونی های خاکی من، کفش های تمیز سالخورده ش نشستن. از میون در نیمه بسته، می بینم که چراغ خونه روشنه و تلویزیون، بلند بلند حرف می زنه با گوشای سنگینش. از دل گرفتگی یک ماه روز و شب تنهایی خونه؛ از سر شوقِ بودن نفر دیگه، که منو با دیوارها تنها نمیذاره؛ بال میزنم تا شکاف در. آروم هلش میدم و سرک می کشم.. "مامان.."   گوشاش سنگینه. گوشاش نیمه بسته س به دنیای شلوغ بیرون. یواشکی جلو میرم و نگاش می کنم که تل زده به گوشه ی موهاش و کنج آشپزخونه با شیشه ی مربا کلنجار میره..

 



+ کسی برگشته که خانه اش موطن من است. وطن جایی ست که آغوشش را حرام نمی کند. شاتوت رسیده اش را به دست کوچک تو می دهد. گل سرخ انارش برای تو می روید. تابستان ها آبدوغ خیارت می شود، شربت سکنجبینت می شود؛ زمستان ها گل گاو زبان دم کرده روی بخاری. به انتظارت گیری می اندازد لای در مبادا که بیایی و در بسته باشد به رویت.. و خانه ای ست که سهم آبگوشتت همیشه چشم به راه، روی اجاقش قل میزند.


خ.عنوان. مادر


  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۶

همدان 3_ خاطره

من همه چیز را با عطر و بویش به یاد می آورم. مثل تابستان اول دبیرستان که بوی کولر خاک گرفته می داد. مثل اولین بار که بعد از کنکور رفتم دیدن آقا معلم. توی 401 عزیز خودمان یکوری نشسته بود و بچه ها دورش را گرفته بودند. نمی دیدمش. نزدیکتر شدم و بوی عطر آشناش آمد. چشم هام را بستم و از حجم دلتنگی جمع شدم. 

دور میدان باباطاهر ایستادیم که دیگران سوغات سفالی بخرند. نگاه کردم به کلاه فیروزه ای اش. آن روزهایی که اینجا زندگی می کردیم، با بابا می آمدم اینجا. سوادم نم می کشید هنوز. بابا برایم می خواند
       " غم عشقت بیابون پرورم کرد

                                              فراغت مرغ بی بال و پرم کرد

        به مو واجی صبوری کن صبوری

                                              صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد"


 هوا بوی شاهِ چراغ می داد؛ بوی کوچه ی باغ ِ امیریه ی تهران.. هیچ بویی.

 تنها جایی که آدم بس که عادت کرده به هوایش، بویش را حس نمی کند، خانه است.

  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.