۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بچه ها» ثبت شده است

ساعت چای

سه تایی نشستیم پشت میز آشپزخونه. سه تا فنجون چای و ظرف سوهان و چهارتا چشم کوچک پر برق که بخارچای رو دنبال می کنن.  
به اونی که قد بلندتره میگم که دیشب نباید اون طوری رفتار می کرد. میگم که باید مواظب مامان باشه. مرد شده دیگه.. داره میره کلاس اول.  تازه دیشب که نیومد پیش ما بخوابه چه شعر و قصه های قشنگی رو از دست داد.
اونکه مهربون تره گفت که آره.. شکوفه ی گلابی خیلی قشنگ بود.
اون که دیشب نحس شده بود چشماش فضول میشه و میگه میشه الان بخونیش؟ 
میگم نه .. اون لالایی شبانه س. میگم که بذار یه شعر دیگه بخونم. 
اونکه آروم و حساس تره باهام زمزمه می کنه : کاش می شد با تو مثل خودت بود. کاش چشمام مثل چشای خوشگلت بود.. دو تا آب نبات مشکی٬ آلویی یا تمشکی. که صدتا برق میزنن مثل میوه ی بهشتی..
وقتی که شعر تموم میشه٬ اون که کنجکاوتره و از شعر جدید خوشش اومده میگه خورشید٬ توی چشمای تو عنکبوته. 
بعد نگاه می کنه به اونکه قدش کوتاه تره و میگه تو چشمای تو.. تو چشمای تو صادقه.. خود منم. 
اونکه تو چشماش صادق میگه تو چشمای تو پنجره و گلدونه.
اونکه فضول تره و قدش بلند تره و حق به جانبه میگه ولی من دوست دارم تو چشمام عنکبوت باشه.
اونکه مهربون تره جواب میده من دوست دارم تو چشمام گل باشه٬ که هروقت چشمامو بو کنن بوی خوب بده.

نگام می کنه و می خنده. تو چشماش دو تا ستاره می درخشه. چشماش قشنگه. بس که چشماش قشنگه٬ همه دنیا قشنگ میشن وقتی نگاشون می کنه. 
می خنده.. میگه خورشید فکر کنم چاییمون خنک شد.
  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶

لیلی نام دیگر اردشیر است

پیرو همون مسائل خوشحالی پراکنی، برای لیلی پریسا قصه ی "دختر نارنج و ترنج" رو خونده بودم. براش کامنت گذاشتم که لطفا تلگرامش رو بده تا براش بفرستم. یک هفته ای گذشت و خبری نشد. دوشنبه و پنجشنبه هم که هرهفته موعد پست گذاشتنش بود، چیزی ننوشت. داشتم از نگرانی دق می کردم که اومد و برام نوشت..




لیلی خانم تشریف فرما شدن :)




فرشته ی کوچک، قشنگ خانم، خوش اومدی. دنیا جای قشنگیه. امیدوار باش و خوش بگذرون. 





خ. حال پریسا و لیلی خوبه. در استراحتن. ایشالله یکم بعدتر خانم مادر میان و کلی حرف و تعریف دارن برامون :)

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۹ تیر ۹۶

وقتی برج زهرماری به دیگرون نپر

وسط قیامت٬ نشسته بودم روی مبل و بیخودی تلگرامو رفرش می کردم. دورم خونواده می چرخیدن و فرشا رو لوله می کردن و تلویزیونو رو دست می بردن. وسط خونه ی خالی ٬ به قول مامان با هفت من بغض٬ نشسته بودم و به روی خودم نمیاوردم. منتظر یه اشاره که بترکم و داد و بیداد و کودتا..

اومد و نشست رو لبه ی مبل. قدش کوتاهه. ساده و معصوم٬ مثل روزهای پنج سالگی خودم. گفت خورشید٬ ناراحتی؟  نگاه کردم به چشماش که همیشه براق و کنجکاوه. فکر کردم که چی بگم..

گفت میخوای برات تبلیغات اجرا کنم؟






خ. بهش گفته بودم که وقتی بچه بودم٬ بابام تبلیغات تلویزیونو ضبط کرده بود. وقتایی که خیلی غصه دار می شدم و میرفتم گوشه ی خونه گریه و گریه.. برام میذاشت. می خندیدم. می رقصیدم.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۶ خرداد ۹۶

یک وقت هایی، یک حرف هایی، گوله می شوند توی گلوت

امشب ابرها بسیار نزدیک زمین شده اند. آنقدر نزدیک که بتوان حرکت شان را روی پوست صورتت حس کنی..  



خ. وقتی می بینی حرف های گیر کرده در گلوت را بلاگر دیگری نوشته.

خ. دل من مانده در آن جاده ی پر پیچ و خم در دل کوه های جنگلی (یا جنگل های کوهی) . آن بالا، پیش آدمهای پرلبخند پرتلاش، پشت خانه های چوبی، روستا و گاو و بوقلمون و اردک هاش.. و آن کانکس کوچک بی مناسبت.. که مدرسه ی بچه های روستا بود.   خدایا شما که خبر داری از بزرگترین آرزوی من.

خ. پر آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۸ فروردين ۹۶

دم مرگی یخ نزنی یه وقت


_کجا داری میری؟
+برم دیگه..
_ کجا؟
+ برم خودمو غرق کنم تو رودخونه..
..

_ سرده..
+ لباس گرم می پوشم.
_آره.. دستکش هم بردار. رودخونه خیلی سرده.





_ برادر جان ۶ سالشه :)

  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.