پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

مفصل تر یا مرور سالیانی که گذشت

عرض سلام و ادب!

میخوام یه خبر مهم بهتون بدم.

بذارین از اولش شروع کنم. پنجم دبستان بودم، کتاب درسیمون ته هر درس، یه صفحه برای انشا داشت. اولین بار، دبستان حضرت رقیه، کلاس 5/1 ، وایسادم جلوی تخته و اولین انشامو از توصیف خونه ی قبلیمون، مسون درختای توت و آواز گنجشک ها خوندم. وقتی تموم شد، همه برام دست زدن. خانم رضایی با لبخند گفت "چقدر قشنگ بود." تعجب کردم. اولین بار بود که رو به روی صفحه ی سفید می نشستم و چیزی رو خیال می کردم و کلمات رو می چیدم کنار هم. تشویق شدم ولی نمی دونستم چرا. 

نوشتن، به مدد زنگ انشای مدرسه ی راهنمایی ادامه دار شد. خانم رحیمی ادبیاتُ جدی می گرفت. سخت نمره می داد و آه و ناله ی بچه ها رو در می آورد. من تکیه می دادم به ستون وسط کلاس 1/1  و ریز ریز می نوشتم. یه بار موضوع داده بود "تنهایی". فکر کردم چرا راوی همیشه "او" یا "من" ـه؟ نوشتم، با زاویه ی دید دوم شخص. 20 شدم. خانم رحیمی گفت تو قلمت خوبه. 

سال بعد برای مسابقه ی منطقه شعر فرستادم. "شاداب باش.." اول شد. از همین حوالی به بعد، نوشتن و ادبیات خصلت من شد. از همون ساعت اول و روز اول، هرکس نقشی داره تو کلاس. یکی میشه اونی که میشینه نیمکت نزدیک معلم و داوطلب حل همه ی مسئله هاس. یکی هست که همیشه اون ته ها خوابه. من هم اونی بودم عشق ادبیات بود. سوگلی همه ی معلمای ادبیات. خطم خوب بود، یه عالمه کتاب خونده بودم و بهتر از همه انشا می نوشتم. 

سیزده سالگی یه نت بوک صورتی خریدم که اسمش لاله س. از روی دست بابا وبلاگی تو پرشین بلاگ ساختم به اسم شمس الملوک. خونده شدن بهم مزه کرده بود. دلم نوشتن می خواست. خواننده های اونجا بیشتر آشناهای وبلاگی بابا بودن. که جوان ترینشون ده سال از من بزرگتر بود. یه بار جعفری نژاد یکی از پستامو لینک کرد. محسن باقرلو (کرگدن معروف) اومده بود و کامنت داده بود (با همون مدل مختص خودش) "شما خیلی خوب می نویسی. آففرین." با دو تا "ف" .  خوشحال می شدم. خوشم میومد ولی نمی فهمیدم باز. چرا میگن نوشته های من خوبه؟

دبیرستانی شدیم. فرصت ها کمتر شد. مدرسه دیگه فقط به ما دستور زبان و کلیله و دمنه یاد می داد. خودآزمایی و شعر حفظی و همین چیزها. من آدم ول معطلیم. باید چیزی برام تکلیف باشه که پاش بشینم و انجامش بدم. به تفریحی و سرگرمی و وقت گذرونی اعصابم نمی کشه. وسطش ول می کنم میرم. وبلاگ برام فرصت بود. 4 سال اونجا نوشتم. و مثل همه ی وبلاگ نویسای عالم، رسیدم به اونجایی که وایمیسی و از خودت می پرسی "این چیزا چیه می نویسم؟ چرا کسی باید نوشته های منو بخونه؟" بزرگ شده بودم و بیشتر خونده بودم. نوشتن، هرچقدر لذت بخش، به نظرم کافی نبود. به نظرم من فقط در حد همون نوشته های 13 سالگی بودم.

درشو تخته کردم. بعد از اون فقط خوندم، پشت سر هم. هرچیزی که به دستم می رسید. ارزش کلمات رو فهمیدم. کلمات رو شناختم. و بیشتر تو خودم فرو رفتم. من هیچ چیز نمی تونستم بنویسم که در برابر این شاهکارهای بی نظیر، قابل قبول باشه. من یه خواننده ی قوی شدم. چشمام به نوشته های خوب عادت کرد و دیگه نتونستم بنویسم. که هرچی نوشتم، ناقص بود و کم و بی ارزش. 

سال پیش، همین موقع ها بود که دیدم اینطوری نمیشه. یک راه بیشتر نیست برای بهتر نوشتن. بیشتر نوشتن.. . سه ماه طول کشید تا با خودم کنار اومدم و این پنجره باز شد. سعی کردم با وسواس هام کنار بیام. اما هنوز نوشته های جِدیمُ نصفه رها می کنم و هنوز هم پای هر پست فکر می کنم خوندنشون ارزشی نداره. هنوز هم وقتی لطف می کنید و از نوشته هام تعریف می کنید، خوشحال میشم اما نمی فهمم چرا.

نوشتن برای من راه نفس کشیدنه. و حالا.. امروز ، دفتر یک نشریه بودم و قبولم کردن و قراره کمکم کنن جدی تر بنویسم. بسیار امیدوارم و میخوام سعیم رو بکنم. لطفا برام دعا کنید خوب باشم. 


 

ان شاء اللّه که یه روز یکی از بهترین نویسنده ها میشی جانم😍😍😍
سرعتت زیاده ها..
متاسفانه تا جایی که حضور ذهن دارم کمتر نوشته‌ی جدی ازتون خوندم، ولی همین متن‌هاتون رو هم دوست داشتم، شیوه‌ی بیان و لحن نوشته و اینا رو :) 
تبریک میگم. مطمئناً در این راه پیشرفت‌های زیادی خواهید داشت چون علاقه دارید و تواناییش رو هم :) 
بلا به جونمه. جایی منتشرشون نمی کنم.
خیلی ممنونم. به امید خدا.
نت ایرانسل رو الگو کردم :)) یه وقتایی سرعتم مافوق تصوره یه وقتایی لاکپشتی :)) 
:دی
روزای اولی که اینجا شروع کردی به نوشتن رو یادمه. هی با خودت کلنجار میرفتی. این کلنجار رفتن برا نوشتن رو میشد فهمید از بین نوشته ها. :)
امیدوارم تو این مسیر جدید ثابت قدم باشید. و موفق و موید و مظفر و منصور :))
آره.. ممنونم. ما به نوشتن امید داریم.
چقدر عالی
پاهی نوشته های اونورو بذار اینور ماهم بخونیم
چشم :)
خب الان چی میشه گفت جز تبریک و چقدر خوب و عالی!
الان این نوشته کوتاه شما بی پیرایه بود.فکر کنم این پیرایگی، ویژگی قلم شماست که خواننده ها آخرش میگن "قشنگ بود".

وسواس ننوشتن بخاطر دونستن اینکه نوشته خوب چه شکلیه،وسواس خوبیه،به شرطی که مانع نوشتن نشه. یه وقتایی هدف از نوشتن چیزی جز میدون دادن به کلمه ها نیست. خیلی وقتا از همین میدون دادن ساده یه قرائتای عمیقی میشه که خود نویسنده تعجب میکنه!
 
خیلی ممنونم حاج آقا.
درسته. باید بهش غلبه کنم. 
جمله ی آخر :)
باریک :)
ساقول :)
هه من می دونم کدوم نشریه هه
حس شاخ بودن دست داد
من می دونم به انتخابشون افتخار خواهند کرد. جزو بدیهیاته. عین من که به دوستیم با همچین خورشیدی افتخار می کنم
:))
ما محشریم
قلم خوبی دارید
خوشحال شدم.
ممنون که گفتین.
شنبه ۳ تیر ۹۶ , ۱۵:۲۷ خورشید جاودان
حالا بخاطر خورشید بودنم حسادت کن ولی حسرت اصلی مال منه که با خوندن این پست اون موقع هایی که تو کلاس تشویق می شدی و نوشته هات روز به روز بهتر میشد دفترای من پاره می شد و مدادم شکسته که ننویسم  معلم های زمان ما هم که ... 
هعی گفتن نداره  فقط سالهاست که حسرت نویسنده شدن به دلم مونده اولین وبلاگم یادداشت های نویسنده ای که هر گز نویسنده نشد بود
الانم نویسنده خوبی نیستم حتی در حد یه انشا 
دوم راهنمایی اخرین باری بود که تو مسابقه داستان نویسی شهر ستان مقام اول رو کسب کردم اما هیچ کس خوشحال نشد 

:(
خوبیه نوشتن اینه که منحصر به اونایی که درست بلدنش نمیشه. مال همه س. 
شنبه ۳ تیر ۹۶ , ۱۶:۲۸ خورشید جاودان
من میخوام خوب بنویسم دختر جان)) حدی از خوبی که خودم راضی باشم وگرنه همه میتونن بنویسن در این شکی نیست 
پس بنویس اونطوری که خودت راضی باشی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan