گردتم درد می کنه. اولین بار نیست که کار حالمو بد می کنه. وقتی مچت از درد نمی چرخه٬ وقتی انگشتات بی حس میشن و دیگه نمی تونی راپیدو بینشون نگه داری. وقتی نشستن برات سخت میشه. وقتی پاهات خواب میرن چون پیش میاد دو روز بایستی و کار کنی. وقتی درد مهره های گردنت یه همراه همیشگی میشه. تیر می کشه.. انگار خنجر فرو کرده باشن. وقتی خوابیدن یه آرزو٬ یه خیال میشه. وقتی تحمل می کنی و کار و کار و سر بالا می کنی می بینی صبح شد و هنوز تموم نشده..

من مال اینجا نیستم. همه ی سعیمو می کنم که خوب باشم اما نیستم. نمیخوام معمولی باشم. از معمولی بودن بیزارم. گردنم درد می کنه. نمی تونم تکونش بدم. از تو بیزارم. از تو که عاشقانه دوست دارم و مال من نیستی.‌.  برو به جهنم دانشکده ی معماری




خ. من هیچ وقت و در هیچ حالی کامنتا رو نمی بندم. بستن کامنتا یعنی رفاقت ممنوع. یعنی جلوی دهنتو بگیرم و نذارم حرفاتو بزنی. من دلم میخواد که حرف بزنی.. کامنت دونی رو هیچ وقت نمی بندم. لطفا خودت رعایت کن.