مثل همیشه صفحه ی سفیدی باز کردم و در خودکار مشکی را چسباندم به تهش. عنوان٬ بالا سمت راست. شروع کردم به نوشتن جملات پراکنده ای که خط اصلی نوشته را ازشان بیرون می کشم. روال٬ عادی و همیشه بود. شب هم بود و چراغ کوچه روشن.

کلمه.. کلمات اوضاع را عوض می کنند. خواسته و ناخواسته می پرند بیرون و حمله ور می شوند. و هرچه کلمات واقعی تر٬ ضربات کاری ترمثل حرف زدن از آسمان پر ستاره با یک نابینا. چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی..

داشت پیش می رفت. کلمه ها پشت هم چیده می شدند. رفتم سر خط٬ خواسته یا ناخواسته٬ از دهانم در رفت. «مستاجر بودن همیشه این حس مزخرف را دارد.. » ..

کلمات.. به زبان آوردن یک واژه ی کوچک گاهی٬ سالها و روزها و بسیار لحظه ها را پیش چشم هایت زنده می کند. مثل گوشه ی ریش شده ی ناخن٬ یک لحظه اگر بکشیش.. 

نوشتم٬ نوشتم٬ ریز تر و تو در تو. نوشتم و دندان ساییدم. نوشتم و به خودم پیچیدم. نوشتم و فحش دادم و نفرین کردم. نوشتم و دیدم نوشتن جواب نمی دهد.. بالشم را بغل کردم و بلند بلند ضجه زدم و ترسیدم از نوشتن. 

بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است..

کلمات وحشی اند. کلمات می توانند ما را به جنون بکشانند. حواستان به واژه ها باشد..