اولین بار، ده دوازده ساله بودم، مام بزرگ داشت دکتر سلام نگاه می کرد. آقای دکتر از اهدای عضو و نجات همنوع می گفت. گفت که بهتر است اهدا کننده، این تصمیم را با خانواده در میان بگذارد که پس از احیانا مرگ مغزی و برای احیانا اهدای عضو رضایت بدهند. 

رو کردم به اهل خانه و گفتم که من راضیم. اهدایم کنند. که گفتند اعضای بدن تو به درد مورچه های تصادفی می خورد فقط.   خنده شد.

دوم بار، همین نمایشگاه کتاب بود. یک گوشه ی سالن، دوتا خانم ایستاده بودند و جلویشان یک عالمه کاغذ بود. رفتم و گفتم سلام. گفت سلام. 

هرچه منتظر شدم چیزی توضیح نداد. گفتم "دارید چیکار می کنید؟"   گفت "اهدای عضویم."

گفتم "خب، منم میخوام."  یک سری توضیحات داد و گفت "..ما اسمتونو ثبت می کنیم و کارت می گیری" و فلان. 

گفتم "خب ثبت کن."   گفت" نمی تونم. سیستم خرابه. بعدا خودت برو تو سایت"  که من رفتم خانه و خب.. آن طوری نگاه نکن. یادم رفت.


بار سوم، آقاگل چالش کرده بود. توی سایت رفتم ولی وارد نمی شد. 

دوتا پست قبلی هم، آقاگل آمده بود و کامنت گذاشته بود که اگر من اهدا بشوم خوشحال می شود. (از کیسه ی خلیفه می بخشد :/)  دوباره پا شدیم رفتیم سایت اهدای عضو.. ولی باز هم نشد.اصلا وارد نمی شود. انصافا چطوری رفتید ثبت نام کردید؟ کمک کنید.


بعدا نوشت: موفق شدم 



خ.حرف بزنیم: ببینید بچه ها، ما باید بلد باشیم خوشحال شویم. باید بتوانیم خودمان و بقیه را خوشحال کنیم. نباید دنبال اتفاقات بزرگ برای شادی باشیم. من متوجه نیت های خیرخواهانه ی شما هستم. دمتان هم گرم که انقدر شریف و بزرگوارید. من سعی می کنم گرسنه های دنیا سیر بشوند، جنگ ها صلح بشوند، انسان های فقیر حسرت به دل نگیرند، من برای بچه های تنها لالایی می خوانم و تلاش خودم را می کنم که جهان آینده، جای بهتری باشد. می فهمم که خوشبختی یک مسئله ی جمعی ست. اگر دنیا خوشحال بشود، ما هم.. . منتها، اول از همه ما باید بتوانیم برای خودمان خوشحالی را تعریف کنیم. باید بتوانیم حال خوش تولید کنیم. باید بلد بشویم غم و غصه ی دل آدم کنار دستی مان را پاک کنیم. من عمیقا معتقدم که تغییر کل، منوط به تغییر اجزاس. 


خ. همه ی درخواست های دوستان به روی چشم. همه را با شوق انجام می دهم و بی اندازه ممنونم برای همراهی تان.  این چندتا خط بالا هم الکی است. گیر کرده بود توی گلویم. 


خ. لعنت به بازسازی و بنایی. لعنت به تحویل پروژه. لعنت به تنهایی و حال بد ماماا. لعنت به وقتی که همزمان می شوند :/