پنجره می‌چکد

:سر کیف

هیچی بیشتر از یه نوشته ی خوب منو سر ذوق نمیاره. هیچی مثل یه شعر خوب نمی تونه حال و هوامو عوض کنه.

امروز روز وبلاگی خوبی بود. 



خ. سوال. من برای خوشحال کردنت چیکار میتونم بکنم؟

چ خوب :)


+ یه هاسلبلاد X1D . مرسی اَه :))
آقا چیزه.. از اون جایی که من اصولا آدم زیر خط فقریم٬ سعی کنید به صورت معنوی خوشحال شین.
"روز وبلاگی..."

جالبه :)

خب آره..
من یه بخشی از روزمو برای وبلاگ خوندن و دوستای وبلاگیم میذارم.
امروز از اون روزهای بسیار شیرین بود.
خوشبحال دوستات :)
خواننده ی خوبی دارن...:)
رونوشت به دوستام :)
یه روز با رنگ زرد و آبی فیروزه ای پست بذار :دی
-_-
تو دیگه چرا حنانه؟
این یه فرصت استثناییه. 
سواستفاده کن.

+چشم
با حنا موافقم
و اینکه بیای بریم بیرون
بریم. هروقت و هرجایی بگی.
خدا را سپاس پس
دم شما هم گرم
یعنی همیشه تو این شرایط فرصت هان رو از دست میدم. آه :/
خلاقیت نداری فرزند.
نمیشه خودت تقلب برسونی؟
به این سالها که کنار هم بودیم فکر کن.
ما خیلی کارا کردیم کنار هم..
خیلی کارا هم نکردیم ؛)
همیشه خوندن یا شنیدنِ روایت‌های زندگیِ دیگران برام لذت‌بخش و جالب بوده. از این جهت وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌نویسی رو دوست دارم.
من هم‌این حس و حال صادقانه رو خیلی دوست دارم.
من امروز نیومدم وب...ولی شب که اومدم با اون اتفاق جذاب رو به رو شدم و یه تنه کل روز  مجازی و واقعیمو قشنگ کرد :))) امیدوارم روزای وبلاگی خوب بیشتری رو تجربه کنی و کنیم ^_^

:: این سواله رو با ما بودی ینی؟ :)) 
اوممممممم...
خیلی شجاعت میخواد این سوال چون هر چیزی ممکنه بگیم! :دی
یکم بیفتی تو زحمت عیب داره؟
به جای من یه ساندویج بخر و ببر به یکی از بچه های کار(تو تهران زیادن این عزیزا درسته؟) بده. بشین پیشش تا بخوره. بعدم یه عکس یادگاری خندون باهم بگیرین تا هر وقت دیدیش لبخند بزنی! :))

چقدر من پرروئم آخه!!! :|
اصلا خوشم نیومد از اون پستت.

حریر.. من این کارو می کنم.. و قطعا تجربه ی خیلی خوبی برای من میشه و کلی بهمون خوش می گذره.

ولی خب از این حس و حال چیزی نصیب تو نمیشه. 
چقدر خوب
وبلاگ خانم حریر رو هم که میخوندم ایشونم یه اتفاق خوب داشت
خیلی خوبه این اتفاقات خوب
ادم ناخوداگاه احساس خوشحالی میکنه
منتقل میشه بلاخره

همین که بیشتر از اتفاقات خوب زندگی مطلب بذاری عالیه
به من که اصلا حس خوشحالی منتقل نشد از وبلاگ خانم حریر.  بیشتر حس حسودی منتقل شد.

تو چقدر قانعی فرزند..
خوشحال و شاد و خندانین پس :))
.
ما هم بگیم؟ یا مخاطب خاص داشت اون خورشید نوشت؟
اه چقدر از این شعر بدم میاد. مخصوصا اونجا که باید دست میزدیم و پا می کوبیدیم.

مخاطب همه ی نوشته های اینجا٬ همه ی خواننده های اینجان. مگر اینکه اسم ببرم.
مشتاقم ببینم چی میخواید بگید.
عزیزجانم خب طرف وبلاگ نداره! ایمیل هم نذاشت... باید یه جوری ازش تشکر می کردم دیگه :|

:: عیبی نداره. همینکه بدونم بچه ای که داره سختی میکشه برا چرخوندن چرخ زندگیش(کاری که وظیفۀ یه بچه نیست) برای چند دقیقه شاد باشه و از دیدن اون ساندویج و مهربونی تو لبخند بزنه و ذوق کنه برام کافیه. هم خوشحال میشم و هم آرامش می گیرم :)
:) 
بار آخرت باشه.


شما خیلی فرهیخته این. دمتون گرم.. ولی آخه..  :/
ولی آخه اش دیگه چیه؟ :)))
خب مثلا یه عکس هم از قیافه خندونش بگیر بده به من که هر وقت می بینم دلم براش غنچ بره! خوبه؟ :))
نه.. خوب نیست. 
مشکل دارم باهاش..
مشکلمم فقط با تو نیست.

اصلا یه درگیری ذهنی شد برام :/

+ولی اونو انجام میدم.
:/
اصلا من پست میذارم که شما بیای دو نقطه های کج و کوله بذاری
عه خب اصن اگه اذیت میشی کلا بیخیال! نمی خواد... دوست ندارم اذیت بشی یا مجبور! حالا من یه پیشنهاد دادم. میتونی انجام ندی باور کن! من اصلنشم ناراحت نمیشم ^_^ فقط به جای اون یه چیز دیگه ازت میخوام :دی
نه.. اصلا اون مسئله ای نیست. من انجامش میدم. سخت نیست برام.
خدا رو شکر ایشالا همیشه ایام روزهات شاد باشه.


+
برامون بیزحمت دعا کن :)
مِنِیش اَراَت دعا کَم 
منم برات دعا میکنم :)

دعا می کنم.
یه نقاشی برام بکش با یه بیت شعر زیرش:))
:)
چشم
یکی از داستان های نارنج و ترنج و بخونی برام بفرستی :-)
:)
خود قصه ی نارنج و ترنجو میخونم.
من هول شدم :دی 
آروم باش..
نیم ساعت فکر کردم ببینم اونموقع چی تو ذهنم بود! یادم نیومد. :))
از این نظر شانس آوردید چون یادمه درخواست سختی بود.
.
پس با این حال فقط یکی دو درخواست میمونه. یکی اینکه مارو دعا کنین این چند وقت. دومی هم اینکه تو سایت اهدای عضو ثبت نام کنین اگه براتون مقدوره. و اگه ثبت نام کردید یک پست بنویسید و معرفی کنین به بقیه. :)

ان شالله همیشه کیف تون کوک باشه. 
دیگه پیریه و فراموشی..
چشم
وبلاگ خوبی داری
به وبلاگ منم سر بزن

:دی

گمونم پیام خوبی نیست وقتی می بینیش ولی جالب میشه وقتی ببینیش :)
ببین کی اومده.. 
:)))
این سوال که با چی می تونم خوشحالش کنم بزرگ ترین سوال من در روابط انسانی ـه.
سختی ش اینجاست که حدسام حتا درباره ی نزدیک ترین ها اشتباه در میاد و من بع انجا رسیدم که بپرسم از دوستام !
من معمولا می دونم چطور آدما رو خوشحال کنم. 

تو چیزی نمیخوای دخترک دم کنکوری؟
دوستام رو پس می خوام >_<
چقدر بد که کاری از من برنمیاد.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan