دو روزه داریم اثاث خونه ی مام بزرگو جمع می کنیم. قراره کاغذ دیواریا رو عوض کنن و برای اتاق دیوار بکشن. پیرزن از صبح که چشم باز می کنه شروع می کنه.. کمدا رو میریزه بیرون، کتابا رو تو کارتن می کنه، یهو نیست میشه میری می بینی زیر تخت داره کیسه ها رو می جوره. 
داریم رختخوابا رو یه گوشه تلنبار می کنیم..
پتو ها رو میندازم زمین و میگم آخه مامان.. الان برای چی همه خونه زندگیتو ریختی بهم؟ اینا که معلوم نیست کی بیان و بخوان شروع کنن. یه چیزی گفتن، حالا کی تصمیم بگیرن و برن دنبال خریدش که بعد بیان نصب کنن.. تو از الان خونه رو جمع کردی؟
میگه فردا قراره دایی با کارگر بیاد که تیغه بچینن برای اتاق. پتو ها رو ننداز زمین مامان. بیا بذار همین بالا.

تشک ها رو میذارم جلوی پاش و میگم بذار هر وقت که اومدن، با هم جمع و جور می کنیم. الان ما که دست تنها نمی تونیم مبل و تخت و میزا رو جا به جا کنیم. دست و پات درد می گیره ها.. بذار بچه ها بیان بعد. 
خم میشه تشک رو برمیداره و میگه الان خودمون کم کم جمع می کنیم سر حوصله، می دونیم چی رو کجا میذاریم.  اون موقع هول هولی میشه. اینا رو زمین نذار که دوباره دولا شیم برشون داریم.

متکا ها رو از اتاق میارم و پرت می کنم زمین. یه تخته چوب بزرگ دستشه. میگم این برای چیه؟
داد میزنه  برای اینکه بزنم تو اون مخت حالیت شه. دو ساعته دارم میگم اینا رو ننداز زمین بیار بذار این بالا.