پنجره می‌چکد

اعصاب نداره :|

دو روزه داریم اثاث خونه ی مام بزرگو جمع می کنیم. قراره کاغذ دیواریا رو عوض کنن و برای اتاق دیوار بکشن. پیرزن از صبح که چشم باز می کنه شروع می کنه.. کمدا رو میریزه بیرون، کتابا رو تو کارتن می کنه، یهو نیست میشه میری می بینی زیر تخت داره کیسه ها رو می جوره. 
داریم رختخوابا رو یه گوشه تلنبار می کنیم..
پتو ها رو میندازم زمین و میگم آخه مامان.. الان برای چی همه خونه زندگیتو ریختی بهم؟ اینا که معلوم نیست کی بیان و بخوان شروع کنن. یه چیزی گفتن، حالا کی تصمیم بگیرن و برن دنبال خریدش که بعد بیان نصب کنن.. تو از الان خونه رو جمع کردی؟
میگه فردا قراره دایی با کارگر بیاد که تیغه بچینن برای اتاق. پتو ها رو ننداز زمین مامان. بیا بذار همین بالا.

تشک ها رو میذارم جلوی پاش و میگم بذار هر وقت که اومدن، با هم جمع و جور می کنیم. الان ما که دست تنها نمی تونیم مبل و تخت و میزا رو جا به جا کنیم. دست و پات درد می گیره ها.. بذار بچه ها بیان بعد. 
خم میشه تشک رو برمیداره و میگه الان خودمون کم کم جمع می کنیم سر حوصله، می دونیم چی رو کجا میذاریم.  اون موقع هول هولی میشه. اینا رو زمین نذار که دوباره دولا شیم برشون داریم.

متکا ها رو از اتاق میارم و پرت می کنم زمین. یه تخته چوب بزرگ دستشه. میگم این برای چیه؟
داد میزنه  برای اینکه بزنم تو اون مخت حالیت شه. دو ساعته دارم میگم اینا رو ننداز زمین بیار بذار این بالا. 



امیدوارم زنده بمونین آخرش :))))
مادربزرگا همینجورین. مادربزرگ من مثلا اگه گفت بیا درخت انگور تو حیاط رو داربست بزن ببند. اگه ساعت 1ظهر هم باشه. دمای هوا 30درجه هم باشه اگه نرم بگم بزار عصر که هوا خنک شد میبینم 5دقیقه بعدش خودش رفته رو چهارپایه و نردبون. :|
دیگه مجبورم پاشم برم براش درست کنم بیام. :)
آخ آخ.. آره.. 
خب عزیز من دو دقیقه بشین ما انجامش میدیم دیگه.

خدا حفظشون کنه برامون.
راس میگه دیگه بنده خدا
ننداز خوب عه :-D
همه تمرکزم رو قانع کردنش بود. نمیشنیدم که میگه نذار زمین.
مادر بزرگ و عمه منم اینجورین :| اعتقادی به اینکه بذار بقیه ام بیان راحت تره ندارن :|
چرا؟؟ آخه چرا؟؟
مواظب خودت باش خورشید :))
اون روزم داشتم غر میزدم میگه از زیر کابینت هونگو بیار. 
آوردم. میگم بیا.
میگه بزن تو سرت مغزت بیاد سر جاش.



خداکمکت کنه میفمم الان چ حالی داری :/
ولی خب کلا مامان بزرگا همین کاراشونم جذابه :)))
:))

محشرن
شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶ , ۲۱:۳۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
الهی خدا حفظشون کنه^_^
من هیچ کدوم از مامان بزرگ هامو ندیدم:(
:(

خدا رحمتشون کنه
😐😐😐😐
:
یا خدا O_O

خدا حفظش کنه ولی کلا no asab :))

همین کاراشون باعث میشه دلمون براشون قیلی ویلی بره :)
:)
چقد هوس خونه مامان جون کردم من :)
خدا حفظشون کنه
مادر بزرگ ها عشقند به خدا :)
هستن
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan