امروز قرار نبود کتاب بخرم. رفتم و به هرچی که رسیدم دلم خواست و چندتا چیزی که لازم نداشتم خریدم. الکی الکی پنجاه تومن خرج کردم .. این برای من هزینه ی زیادیه.

کمی بعد از ظهر پدرام اینا رو دیدم. من 13 سالم بود که پدرام مسافری "آقای هنوز" رو می نوشت. بعد از اون هم مثل خیلی بلاگرای دیگه بعد حادثه ی بلاگفا، کوچ کرد به تلگرام. فکر کنید 6 سال نوشته های یکی رو خاموش می خونید و بعد یه روز کوله تونو برمیدارین میرین نمایشگاه دیدنشون. خیلی خوب بود. خانم آقای هنوز هم وبلاگ نویس بودن و دورادور می خوندمشون. برای هممون کلوچه ی شمال و گیفت عروسی آورده بودن.  جمع خوبی بود. انگار تو بهشت زهرا بودیم و سرخاک عزیز از دست رفته، داشتن از خاطرات خوشش می گفتن. 

برگشتنی گیر افتادم تو سیل. ژاکتمو انداختم رو کوله م که کتابا خیس نشن و دویدم تو بارون. راه تموم نمی شد. خیس و خسته و گرسنه، با پاهایی که ده ساعت راه رفتن و کوله ی سنگین کتاب، چسبیدم به میله ی مترو.. جا هم برای نشستن نبود و راه، تموم نمی شد. لرزم گرفته بود. کوله رو زمین انداختم و ژاکتو رو شونه هام. یادم افتاد کسی نیست تو خونه. نگاش کردم گفتم خدا واسه هیشکس نخوادش آقا مرتضا.




خ. تا بعد از ظهر امروز این یک پست خوشحال بود. این نشون میده که من چقدر تحت تاثیر محیطم.

خ. میخواستم از غنایم اولین روز قراروبلاگی_نمایشگاه گردی عکس بگیرم، هیچ وسیله ی عکس گیرنده ای نداشتم. نشستم کلی غصه خوردم. بعضی چیزا غم دلیل نداشتنشون، بزرگتر از حسرت نداشتنشونه. می فهمی چی میگم؟

خ. حالم یه طوریه که انگار 6،7 تا مسکن خوردم. کی میخواد با این حال مریض فردا سحر پا شه بره سر کلاس قرائت؟ خدا سر هیشکس نیاره آسد مرتضا