پنجره می‌چکد

بلاخره از یک جایی باید شروع کرد

نمی شود این طور. هر روزِ روز را بدوی و بچرخی که جا نمانی و باز هم نرسی و بترسی. و هر شب که خوابت نبرد و خوابت برد و پرید و کابوس شد؛ زانو بغل کنی و آه بکشی و همه خواب باشند.. که بیدار هم اگر بودند چه تفاوت؟ نه تو اهل حرف گفتنی، نه آنها اهل گوش کردن.

باید پشت کیبورد ها بازگردیم. باید تن های خسته مان را بچلانیم روی مانیتور؛ حس و حالمان بیرون بزند. شاید احساسات از دست رفته مان را باز پیدا کردیم.

برای دنیایی که گوش شنیدن ندارد، باید بنویسیم.

بنویسیم.. بنویسم..

برای من که نمی توانم داد بزنم، نمی توانم درد دل کنم، نمی توانم بگویم "دوستت دارم" ، نوشتن تنها راهی ست که می توانم خودم را بروز دهم. حالا بعد از یک سال ننوشتن، یک خورشید و یک کیبورد و یک وبلاگ، چه حرفی دارند برای هم؟

چندین بار قبل، به اینجای نوشته که می رسید، صفحه را می بستم و می رفتم پی زندگیم. اما این بار قصد کردم تمامش کنم. با اینکه مغایر اصل نوشتن است (حرف باید به دل بیاید، کلمه شود و دست، نقشش کند بر کاغذ)؛ من زورکی هم که شده، دل به شک هم که باشم، حتی اگر این خانه دلش با من صاف نباشد، می نشینم همین جا و آنقدر می نویسم، می نویسم، که دل، حرف و کلمات را باهم بسازد.

بلاخره روزی باید این پنجره را باز کرد.

پنجره را... بااز







طول میکشه برسی به اینجا که به زور هم که شده خودت رو وادار به نوشتن کنی. 
به نظرم دردات هرچقد بیشتر باشن زودتر میرسی! رسیدم که میگم :)
نه راستش.. به نظرم ربط داره به اینکه چقدر حرف تو دلت داری.
من الان یه بی حرفم که میخواد زبون باز کنه.
داشتم فکر می کردم پنجره کیست که یادم اومد پنجره همان خورشید خودمان است. 
:))

خوش برگشتید. ان شالله کم کم انگشتاتون با صفحه کلید اشتی کنه و حروف و کلمات از دل بر بیاد و بر دستاتون جاری بشه :)
موفق و موید.
سلام آقاگل 
:خجالت

دعای خیر کنین برامون پدربزرگ 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan