نمی شود این طور. هر روزِ روز را بدوی و بچرخی که جا نمانی و باز هم نرسی و بترسی. و هر شب که خوابت نبرد و خوابت برد و پرید و کابوس شد؛ زانو بغل کنی و آه بکشی و همه خواب باشند.. که بیدار هم اگر بودند چه تفاوت؟ نه تو اهل حرف گفتنی، نه آنها اهل گوش کردن.

باید پشت کیبورد ها بازگردیم. باید تن های خسته مان را بچلانیم روی مانیتور؛ حس و حالمان بیرون بزند. شاید احساسات از دست رفته مان را باز پیدا کردیم.

برای دنیایی که گوش شنیدن ندارد، باید بنویسیم.

بنویسیم.. بنویسم..

برای من که نمی توانم داد بزنم، نمی توانم درد دل کنم، نمی توانم بگویم "دوستت دارم" ، نوشتن تنها راهی ست که می توانم خودم را بروز دهم. حالا بعد از یک سال ننوشتن، یک خورشید و یک کیبورد و یک وبلاگ، چه حرفی دارند برای هم؟

چندین بار قبل، به اینجای نوشته که می رسید، صفحه را می بستم و می رفتم پی زندگیم. اما این بار قصد کردم تمامش کنم. با اینکه مغایر اصل نوشتن است (حرف باید به دل بیاید، کلمه شود و دست، نقشش کند بر کاغذ)؛ من زورکی هم که شده، دل به شک هم که باشم، حتی اگر این خانه دلش با من صاف نباشد، می نشینم همین جا و آنقدر می نویسم، می نویسم، که دل، حرف و کلمات را باهم بسازد.

بلاخره روزی باید این پنجره را باز کرد.