اصولا من در مواقع حساس آدم بی خیالی هستم. به همین خاطر می توانم عکس العمل بهتری نشان بدهم. مثلا یک بار سر بازی والیبال ایران_آمریکا، از شادی گرفتن یک امتیاز حساس، سپهر از روی تخت پرید و افتاد روی دست چپش. استخوانش از آرنج 45 درجه به داخل چرخیده بود. بچه از وحشت نمی توانست حرف بزند. یک بالش گذاشتم زیر دستش و گفتم بنشیند تا خاله بیاید ببردش دکتر.  از ترس کبود شده بود. نمی توانست گریه کند حتی. گفت " خورشید خیلی دستم درد می کنه.. چرا این شکلی شده؟" که من گفتم چیزیش نیست. لوس بازی در نیاورد و ساکت شود والیبالمان را ببینیم.

خلاصه، اینکه می گویند هنگام وقوع زلزله اولین قدم حفظ آرامش و خونسردی است را من خوب بلدم. 

اولین قدم.. اولین ها هم برای خیلی ها یک نوع بحران درست و حسابی است. برای من هم. هرقدر هم که به مسخرگی و خوش دلی برگزارشان کنم، چیزی از زلزله بودنشان کم نمی شود. قبل از وقوع ، ذهن من تمام احتمالات ممکن را لیست می کند.. "اگه اتوبوسو اشتباه سوار شده باشی؟ اگه ایستگاه اشتباهی پیاده شده باشی؟ اگه ساعتت اشتباه باشه؟ گفت ساعت 2 دیگه؟ 2 بعد از ظهر دیگه؟ امروز.. مطمئنی یکشنبه س؟ اگه برم و اونجا بگن اشتباه کردم و امروز شنبه بوده چی؟ نکنه آدرسو پیدا نکنم.. اینجاس؟ نکنه زنگ بزنم و بگن اصلا همچین جایی نیست اینجا.. " و همه ی اینها را در خیالاتم باور می کنم و می ترسم و لرزم می گیرد. و بعد،آنجا که می رسم، آرام می نشینم و لبخند می زنم. نه انگار که در آخرین احتمالات به خودکشی از غصه هم فکر کرده بودم. 

همیشه قلب ماجرا، از آن چیزی که از بیرون به نظر می آید، آرام تر است. 

 قلب ماجرا.. آن جاییست که فقط تو می مانی و آنچه از دنیا با خودت جمع کردی و آرزویی که برآوردنش "یا" دارد. یا می شود؛ یا نمی شود. همه چیز بستگی دارد به تو و فکرت و شهامت و جسارتت. 

ترس؟ دارد. همه ی چیزهای مسخره ای که به دست آوردنشان منوط است به موفقیت های لحظه  ای، ترسناکند. اما به تعویق انداختنشان مولد دلشوره و بلاتکلیفی رسیدن یا نرسیدن است فقط.

به قول آقای ما "اذا هبت امرا فقع فیه، فان شده توقیه اعظم مما تخاف منه"*

به عبارتی دیگر، می فرمایند.. با سر برو تو دلش



به امید حق






*امام علی _ غررالحکم،8955


خ. چه روزی مهمی ست امروز..