فینال جام جهانی، آرژانتین باخته بود. محمود سر گذاشته بود رو زانوش و گریه می کرد. نمی فهمیدم.
شب عاشورا، نشسته بود کنارم. لطفی بیات اصفهان میزد. چشماش بسته بود و آروم سر تکون میداد. مثال نیایش و نجوا.. نمی فهمیدم.

تنهایی ترسناکه. صدای تلویزیون رو زیاد کردم و تند تند کانال ها رو بالا پایین. شبکه ی چهار، سیاوش صفاریان پور، آسمان شب. خیلی ساله از نجوم دور موندم. یادم رفته بود افسون شگفت آور آسمانُ. آروم گرفتم و مات حرف هاشون شدم. 
مهمان برنامه از سفرش برای دیدن شفق های قطبی می گفت. لحظه ای که از پنجره ی هواپیما به بیرون نگاه کرد.. بازی هاله های نور سبز و آبی رنگ.. شگفتی و برق نگاهش وقتی از اون لحظه می گفت و حسرت و تحسین چشم های صفاریان پور..
آخر صحبتاش گفت "همه ازم می پرسن سیر شدی؟ ولی برای من انگار همه ی اون لحظه ها رویا بوده"
بغض تو گلوم بالا پایین می شد. شما نمی فهمید..