فی الحال نوشتن از باهار ، صحیح نیست. به خصوص در حالِ آنکه جناب اسفند هنوز حی و حاضرند و گه گاهی هم نگران و پرتشویش، نیمه شبان، عصرگاهان، نیش سرما می زنند که "های فلانی، هوا برت ندارد با 4 تا لباس نو. هنوز زمستونه." اما رسم این است که به پیشواز عزیز تازه رسیده برویم، برای قدم مبارکش خانه را آب و جارو کنیم و لباس های مخصوص اتفاقات مهم مان را بپوشیم.

  روزهای آخر اسفند، در انتظاری آغشته به شوقند. انتظار یعنی همان "منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت". یعنی بی خیال شدن هرچه گذشت و شمردن لحظه ها تا که بیاید.. 

چشم به راه بهارم. راستیتش اما، بیش از اینکه شوق رسیدن او باشد، از رفتن زمستان خوشحالم. دل من هیچ وقت با او صاف نشد. قشنگیش همان دو هفته ی اول است فقط. آن سرمای تیز استخوان سوز که می چرخد دور گردن و می گردد بین موها و از گوش ها می رود توی کله ات و مغزت را منجمد می کند؛ گز گز خوشایند انگشتان سرما زده، آدمهای دماغ قرمز مچاله شده..  بعدش دیگر مسخره ی قضیه در می آید. هیچی نمی بینی، عینکت را بخار می گیرد و حال کسلی و خواب گرفته ی خرس خسته ای در خواب زمستانی، زمینت میزند.. بس که هی شب ، همه ش شب..

 اما.. بهار می رسد. بهار خود امید است. اینکه یک روز، می رود، تمام می شود  و یک روز می آید و فرصت است، فرصت.. به شرط آنکه بدانی.

 خوب بهار همین است.. خلاف آنچه همه تصویرش می کنند، که "یک اتفاق تازه.."،"یک نو.."، "یک جدید.." ؛ من عاشق بهارم چون تکرار می شود. بر می گردد. معطلمان نمی کند. نمی گذارد گرفتار زمستان بمانیم. زمستانش اگر سخت باشد، اگر یخی باشد، اگر گل های شمعدانی مان را بخشکاند.. باهار خودش را می رساند و درخت ها را زنده می کند. اصلا هرچه سخت تر باشد زمستان، بهارتر می رسد.

 امسال سال تلخی بود. چشم دوخته ام به راه، که بهار بیاید، بردارد ببردش دور دور دور.. که فقط قدر یک نقطه ی سیاه در خاطره ها باشد. منتظرم بیاید و حول حالنا مان کند الی احسن الحال.






خ.  باهار خوبی برسد به لطف خدا..

خ. این قطعه اسمش هست "زنگ شتر و بهار مست"  اجرای گروه شیدا..  سازتو کوک کن با بهار :)

خ. ممنون عارفه ، ممنون رادیو بلاگیها.  دقیقه ی نود دیگه نمیشه کسی رو دعوت کرد :/