فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود؛ اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

گاهی خودم را از جریان زندگی جدا می‌کنم و بالا می‌برم، بالاتر از این‌که لحظه‌ای به چشم بیاید یا گذرش حس شود. مسیر آمده را نگاه می‌کنم، ردی بی‌زمان و آرام، راهش را رفته، کارش را کرده، می‌کند، رخ می‌دهد. چشم‌اندازی دلهره‌آور نیست. وقتی از زمینه جدا می‌شود، دیگر احتیاج به پاسخگویی را حس نمی‌کنی. خودت را در معرض قضاوت نمی‌بینی، دست به ویرایش خاطرات نمی‌زنی. در این دیدگاه مسلط دورافتاده، تماشاگر فقط منم و خدای بزرگ‌تر از همه‌ی ما. دیگری‌ها نیستند. وز وز صداهای دیگر ذهن را پر نمی‌کند. مسیر آمده را نگاه می‌کنم. آرامم. حالم خوب است. هیچ کم نگذاشته‌ام. همه را کامل و سالم زیسته‌ام. به حقیقت درد کشیده‌ام، به حقیقت محبت ورزیده‌ام. هرکجا لازم بود باشم، بودم. هرگاه وقت رفتن رسید، رفتم. در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد اما تصویر بزرگ‌تری هست. فارغ از این‌که چه چیزهایی پیش آمده، رد مسیری می‌ماند از تو که چگونه پیموده‌ای. من زندگی را تمام و کمال خواسته‌ام. دردهایش را به جان می‌کشم. تا هرزمان که تاریکی طول بکشد، کورمال کورمال به دنبال روشنایی می‌گردم و آماده‌ام هروقت که بخواهد با همه‌ی قلبم شاد باشم و محبت کنم‌. 

۱۲ قلب
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست