پنجره می‌چکد

نکند رخنه کند در دل ایمانم شک*


 می دونی؟ چیزی که ما رو عقب میندازه ترسه. می رسیم به جایی که یک کوه کار نکرده داریم و نزدیکش که میشیم، فکر اینکه هیچ وقت اینها تموم نمیشن، از پا میندازتمون.

همه ش خسته ایم، همیشه خسته ایم، مشغول کاری نیستیم،درس نمی خونیم،اما خسته ایم. "کسالت می دونی از چیه؟ ناامیدی.   ناامیدی مال آدمای تنبله. آدمایی که حال ندارن تلاش کنن. مثل کسی که هواپیماش سقوط کرده تو کوهستان برفی. جون نداره دست و پا بزنه و خودشو نجات بده، همون جا هم تو برفا می میره.."

 گوش کن به حرف من.. بی خیال آخرش شو. فراموشش کن. فقط سعیی کن آروم آروم جلو بری. یه گوشه ش رو بگیر و شروع کن. فقط برای اینکه یه چاره ای کرده باشی. که آخرش نزنی تو سر خودت، به خودت بد و بیراه نگی که می دونستی این راهی که میری آخرش خیر نداره، ولی هیچ کاری براش نکردی.

 ببین، همیشه فکر کن به اون روز آخر.. وقتی که پاسخنامه رو تحویل میدی و میای بیرون. کاری کن که اون روز، به خودت بگی همه ی تلاشمو کردم. هیچ جا کم نذاشتم.

بذار بگم بهت که بدترین ساعتای عمرت میشه.. از خودت بدت میاد. خراب شده و تو دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی. 

من هم بچه ی درسخونی بودم. من هم زحمت کشیدم، خیلی زیاد. شب و روزامو گذاشتم.. اما بدترین زمان ممکن، شک کردم. همه چیز خراب شد.




* اون روز از وقتی که چشم باز کردم ، تا سوال اول ادبیات مدام با خودم زمزمه ش کردم.

شک بده.. گند میزنه به زندگی آدم.


خ. حریر، فائزه، باهار، مستر مرادی،بقیه.. خودتونو باور داشته باشین. این از همه چی مهم تره.

مرسیییی:(
باید بارها بخونمش
درسته. من باور دارم اما باید یه گوشه کارو بگیرم..
مرسی عزیزم حس خوبی داشت
خستگی ناپذیر باش
مثل من که تا لحظه ی آخر شک داشتم.
ولی انگار راهِ درستو اومدم...
اقلا، راهی که فکر میکردم درسته :)
من بهت افتخار می کنم حنا
واقعا
سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵ , ۱۳:۲۵ یا فاطمة الزهراء
من این رو باید پرینت کنم قاب کنم به دیوار اتاقم :) :*
:)
در نقش مادربزرگ بیان ظاهر شدید. :))
حرفتون رو قبول دارم. ولی مشکلی که باعث میشه فرد به شک و تردید بیفته نداشتن هدف مشخصه. اکثر بچه هایی که برا کنکور دارن تلاش میکنن و درس میخونن یک مشکل بزرگ دارن. تکلیفشون با خودشون مشخص نیست. نمیدونن چرا میخوان درس بخونن؟ اکثرشون چون خوانواده اجبارشون کردن یا چون جوگیر شدن و دیدن فلانی داره میخونه پس منم باید بخونم. این موارد شاید جلوبرنده باشه ولی یک کم که جلو رفتن کم میارن. چون هدفشون مشخص نیست. وقتی هدفشون مشخص باشه تلاششون هم زیاد میشه. 
ان شالله که همه شون موفق باشن :))

بچه های کاکتوس بهم می گفتن خانجون :)

خب برای من اینطور نبود. من کاملا می دونستم چی میخوام ولی خیلی وقتا خستگی و ناامیدی منو از پا مینداخت..
حرفتون صحیحه. تعداد خیلی زیادی اینطورن.
خیلی خوب گفتین. چهارساعته دارم حول و حوشش فکرمیکنم. 
«میرسیم به جایی که یک کوه کار نکرده داریم»؛«همیشه خسته‌ایم، مشغول کاری نیستیم، درس نمیخونیم، اما خسته‌ایم»؛«کسالت میدوین از چیه؟ ناامیدی. ناامیدی مال آدمای تنبله»؛ «یه‌گوشه‌ش رو بگیر و شروع کن.»؛«... به خودت بد و بیراه نگی که میدونستی این راهی که میری آخرش خیر نداره، ولی هیچ‌کاری براش نکردی.» ؛«... از خودت بدت میاد.خراب شده و تو دیگه هیچ‌کاری نمیتونی بکنی.» ... اینقدر دقیق بود که یه لحظه فکر کردم منو از نزدیک میشناسین و در اون حد که رفتم مشخصاتِ آی‌پیتون رو با هرمشخصاتِ آشنا و فک و فامیلی که میشناختم مقایسه کردم :| فکر کنم اینا مشکلاتِ مشترکی باشن که برایِ همه تکرار میشن شاید!

شک و ترس ؛ بدترین چیزی هستن که به بدترین شکل میتونن زندگی رو خراب کنن. امیدوارم دیگه هیچ‌وقت توی هیچ‌زمانی و درباره‌‌ی هیچ‌چیزی شک نکنین.
نه بابا 0_0 واقعا چک کردی؟

ما روزای مشترکی رو تجربه کردیم. من کاملا می فهمم که الان کجا وایسادین، اردیبهشت چه حالی دارین.. 
امیدوارم آخر قصه ی شما قشنگ باشه.
منم به همین درد دچارم فک کنم :(((
نکند رخنه کند در دل ایمانت شک
شک میتونه قوه ی خلاقه ی ادبی باشه؛ هر چند که عنوان فوق العاده است :-"
تو هم کنکور داری.. یادمه
هعی... :)

گوش کن اینم می گذره..
خاطره شو باد می بره
فکر کنم برای گند نزدن به تلاشام باید هی به خودم بگم این مصرعو...

نکند رخنه کند در دل ایمانم شک...

که البته انگاری الان در همون حالت شک به سر میبرم :(
آدم موفق کسیه که بتونه به خودش غلبه کنه
و با کامنت آقاگل هم موافقم...
چون از اون دسته بچه هام که خودمو سپردم به این رود صرفا چون باید می رفتم به این حال دچارم...

هومممم....ممنون بابت این پست خورشید...
می تونم تا شب برات حرف بزنم
درست میگی...
خیلی کتاب می خونم برا تقویت روحیه م و کم نیاوردنم. تا حالا به مدد همونا سرپا بودم و امیدوارم این چندماه هم بتونم...


:: چرا این پستت از دستم در رفت؟ دقیقا پست قبلیتو هم خونده بودم ولی اصلا این پستو ندیدم! فکر کنم علاوه بر مشاور به یه چشم پزشک هم باید سر بزنم :|
کتابا خالی می بندن
نکند این همه بد قلب مرا سست کند...
دردمون رو می‌دونیم. درمانشم می‌دونیم ولی باوری به آینده بهتر وجود نداره. می‌تونیم بگیم سرتو بنداز پایین و کارتو بکن، غصه آینده‌ای که هنوز نیومده رو نخور. ولی حقیقت اینه که موتور آدما امیدسوزه. تا امید نباشه قدم از قدم نمیشه برداشت. بدیشم اینجاست که امید اینجوری نیست که بگی: خب از الان به بعد می‌خوام امید داشته باشم و امیدم بیاد بپره بغلمون. چیزیه که باید باشه.
کاشکی بد نشود آخر این قصه بد...
نمی دونم امید از کجا میاد..
شاید از یه باور قوی.
از باور اینکه بودن من دنیا رو بهتر می کنه.. و براش می جنگم می جنگم می جنگم

نمی دونم امید از کجا..
ولی برای امید دلت دعا می کنم.
برای آخر قصه مون..

کامنتتو دوست دارم.
نگهش میدارم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan