این روزها را دوست ندارم. ذهنم مشغول است. فکر می‌کردم به این‌جای زمان که برسم کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. ایده‌های بسیاری توی سرم چرخ می‌زنند، طرح‌های مختلفی برای مطالعه ریخته‌ام، قرار گذاشته‌ام به سلامتی‌ام فکر کنم، اما دست و دلم به هیچ کدام‌شان نمی‌رود. روزها سخت تلاش می‌کنم و به خانه که می‌رسم مستقیم به رخت‌خواب می‌روم. فکر می‌کنم مشغولیت‌هایم را دوست دارم؟ دارم ولی از طرف دیگر، چیزهایی هست که خودم را نسبت به آن‌ها موظف می‌دانستم و حالا نمی‌توانم برای‌شان زمان و انرژی بگذارم. مثلا صحبت کردن با دوستان، آن‌طور که همیشه کنارشان بوده‌ام، مفصل و سر حوصله و مشکل‌گشا. مثلا رفتن به دنبال نوشتن برای کودکان. حالا که امکانش هست نمی‌دانم چرا نمی‌توانم در زندگی‌ام جای‌شان بدهم. با خودم قرار گذاشته بودم به کسانی که دل‌شان می‌خواهد در نوشتن بهتر باشند، کمک کنم. می‌خواستم از هنر صحبت کنم. در این وبلاگ، دریچه‌های دیگری باز کنم. حالا وبلاگ‌هایتان را می‌خوانم، نکته‌ها هست بسی ولی توانی برای حرف زدن کجاست؟ 



خ. از این‌که گاهی اوقات کامنت‌ها را می‌بندم، نمی‌خواهم عذرخواهی کنم. گاهی مواجهه‌های یک طرفه بهتر است، هم برای متن، هم برای ما.  اما می‌خواستم چیزی بگویم. من می‌دانم که آن بیرون چه خبر است. می‌دانم که این روزها همه گرفتاری دارند و غصه دارند و دل‌خوشی‌ها کمتر شده. معتقد نیستم که به این خاطر نباید از ناراحتی‌ها نوشت، اما این‌که شما می‌خوانید، با این همه هنوز این‌جا را می‌خوانید و به من اعتماد می‌کنید و به من محبت دارید، باعث می‌شود توی چشم‌های من اشک جمع بشود. عمیقا از ته دل سپاس‌گزار هستم.