روزهایی که پر شده بودم از امیال پوچ و افکار پوشالی، خالی از اعتقاد و معنا، خالی از امید؛ دورترین نقطه از خودم ایستاده بودم، تکه و پاره، بی‌قرار، آواره، بی‌آشیانه؛ نه می‌دیدم، نه می‌شنیدم، نه کسی را می‌شناختم، نه نشانی بود از من که در این دنیا وجود دارم؛ نه می‌دانستم غریق دریای بی‌کرانه‌ی غم بودن یعنی چه و نه پرواز سبک‌بال در آسمان درخشان شادی را تجربه کرده بودم؛ نوشتن به من گفت در هرکجای زمان که می‌ایستم، چه فکر می‌کنم و به من نشان داد خورشید چگونه فکر می‌کند. در جهان پهناوری که کوه‌ها به هم نمی‌رسند و آدم‌ها هم‌دیگر را بلاک می‌کنند، دوست را به من برگرداند و انسان‌ها را به خود خواند تا از هم‌آوازی‌شان، نغمه‌ای خوش در زمین تاریک طنین گیرد. از میان آن‌ها، ستاره‌ی دنباله‌داری درخشید و ما را با خودش برد تا آن سوی کیهان، تا سرزمین بی‌زمان عشق و محبت جریان گرفت در تمام حروف من و جاری شد در انگشتانم، که پیوند می‌خورد به قلم به مثال جزئی از وجودم و من با نوشتن می‌دیدم، با نوشتن می‌شنیدم، دوست می‌داشتم و عبادت می‌کردم. دو سال است پنجره می‌بارد و تکه‌های ما کنار هم می‌نشینند به این امید که طرحی از مهر برجای بماند از همراهی ما.