لال شده ام. سپهر یک چیزهایی از آرمیچر می گوید، روی کاغذ کاهی مچاله یک نمودار سینوسی می کشم و سر تکان می دهم. شیوا دارد از بی پولی و بی حوصلگی و خستگی هاش حرف می زند، نگاهش می کنم، برایم مهم است.. اما تنها چیزی که می گویم یک اوهوم نصفه نیمه ست.

فلج هم شدم انگار.. هرچه می نویسد، جوابش را استیکر می فرستم. به حنا می گویم از طرف من برای پریسا کامنت بگذارد. ترجیح می دهم مسئله ها را ذهنی حل کنم.  

بیست دقیقه طول کشیده این چهارخط. توی سرم پر شده از دود سفید. همه محو و دورند.

صبح کنکور هم همین جور بودم. توی تاکسی، سر تکیه داده به شانه ی ماماا، کتاب را چسبانده بودم به صورتم و صفحه هاش را بو می کردم. مامان بهم خندید. آن شعر را برایش خواندم..

 "از نهفت پرده ی شب / دختر خورشید، / نرم می بافد / دامنه رقاصه ی صبح طلایی را.

 وز نهانگاه سیاه خویش، / می سراید مرغ بد اندیش: /  چهره پرداز سهر مرده ست / چهره ی خورشید افسرده ست/ .. "

بعد از آن روز هم.. تقریبا همیشه ی وقت ها دودهای سفید که بوی آب مانده ی چند روزه می دادند، می آمدند توی سرم و می چرخیدند و من خیلی زمان ها می نشستم و به هیچ چیز فکر نمی کردم. همین طور لال و فلج و یک گوشه افتاده.. مثل یک نازبالش که پنبه هاش گوریده توی هم.

صبر، حوصله و فکر منعطف از قشنگ ترین ویژگی های من بود و .. ادامه که ندارد :)

نوشتن سخت شده. اما می دانم که راه روشن خنکی برای خوب شدن است.

می نویسم آرام آرام.. قول