در تو، پشت چشمان نجیبت، در پس چین‌های نشسته بر جبینت (عایدی از سپردن سال‌ها)، آرامشی بود دریاوار، بی‌کرانه؛ که نه هیچ طوفانی می‌توانست متلاطمش کند، نه آخر برج، نه مرگ. 

دیر رسیدم. خوابت برده بود. تا همیشه ماندم در حسرت بوسیدن دست‌های گره‌دارت، یک نگاه دیگر از آن چشم‌های مهربان و نجیب. چه راز پنهانی بود بین تو و خدا، که حادثه انگار برای تو خبری از پیش دانسته بود؟ و مصیبت یک مهمان ناخوانده، که با روی باز سر سفره‌اش می‌خواندی تا کاسه‌ی شله‌ات را با او قسمت کنی. «مهمان حبیب است بابا!» 

چگونه ترس ممکن بود در تو راه یابد؟ یا که اندوه تو را تسلیم کند؟ در تو دریایی بود بی‌کرانه، که سنگ‌پرانی‌های دست کودک روزگار، نمی‌توانست آرامشش را از او بگیرد.



خ. عکس را بابا برداشته و عنوان مصرع شعری از مرد سربی است.