+ مغموم و دلسرد، در تاریکی نشسته بودم و قناعت کرده بودم به دیدارش از قاب تلویزیون. دوان آمد و صدایم کرد. مرا برد تراس طبقه‌ی بالا. گفت که بایستم آن گوشه‌ی گوشه. یادم رفت که در تمام این بیست سال، می‌ترسیدم از افتادن از بلندی‌اش. چشم و دل من در آسمان بود. در میان این همه تاریکی، این شب‌هایی که سر تمام شدن ندارند، ماه سرخ‌فام ایستاده بود در آسمان و دو قدم پایین‌تر، مریخ می‌درخشید. من تنها بودم و او آن‌جا. گفتم صدایم را می‌شنوی؟همان لحظه رسید. از دورها، از آن‌سوی شبی که سر تمام شدن نداشت. خم شد، گونه‌اش را بوسید. دل خونین آسمان، رنگ خورشید گرفت. دو قدم پایین‌تر از وصال خورشید و ماه، مریخ برای زمین دست تکان می‌داد. 



خ. می‌دونی عزیزم؟ خسوف کامل، غم‌انگیزترین اتفاق برای یک خورشیده.