قابلمه ی سنگین را بلند می کنم؛ درد از دست چپم می گذرد، رهایش می کنم..


  مامان یک بار خورده بود به یک اتوبوس؛ دستش ضرب دیده بود. کار که می کرد، درد کهنه زنده می شد. چشم هایش را می بست و لب می گزید. کوچک بودم. می گفتم "مامانم شیکسته"


فکر می کنم به آن تصادف احمقانه؛ به قصه هایی که بر من گذشت..

فکر می کنم به آن کودکی که دارم "مامان شیکسته"اش می شوم :)









خ.  به سبحان گفتم اگه یه وقت خواستی مامان پیدا کنی، یکی رو بیار که حالش خوب بمونه.

گفت اونا ک حالشون خوب میمونه شبیه مامانا نیستن.صرفن زنن.