یک روز با یک سبد گیلاس رفت و نشست لب باغچه. به‌جای هرکدام از غصه‌هایش یک گیلاس خورد و هسته‌اش را توی باغچه تف کرد. هسته‌ها جوانه زدند و سر از خاک درآوردند. هرکدام درختی شدند با هزار شاخه و شکوفه و هزار دانه‌ی گیلاس بار دادند؛ درشت، آبدار، رنگ خون دل.