پنجره می‌چکد

زمانی هنوز برای یک‌صد تردید٬ و یک‌صد تصور و یک‌صد تجدید

اسم من خورشید است. غروب‌ها با یک‌لیوان شیرکاکائو می‌نشینم روی کابینت آشپزخانه٬ پیشانی‌ام را می‌چسبانم به شیشه‌ی سرد پنجره٬  چشم می‌دوزم به آن تکه‌ی آسمان که از این‌جا پیداست٬ تا وقتی که تاریک تاریک بشود.

چقدر زیبا نوشتی!!

منو دنبال می کنی دیگه!!!
تشکر.
خیر.
الان تاریک شد؟ :)
آره خیلی وقته.
سماء هم پیشانی میچسباند به پنجره سرد و چشم می‌دوزد به تو که کی غروب می‌کنی...
چه محزونه.
کمر درد نمیشی؟؟
:)))
خیر.
دلیل خاصی داره اونوقت؟!
وقتیه که می‌ترسم. وقتی نگرانم. وقتی سرم پر از فکره. شیشه‌ی سرد فکرم رو آروم می‌کنه. و بعد تا وقتی تاریک بشه هوا٬ فکر می‌کنم به ترس‌هام٬ به تک‌تک نگرانی‌هام.
کیسه یخ بگیری بذاری رو سرت چی؟ یا فقط شیشه این خاصیت خاص رِ داره؟!  و اون تاریکی.
کیسه‌ی یخ خیلی سرده٬ خیس هم هست. :/ 
تاریکی هم مهمه. 
اما مهم‌تر از این‌ها٬ اون لحظه‌هاست. زمانی برای یک‌صد تردید و یک‌صد تصور و یک‌صد تجدید. 
بقیه‌ش دیگه فضاسازیه.
چی معقوله‌ی پیچیده‌ای
معقوله یعنی معقول هست. درست و عاقلانه و منطقی.
این‌جا مقوله‌ست ولی. زمینه و بحث و موضوع پیچیده.

فوتبال رو می‌بینی؟
ولی من دوست داشتم صبح زود،  شیرکاکائو به دست، پیشونیمو بچسبونم به شیشه سرد پنجره و به اون تکه تاریک آسمون نگاه کنم که کم کم داره روشن میشه :))
این یکی امید‌بخشه. مال وقتایی که خورشید داره طلوع می‌کنه.
مگه عاقلانه نیست؟! :|

یه درصد فکر کن نبینم :/ :))) 
معلومه که نیست. هرچند که اون‌جوری هم باز ایراد دستوری داره.

چه فینالی می‌شه آقااا.
و بعدش یه عالمه ستاره ببینی مثلا
آسمون تهران خیلی ستاره نداره٬ سهم پنجره‌ی ما هم از آسمون کمه.
یک شب ولی جبار رو دیدم. ساعت‌ها نشسته بودم روی کابینت و نگاهش می‌کردم.
حس عجیبی داشت...
«چشم دوختن تا تاریک شدن»
بدین مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز..

حالا این‌که برعکسشه٬ ستاره هم نبود٬ ولی خب به هرحال قشنگه. :دی
پنجشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۵۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من می شینم یه گوشه و دونه دونه فکرامو برمیدارم و نگاشون میکنم و میگم خب اینکه نگرانی نداره، خب اینکه نگرانی نداره و...بعد از خودم می‌پرسم: خب پس چته؟!
داره دیگه حتما که آشفته می‌شیم حورا. :(
برو بابا :|

درجه یک! 
:)))))


کامنت اول و جوابش :| :دی
چه جوریه؟
اردیبشهت‌ها من از پنجره‌ی اتاق پرواز پرستوها رو تماشا میکردم و شیرجه‌های عمودی‌شان روی سینه‌ی ساختمان نیمه ساز کوچه‌ی بالایی. 

+آن تکه‌ی آسمان.
چه قشنگ.
میدونم جاش نیس ولی گالیفری هم دو تا خورشید داره.
:-"
دکتر هو..
اسمی که داری باعث میشه به تمثیل ساده زندگی ، طلوع وغروب به خوبی فکر کنی و به چشم ببینی و هردو چه زیبا هستن...
:)
ممنونم ازت.
آسمون الان چه جوریه؟

+به کامنتِ جولیک با نیشِ باز خیره می‌شود.

آسمون الان بنفشه. ستاره نداره، ابریه. تهران فقط آسمونش بنفش می‌شه. من خیلی جاها رو نگاه کردم ولی آسمون تهران فقط این‌جوری دلتنگ می‌شه.
دلمان خواست :)
شیرکاکائو؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan