پنجره می‌چکد

برای شیخ اجل، با احترام!

 به هرصورت، سعدی، جایی در زندگی تک‌تک ما حضور داشته. چه با آواز و موسیقی، چه در زمزمه‌های عاشقانه‌مان با دلبر و دلدار، میراثی که بزرگ‌ترهایمان به ما سپردند، شاید یادگار روزهای مدرسه کلاس‌های ادبیات؛ به شکل معلم اخلاق، استاد سخن، پیر دنیا دیده، یا عاشقی پرشور و یا مونس لحظه‌های تنهایی. 

از خاطره‌هایتان با سعدی برای‌مان بگویید. شعر یا حکایتی از او که دوستش دارید، با ما به اشتراک بگذارید. روز سعدی را با هم جشن بگیریم.

آخرین جلسه‌ی کلاس شیمی بود، سال سوم دبیرستان. من دلداده‌ی کلاس‌های شیمی بودم. همیشه معلم و حال و هوای کلاس، برایم بیشتر اهمیت داشت تا خود درس. اگر معلمم را دوست داشتم، شیفته‌ی آن درس می‌شدم. تمام دو سالی که من شاگرد خانم حسینی بودم، با شوق به استقبال هر جلسه‌ی کلاس شیمی می‌رفتم. 
برای زنگ آخر شیمی سال سوم دبیرستان، به شهر کتاب رفتم تا یادگاری برای بهترین معلم تا آن زمانم بخرم. پیش از هر چیز دیگر، دستم رفت به کتاب کوچک غزلیات سعدی. دو جلد بود. پول جلد دومش را نداشتم. آقای کتاب‌فروش راضی شد به فروختن جلد اول، تنها. 
وقتی بعد از کلاس آخر، کتاب را بدون کادوپیچی، تقدیمش کردم، در آغوشم گرفت و گفت هیچ وقت مرا از یاد نمی‌برد.
یک داستانی بود توی مجله داستان. که آخرش رو با این شعر سعدی تموم کرد. علاوه بر این‌که بن‌مایه‌ی داستان، خیلی به‌دلم نشست؛ این انتخاب درست و خیلی به‌جای بیت هم موجب بسی دل‌نشین‌تر شدنش شد.
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی*که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو هم‌چنان که هستی

من این شعر رو زیاد با خودم زمزمه می‌کنم.
عبارت "بابا صاحب حسن در وفا کوش، خودتو نگیر"
"شمایلت چه نیکوست.  
_ مال شما بهتره. " :)


هر دو از این شعرند: https://ganjoor.net/saadi/divan/tarjee-band/
ششمین روز عید بود، همین امسال. رفتم به همان مدرسه‌، این بار نه به عنوان دانش‌آموز. اردوی مطالعاتی عید بود و بچه‌های کنکوری من، بی‌عید و تعطیلی، درس می‌خواندند. ایستادم جلوی سالن، بلند گفتم:« عیدتون مبارک دخترا.» سر از کتاب‌هاشان بلند کردند و نگاهشان آشنا شد و خندیدند. دانه دانه در آغوش گرفتم‌شان و با محبت زیر گوشم گفتند : دلمون برات تنگ شده بود خورشید، تا کی می‌مونی؟ ، باز هم میای؟
فاطمه، توی حیاط، تنها پیدایم کرد. یک ساک هدیه‌ی کوچک داد دستم و لبخند زد و گفت:« عیدت مبارک خورشید.» 
برایم غزلیات سعدی خریده بود.
بحث می‌کردیم سر این‌که مولانا و مثنوی‌اش بیشتر در عامه‌ی مردم رسوخ کرده‌ند یا سعدی و گلستان و بوستان.
در خاتمه‌ی بحث فرمودند:« در بزرگ‌ بودن سعدی شکی نیست، که همانا سعدی بوفون ادبیاته.»
شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم

که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
این چند بیت رو در یکی از نوشته‌هایی که ازم چاپ شد، آورده بودم.

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر

به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر

در آفاق گشاده‌ست ولیکن بسته‌ست

از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر

من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر

از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر

کز هرچه در خیال من آمد نکوتری..
من یک کلیات سعدی خونه دارم که خیلی دوستش دارم. یه ماجرایی پشتش هست. دو سال پیش یه مسابقه‌ای بود توی یکی از همین گروه‌های تلگرامی. به مناسبت روز سعدی.و خب تهش به منم یکی از همینا جایزه دادن. کتاب خیلی خوبیه و دوستش دارم. :))
.

یه خاطره دیگه که از سعدی دارم مربوط می‌شه به شعر: "از در درامدی و من از خود به در شدم." یادتون باشه شعر حفظی کتاب بود. اون موقع جوون بودیم و جاهل. موقع خوندن این شعر می‌گفتیم: "از در درامدی و من در به در شدم."
روزی که قرار بود معلم‌مون درس بپرسه، از قضا اسم منو صدا کرد. گفت شعر حفظی رو بخون. و خب من دقیقاً همینی رو خوندم که نوشتم. طبیعتاً کلاس رفت روی هوا. معلمم که فکر کرد از قصد این شکلی خوندم از کلاس بیرونم کرد. :))

دستشون درد نکنه. چه کار خوبی.

من هم با این شعر و کلاس ادبیات خاطره دارم. 
بیرونتون کرد. :دی
تو راهنمایی معلم املا و انشاء مون به تعداد همه بچه ها از دیباچه گلستان سعدی کپی کرده بود و به هرکس یه نسخه داد. قرار گذاشتیم اول هر جلسه که میاد یه پاراگرافشو حفظ کنیم و همه باهم بخونیم. تا آخر سال کل دیباچه رو حفظ کردیم! اون حس دسته جمعی خوندش خیلی خوب بود. نمره آخر سالم بخاطر همین به همه بیست داد کلا. هنوز بیشتر بخشاش رو یادمه :)
چه کار خوبی، چه قشنگ.
دیباچه‌ی گلستان خیلی معرکه‌ست. پدر من هم حفظه و زیاد نقلش می‌کنه.
https://ganjoor.net/saadi/golestan/dibache/
http://panjerah.blog.ir/post/156

http://panjerah.blog.ir/post/116

یکی از مصرع شعرهایی که همیشه توی ذهنم هست. اینه:
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی!
فکر کنم سعدی از باقی شاعرها، بیشتر سهم داره در زمزمه‌های روزانه‌مون.

حقیقتش آقاگل من فکر می‌کردم شما از تصنیف‌ها نام ببرید، یا بازی زبان مادری، سال اول. اون هم خیلی خوب بود. :)
خاطره خاصی که والا ندارم. ولی بابام یه کلیات سعدی داره که بسیار بهش مینازه و هی ما رو باهاش اذیت می کنه که من اینو چهل ریال خریدم. :|
یه مثنوی هم داره همون حوالی خریده :))
پدر من هم چندین کتاب خیلی قدیمی داره که برگه‌هاش زرد شده و اون‌ها رو روی چشمش نگه می‌داره. 

چهل ریال. =)))
ازش خوندیم، «من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت/ کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم» به مراعات نظیرش دقت کردم: چشم، نگاه، نظر، دیدن، دیده ور... این بیت پر از بینایی بود. کیف کردم خیلی.
به نظر من سعدی هم کیف کرده که پرهام دقت نظرش رو فهمیده. 
من فکر می‌کنم بزرگترین لذتی که یک شاعر می‌تونه ببره، همینه که مخاطبش، بفهمه زیبایی‌های کارش رو.
دبیرستان که بودم، یکی از بیست سی منبع المپیاد ادبی، بوستان بود
اون موقع نه بوستان داشتم نه هیچ کتاب ادبی دیگه‌ای
الان کتابخونه‌ام تقریباً کامله ولی اون موقع فقط یه حافظ خیلی قدیمی داشتم
دو هفته قبل از المپیاد از کتابخونه مدرسه‌مون امانت گرفتم و نصفشو تو اون یه هفته خوندم
یکی از بچه‌های تجربی هم المپیاد شرکت کرده بود و دورادور می‌شناختمش
ینی در حد اسم و نه حتی احوالپرسی
وقتی فهمیدم اونم مثل من بوستان نداره و کتابخونه مدرسه فقط یه بوستان داشته که من گرفتم، کتابی که تا نصفه خونده بودمو بردم بهش دادم که اونم تو اون یه هفته‌ای که وقت داریم دست خالی نباشه
شرایطش نبود کتابو کپی کنیم
ولی خلاصه‌هامو تو خونه کپی کردم براش که دیگه بخشای اولشو نخونه
کلاسشون روبه‌روی کلاس ما بود
زنگ تفریح کتابو بردم بهش دادم و تاکید کردم مواظبش باشه که امانته
داشتم برمی‌گشتم سر کلاس خودمون
دم در کلاس خانم غفاری صدام کرد
گفت یه بسته پستی داری
گفتم بسته؟
گفت جایزه است
گفتم جایزه؟
گفت نمی‌دونم کِی تو چی شرکت کردی چه مقامی آوردی، اینو از اداره برات فرستادن
هر چی فکر می‌کردم که داستانِ این جایزه چیه، چیزی به ذهنم نمی‌رسید
زنگ تفریح بود
خانم غفاری و چند نفر از بچه‌ها واستاده بودن بالا سرم ببینن توش چیه
بازش کردم و 
همونجا پای تخته خشکم زده بود
بوستان سعدی...
به به.. چه‌قدر مزه داده. :)
یه خاطره‌ی ترکیبی می‌گم من.
چندین سال قبل، یعنی حوالی سال 80 و اینا که من نهایتاً سه چهار سالم بوده، خواهرِ یکی از دوستای بابام که دانشجوی رشته‌ی ادبیات فارسی بوده و قصد ازدواج داشته، برای کمک به خانواده در امرِ جهیزیه، تصمیم می‌گیره که کتابای درسیش رو بفروشه. بابای من هم برای اینکه (ریا نشه :دی) کمک کنه و اینا، همه‌ی کتاباشو می‌خره. در حالی که خودش هیچ علاقه‌ی خاصی نداشته بهشون البته :دی
می‌گذره تا اینکه دخترِ بابام، که من باشم، هشت‌نه سالش می‌شه و به طرزِ اعصاب‌خردکنی مشتاقِ خوندنِ هرچیزیه که به دستش برسه!
درِ کمد رو باز می‌کنه و واردِ جناتِ نعیم می‌شه. همون سال‌ها شروع می‌کنه به خوندنِ کم و بیش غزلای سعدی، رستم و اسفندیار، حافظ و اینا... نمی‌فهمیده ولی می‌خونده و می‌خونده تا اینکه یهو می‌بینه جادوی کتابای اون دختره، ریشه زده تو قلبش و می‌ره سراغ رشته‌ی ادبیات فارسی.
گفته بودم که خیلی از کتابایی که استادامون بهمون می‌گن بخریم رو من توی کتابخونه داشتم؟ :) با امضای مریمِ ... صفحه‌ی اولش و شعرایی که انگار سرِ کلاس شوق‌ناک شده و با خطِ خوش گوشه کنار کتاباش نوشته.
گلستان و بوستان و غزلیات سعدی من قبل از تولدِ خودم، توی سرنوشتم نشسته بودن. 
وه. چه باحال و عجیب غریب. :))
http://shahab-moradi.ir/fa/note/678/%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%A8
باتشکر.
زمان مدرسه از مولانا و سعدی هیچی نمی‌دونستم و نخونده بودم جز همونایی که تو کتاب ادبیات مون بود، دروغ چرا! خوشم نمیومد ازشون! شعرای انتخابی تالیف کتب درسی اونایی بودن که همش آدمو نصیحت می‌کنن! ازون نثرایی که در آخر باید درس عبرت بگیری و تو اون کارو انجام ندی!
اگه تک و توک عاشقانه و عارفانه ای هم بود، معلما هر جوری که برا نوجوان ایرانی صلاح بود، معنی ش می‌کردن و می‌چپوندن بهمون!

وقتی از مدرسه آزاد(!)شدم، تازه فهمیدم سعدی همونه که می‌گه :

من ندانستم از اول که تو بی‌ مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت‌نمایی و ملامت
همه سهل‌ست! تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر برُبایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم، که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه‌ی مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوش‌تر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

:)
چه زیباست. :)
به‌نظرم یکی از شیرین‌ترین از سعدی گفته‌ها، نوشته‌ی دکتر ندوشن‌ـه که توی کتاب پیش‌دانشگاهی‌مون خوندیم.
http://bayanbox.ir/info/8162523275530469548/Untitled
http://bayanbox.ir/info/5284379877533431420/2
http://bayanbox.ir/info/9210280778130065176/3
http://bayanbox.ir/info/1160878489430025915/4
بیشتر غبطه میخورم که چرا انس ما با سعدی توی همون دوره راهنمایی دبیرستان موند... مثل باقی انس های ادبیات و شعر.

به چه کار آیدت آن دل
که به جانان نسپاری؟
کم‌کاری کردیم. انس با سعدی، ما رو متصل می‌کنه به فرهنگ‌مون، به گذشتگان‌مون، به پدر و مادرهامون، به چیزی که هستیم. من فکر می‌کنم محبت سعدی، زبان سعدی و اندیشه‌ی سعدی، کمک می‌کنه به زدودن غبار و تیرگی‌های زندگی پر اضطراب امروزی. نزدیکمون می‌کنه دوباره به هم.

آرزو می‌کندم با تو شبی بودن و روزی

یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری


ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل

که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان

که پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد

ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

می‌گفت : در خیابان می‌رفتم، خانم زیبایی از رو به رو می‌آمد. بلند خواندم "بلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِه/ حَسنتْ جَمیعُ خِصالِه .. صلّوا علیه و آله" 
خندید. گفت مرسی. :دی
من و سعدی به هم سازیم و دنیا را بر اندازیم

اینم خاطره ما :/

اون حافظه که با ساقی.. :/
هیچی آقا. تشکر.
من با سعدی خاطره ندارم. شاید سعدی باهام خاطره داشته باشه :)) توی خیلی از مقاطع زندگیم این بیات حرف دلم رو زده و آرومم کرده:
در رفتن جان از بدن
گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم می‌رود

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود برسر آتش میسرم که نجوشم
سعدی به همه‌ی ما نزدیکه. در درون همه‌ی ما وجود داره. شعرش رو که می‌خونی، غریبه نیست برات. به خاطر همین حرف ما رو می‌فهمه، آروممون می‌کنه.

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم،
شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم.
یا یه مسافر.
یا یه مسافر... 
خب وقتی صحبت از خاطره می‌شه چیزای فردی بیشتر نمود پیدا می‌کنه. و البته خاطره‌ای از یکی آلبوم‌های استاد هم داشتم که خب کمی غم‌انگیز بود. برای همین ذکرش نکردم. آلبوم نوای مرکب خوانی برای من سرشار از یک غم ناتمومه.
زبان مادری پارسال، برای انتخاب حکایتی از گلستان که کاملاً قابل فهم باشه، کوتاه نباشه و بشه روش مانور داد. یکی دوبار گلستان رو بالا پایین کردم. یادم نمیاد چی شد که یهویی رسیدم به اون پست. و بعد فکر هم نمی‌کردم اینقدر مورد استقبال همه قرار بگیره. اون پست خیلی حس خوبی داشت. هنوزم جزء بهترین پستای وبلاگمه. حیف هیچکس نپرسید بهترین پستای وبلاگت چیه :)

نوای مرکب‌خوانی..

برای من هم یکی از اون پست‌های به یاد موندنی در تمام سال‌های وبلاگ خوندنمه. 
حالا هر چی :)
:/
اینم دیدم که قشنگ بود

http://snn.ir/fa/news/679505
با تشکر.
سعدی فقط اونجاش که شعراشو شبا موقعی که من بودم و اون و خدا برام میخوند :) من عاشق سعدیم چون عاشق سعدی بود :)
به‌به :)
ازمون قول گرفت، آخرین جلسه‌ی ادبیات که گلستان رو بخونیم. من به قولم وفا کردم. سال بعدش، دانشکده‌ی معماری، سر کلاس استادی که همه چرت می‌زدند و کسی به حرف‌هاش توجه نمی‌کرد، گلستان خوندم و همه برام (برای سعدی) دست زدند.
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت،
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم.

درخشانه.

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh414/
https://beeptunes.com/track/88850839
تالار وحدت، تیر 95.

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله‌ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی


من می‌تونم سال‌های برای بیت اول این شعر قشنگ بمیرم و زنده شم و دوباره بمیرم و هی تکرار شه این روند...

دقیقا دقیقا
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار 
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو 
بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌تو.
آخ گفتی :/
:مویه و زاری
کندن گیسو حتی :)
:دی
آهنگ صندلی خالی از محسن نامجو رو گوش دادی؟ اون بیت سعدی رو میخونه که «عمری دگر بباید بعد از وفات ما را  کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری،»، تو خوندنش، طی نمودیم رو میکشه و میخونه کاین عمر طی نمودیییییییییییم...! یه جورایی با کشیدنش همون طی شدن و امتداد عمر رو یاد آدم میاره. دیدم کار بامزه ای بود، گفتم با یه دوستدار سعدی-نامجو درمیونش بذارم هم سعدی رو بزرگ بداریم هم نامجو رو! :-)

http://bayanbox.ir/info/910647821064923059/Sandali-Khali
هیچ‌کس مثل نامجو این‌جور مأنوس نیست با کلمات. معناشون تنیده شده در آوازش. 
خیلی ممنونم پرهام.
یادمه سل دوم دبیرستان بودیم
قرار بود هرکدوممون یه شعر انتخابی کنیم و سرکلاس بخونیم
من یکی از شعرای سعدی انتخاب کرده بودم
اینقدددد بد خوندم که بهم گفت فقط بخاطر اینکه از سعدی انتخاب کرده بودی 1نمره بهت میدم 
:|
:))))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan