پنجره می‌چکد

صفای باطن چای‌دارچین سحری


سیاه‌دل که می‌شوم٬ روزه می‌گیرم. فارغ از دغدغه‌ی کسالت‌بار چیزی خوردن٬ روزم را به نوری روشن می‌کنم که آخرین فنجان چای قبل از اذان صبح٬ در دلم زنده کرده.

و دل زنده شدن را خیلی دوست میدارم:)
فکر می‌کنم یکم باید دقت‌تون رو در خوندن بالا ببرید. 
نور٬ در دل زنده شده. در دلی که سیاه بوده. به‌خاطر همینه که از صفای باطن استفاده کردم. دل می‌تونه زنده باشه به خیلی چیزها٬ اما صفای درون٬ به نور دله.
بله، ادمه اشتباه میکنه.
خوب همون نور در دل زنده شده، هم خیلی با ارزشه...
بیشتر بخونید. خوندن٬ دقت و حساسیت آدم رو به کلمات بالا می‌بره.

ویوا دارچین..آی لاو یو داره دارچین
بنده هم دارچین دوست دارم !
سلام خورشید جان 
قبول باشه 
یه درس تو این پست به من دادی که بابتش ازت ممنونم.

تشکر
جان


:)
مسئله اینه که تا کسی من رو با فلاسکم ندیده باشه٬ متوجه ارتباط عاشقانه‌م با چای نمی‌شه. تو ولی می‌دونی مثلا.
و بعد٬ اتفاق عاشقانه‌ی چای همراه بشه با وقت مقدس عبادت.
خورشید آخه تو چجوری روزه میگیری؟! :( 
همون جوری که همه‌ی آدم‌ها می‌گیرند.
جواب قانع کننده ای بود :)
:)
قبول باشه
خدا قبول کنه.
اتفاقا راجع بهش می خواستم بنویسم، می دونستی آدم ها چه جوری می تونن تو کارشون موفق باشن؟ با همین شدتی که تو دیوونه چایی هستی دیوونه کارشون باشن

به پای هم پیر شین D:
^_^
حافظم باهات هم داستان بوده:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
چه حیف٬ که زمانی این الفاظ در اختیار کسانی بوده که می‌شناختندش و به بهترین وجه ازش بهره می‌بردند و حالا افتاده گیر ماها و داره تلف می‌شه.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه‌ی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه‌ی وصف جمال
که در آن‌جا خبر از جلوه‌ی ذاتم دادند
من اگر کام‌روا گشتم و خوش‌دل چه عجب؟
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده‌ی این دولت داد
که بدان جور و جفا٬ صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبری‌ست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام٬ نجاتم دادند
اون لحظه‌ای که آدم سعی می‌کنه برای دور شدن از تاریکی‌ها روزه بگیره و نور بدمه به لحظه‌هاش، ثانیه‌های ارزشمندیه. :)
روزه‌گرفتن قرار عاشقانه‌ی من و خدا و حال خوب بود که متاسفانه از دستش دادم...

من اگر سحری چایی نمی‌خوردم کل اون روز احساس کمبود یه چیز مهم رو در خودم داشتم :| اونوقت چجوری بعضی‌ها چایی نمی‌خورن خورشید؟ مگه می‌شه آخه!
تلقینه. منم با این حجم علاقه و عشق، وقتایی که بهش فکر می‌کنم، هوس می‌کنم و می‌رم سراغش. اگه به چای و آب و غذا خوردن فکر نکنم، اصلا احساس نیاز هم نمی‌کنم.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق!
همینجوری الکی :|
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما. :)

خورشید رو کی ببینم من؟ 
تهرانی مگه؟ :0
خورشید را هر روز مابین زمان طلوع تا غروب آفتاب میتوان در آسمان دید:|
فقط حتما عینک دودی بزنید که آب مروارید نگیرید!!!
آه هولدن٬ اگر تو نبودی ما در دریای ظلمانی جهل٬ غرق می‌شدیم. :| 
ایشالا که دوباره دلتون سیاه نشه و روزه های بعدی رو نه بخاطر روشن شدن دل، که برای روشن موندنش بگیرید :)
+ من چای بهارنارنج رو‌ خیلی دوست دارم!

 فکر میکردم هولدن فقط واسه من کامنتای اینطوری پوکر وارانه میذاره :|
چندتا وبلاگو که دیدم خیالم راحت شد همه جا اینطوریه‌ D:

پ.ن: فکر میکنم الان دیگه وبلاگم میتونه از سایه ها در بیاد و خورشید رو ببینه! اگر خود خورشید بخواد البته!
ممنونم. :)
+ عطر بی‌نظیری داره.

پ.ن: باعث خوش‌حالی و افتخار بنده‌ست حضرت آقا.
بـــلــــــــه :دی
^_^
قبول باشه نازنینم :)
خدا قبول کنه.
من از همه روزه داری فقط همین رهایی از دغدغه کسالت بار چیزی خوردن رو خیلی دوست داشتم خیل زیاد :) حتی اگه می گفتند سحر و افطار هم نخور عالی بود :)
کاش می‌شد خوردن فقط یک چیزی محض تفریح باشه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan