پنجره می‌چکد

نکنه نگات صدام نکنه

 باران می‌کوبید به سقف شیروانی کتاب‌خانه. مداد از بین صفحات کتاب تست قطور، قل خورد و افتاد روی میز. کتاب بسته شد. مهدیه، با نگاه بی‌حالتش، از پنجره‌ی باز خیره شده بود به حیاط خیس مدرسه، که باران سیل‌آسا می‌بارید و می‌لغزید روی زمین، در شیب گوشه‌ی آب‌خوری جمع می‌شد و بالا می‌آمد. گمان بود که می‌خواهد ما را در خود غرق کند. گوشه‌ی جزوه‌ی فیزیکم نوشتم.. 



 صندلی عقب رفت. کفش‌های نازنین از پشت سرم عبور کرد و رفت سمت میز بیتا. دکمه‌ی چای‌ساز را زد و صدای فس فس کتری بلند شد. جزوه‌ی فیزیک را بستم و انداختم روی ستون کتاب‌های کنار دستم. باران از توی ناودان‌ها، شرّه می‌کرد و جاری می‌شد به سمت تیر دروازه. مهدیه، به آخر حیاط، در چرک صورتی ساختمان مدرسه که هیچ‌کس بازش نمی‌کرد که بیاید یا برود، هزارسال بود که نگاه می‌کرد. چشم‌هایم را بستم و تصور کردم که می‌توانم بخوابم. دنیای پشت پلک‌هایم، خالی و تاریک بود. گفت:« می‌دونی..». چشم‌هایم را باز کردم. بدون این‌که نگاه از پنجره بردارد، ادامه داد:« حس می‌کنم خدا دیگه نگام نمی‌کنه». نگاهش کردم.

 بیتا، کرنومترش را متوقف کرد. بلند شد، جلو رفت، پنجره را بست، کبریت زد و خم شد روی بخاری. شعله‌ها زبانه کشید. دست گذاشت روی شانه‌ی مهدیه و برگشت پشت میزش. چای‌ساز صدا کرد. نازنین کتری را کج کرد و آب داغ سرازیر شد توی فلاسک. درش را چفت کرد و کفش‌هایش از پشت سر من برگشت جای خودش. من از کنار صندلی مهدیه، که با نگاه بی‌حالت دنبال مدادش می‌گشت، خیره شدم به شعله‌های آبی بخاری.




    خ. در تلاطم گذر روزها، از خستگی تکاپوی مدام، گاهی می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم. برمی‌گردم به گذشته. به یاد می‌آورم.

گفت خد دادی به ما دل حافظا
ما محصل برکسی نگماشتیم.
#گوشه_دفتر_خورشید
ستاد مخاطبان باحال که به ریزه‌کاری‌ها هم توجه می‌کنن.
یا حتی ستاد بینندگان پیچش مو که خود مو رو بی‌خیال می‌شن. :دی
خورشید بانو اینجور نوشتن رو دوست دارم و خیلی هم جالبه فقط یکم ادمو مجبور میکنه متن رو دقیق بخونه و کلی ادم متن رو یا میگیره و عشق است باران که شماها را تقریبا به وجد اورد و چایی هم نوش جانتان بزارین استکان خنک شود و بنوشید ان را:))
شعرت هم دل نشین بود!
احساس می‌کنم در یک قالبی جا گرفته‌م. بعضی دوستان گله می‌کنند گاهی٬ ولی این روشیه که نوشتن رو برام لذت‌بخش می‌کنه و طور دیگه‌ای٬ نمی‌تونم بنویسم.
نوشتن از لحظه‌ها رو دوست دارم. ساده و ساکن و زنده‌ند٬ مثل نقاشی‌های روتکو. 
البته این لحظه و باران و چای٬ مربوط به دو سال پیش از اینه. شعر هم از علی معلم دامغانیه به گمونم.

+ می‌دونستید بزارین٬ فعلی از مصدر گذاشتنه و با ذ نوشته می‌شه؟ گزار معنی به جا آوردن و ادا کردن می‌ده و در صحبت‌های روزمره٬ در کلمات معدودی به کار می‌ره٬ مثل سپاس‌گزار٬ خدمت‌گزار٬ نمازگزار.
بله، خیلی ممنونم که تذکر دادین که دیگه این کلمه رو اشتباه ننویسم:)

ارادتمند
از حضور چای ساز در متن خوشم اومد :)
اوایل با خودمون فلاسک می‌بردیم. بعد دیدیم جوابگو نیست٬ چای‌ساز آوردیم. :دی
نگران مهدیه شدم.

+ اون آبی زنده و خوشرنگ شعری که نوشتی کنار فرمول های عبوس و سیاه رنگ فیزیک، حالت خیلی قشنگی ایجاد کرده.
+ موسیقی عالی بود. ممنون. معمولا سنتی گوش نمیدم ولی حس میکنم فضای این قطعه یه جورایی همه پسند تر بود نسبت به کارهای دیگه ی شجریان.
+شاید این برگشتن خاطره ها هم از خواص هوای بهاری باشه.
با اون نگاه بی‌حالتش.. :))

این موسیقی شمال خراسانه. فکر می‌کنم کیهان کلهر آهنگساز این قطعه‌ست. هم شعر٬ هم موسیقی٬ به زبان مردم نزدیکن. شبیه عاشیق‌ها می‌خونه یا چوپانی که با دشت‌های خراسان درد دل می‌کنه.
من شجریان رو وقتی عامیانه می‌خونه بیشتر دوست دارم تا حافظ و سعدی خوندنش. هرچند که در مواجهه با شعر و کلمات٬ از هرکس دیگری که می‌شناسم موفق‌تره.

خاطره‌های بهار بهترند از خاطره‌های پاییز.
فضاسازیتون عالی بود!
 و من تمام اینها رو - تا همین چند روز پیش هم اتفاقا - تجربه کردم. البته خب ورژن پسرونه ترشو :-" توی طرح مطالعاتی عید مدرسه برای کنکور! اتفاقا یکی از دوستان هم کتری برقی آورده بود و فقط صدای قل قل آبجوش بود که میتونست منو بینهایت خوش حال کنه چون نوید یه لیوان پر از چایی داغ رو میداد! و از قضا یکی از دوستان هم همیشه کرنومتر میذاشت موقع تست زدن که واسه همین قضیه هم کلا موبایل من دست ایشون بود :|

توی وبلاگ هولدن ازم خواستین یه وبلاگ بزنم! و البته توی همون پست - با کمی تاخیر - من براتون یه جواب نوشتم که احتمالا ندیدینش و خب کلا مهم نیست فقط خواستم بگم که الان به پیشنهادتون عمل کردم ( خیلی وقت هم بود خودم به شدت حس میکنم به یه وبلاگ روزنویس نیاز دارم برای گفتن حرفام). ولی اگه اجازه بدین تا یه مدت آدرسشو نگم تا مطمئن شم چقدر توی وبلاگ نویسی ثبات دارم! فقط خواستم بدونید که کامنتتون رو دیدم :)

@پرهام
اون فرمول های سیاه رنگ فیزیک از دور عبوس و ترسناکن! اگه خودتون رو توی سیاهیش غرق کنید زیباییش رو میبینید! که چطور یک سری معادلات محض ریاضی میتونن حرکت اجسام واقعی رو پیشگویی کنن. بنظر من که دست کمی از شعر نداره خودش :)) 
به به٬ چارلی.

نوجوونی همه‌ی ما٬ رنج و دلهره‌های مشابهی داره. روزهای درس و کنکور و سرگشتگی و خستگی. عجیب اما٬ اینه که چه‌طور این میون دل‌خوشی‌های کوچک زاده می‌شن و دل‌خوشی‌هامون هم مشابهند. 
چای فکر کنم در لیست بهترین نعمت‌های خدا چهارمه.

دیده‌م. وبلاگت رو هم دیده‌م. خیلی هم وسوسه شدم دنبالت کنم٬ ولی تا وقتی که خودت آدرسش رو بهم ندی نمی‌خونمت. 


ولش کن.. این پرهام توی سرش رو پر کرده از فلسفه٬ از این چیزا سر درنمیاره :دی
من در دوران دبیرستان از فیزیک تنفر داشتم ولی. دورادور می‌خونم و نجوم رو دنبال می‌کنم٬ منتها هیچ‌وقت این ظرفیت (و حتی شایستگی مثلا) رو در خودم ندیدم که وارد دنیای فیزیک بشم.
آقا فلسفه رو چرا بدنام میکنی؟! قبلا هم گفتم، این چرت و پرتایی که من میگم فلسفه نیست، یه سری حرفهای شبه حکیمانه ست فقط :))

@چارلی
من مقایسه م معطوف به خود درس فیزیک نبود، اون فرمولای فیزیک برای کنکور نوشته شدند، فضای نوشته هم راجع به حال و هوای کنکور بود که یه جور فضای تحمیلی و عبوسی حاکمه، بعد در حاشیه ی این فرمولها و مفاهیم که یه جورایی نماینده ی اون فضا هستند، دو خط شعر با رنگ آبی نوشته شده که حس رهایی داره.
به علاوه موافقم که فیزیک زیباست. منتها میشه این طور هم فکر کرد که ما بهش زیبا نگاه میکنیم. یعنی ماییم که به فرمولهای فیزیک نگاه ادبی یا فلسفی داریم که زیبا به نظر می آد. مثلا شما میگی «معادلات محض» ریاضی میتونن حرکت اجسام «واقعی» رو پیشگویی کنن و این شبیه به شعره. درواقع بین اون «محض بودن و ذهنی بودن» معادلات ریاضی و «واقعیت» حرکت اجسام یه جور آرایه ی ادبی تناقض یا شاید تضاد دیدی که به نظر زیبا و شعرگونه بوده. یعنی ادبی و هنری نگاه کردی. وگرنه فیزیک فیزیکه و جسم متحرک جسم متحرک. به خودی خود این قوانین و چارچوب های طبیعی جذابیتی ندارن. برای جستجوی سرچشمه زیبایی نهایتا باید سراغ هنر و ادبیات رو گرفت.
:دی

چه خوب گفتی. :)
کاش زمر ۵۳ هم این کامنت رو بخونه.
بوی پوست پرتغال روی بخاری میاد
:)
آقای کامنت‌های خوب از خود پست بهتر.
@ایهام 
حرفات کاملا درست بود ! هرچند اون قسمتی که گفتی زیبایی فیزیک خودش متاثر از هنره، فک نمیکنم به طور کلی اینطور باشه ولی خب مثالی هم ندارم که نقضش کنم الان. پس فعلا تسلیم :)
من به عنوان شخص سوم خودم رو وارد قضیه می‌کنم.

از اصل٬ زیبایی٬ چیزی نیست که فیزیک خودش داشته باشه. زیبایی٬ تعبیریه که ما داریم. 
عه منظورم پرهام بود :| نمیدونم واقعا چرا نوشتم ایهام :/
ایهام بیا پاسخگو باش.
بحث جالبیه که زیبایی از کجا نشئت میگیره. شاید بشه این طور گفت ما زیبایی رو در دل رابطه ی بین مفاهیم و کلمات درک میکنیم. مثلا تضاد بین دو واژه در یک شعر زیباست. خلق زیبایی با کلمات و مفاهیم در حوزه ی ادبیاته. توی فیزیک هم با مفاهیم مختلف علمی داریم که با هم ترکیبشون میکنیم و به مفاهیم جدید میرسیم، منتها قصدمون خلق مفاهیم زیبا نیست. قصدمون صرفا رسیدن به حقایقی درباره ی طبیعته. ولی گاهی ممکنه در دل این فرمولبیندی ها و ترکیب ها به یک سری نتایج برسیم که واجد زیبایی اند اما این به فیزیک ربط نداره، فقط یه محصول ضمنیه که از ترکیب مفاهیم بوجود اومده و ما با نگاه شاعرانه شکارش کردیم.
+ احتمالا کیبورد تبلت یا گوشیت autocorrect داره، پرهام رو تبدیل کرده به ایهام:-)
صحبت‌ جالبیه. علاقه‌مند شدم برم درباره‌ش بخونم. ممنون از جفت‌تون.
من همچنان تسلیمم :)
ولی خب اگه اینطوریه، پس چی فیزیک رو اینقدر برای دنبال کننده هاش جذاب میکنه؟ یا کلا اینایی که میگن علم زیباست منظورشون همین ترکیبات واجد زیبایی هست که گاه گاه و اتفاقی درست میشه؟ (خودمم جوابشو نمیدونما!)

@خورشید
شرمنده واقعا :/ نمیخواستم فضای شاعرانه وبلاگتو به منطق و فلسفه بیالودم!


من فکر می‌کنم مثال صحبت پرهام این‌طور باشه..

«کهکشان NGC 289 ٬ هفتاد میلیون سال نوری از زمین فاصله دارد. بازوهای این کهکشان تا حدود صد هزار سال نوری٬ در اطرافش گسترده شده‌اند. به نظر می‌رسد بازوی اصلی این کهکشان با یک کهکشان تاریک بیضوی کوچک درحال مواجهه است. »
http://bayanbox.ir/info/2828735827911749268/IMG-20180407-013015-686
این اطلاعاتیه که این تصویر به ما می‌ده. اما فقط این نیست. ما تعبیرهای دیگری هم از این تصویر داریم.
یا پست نقطه‌ی آبی کم‌رنگ.. اون فقط تصویریه که زمین رو از کنار حلقه‌های زحل نشون می‌ده٬ اما برداشت کارل سیگن از این فاصله٬ به مفاهیم دیگه‌ای رسیده.
زیبایی٬ در چیزی نهفته نیست. قشنگ یعنی «تعبیر» عاشقانه‌ی اشکال. زیبایی رو نگاه ما اضافه می‌کنه به چیزی.


لذت‌بخش بود اتفاقا. 
البته اگه بخوای صحیح‌ش رو بگی٬ باید بنویسی نمی‌خواستم بیالایم.
آخخخ خورشید نمیدونی چقدررر دلم هوای مدرسه رو کرد! اونجا که از آبخوری و شیب و جم شدن بارون گفتی
خود من هم کمی دلتنگم برای دنیای کوچک اون‌ روزهامون.
😐 فلاسک چای 
😐 چای ساز 
والا از بس کامنت ها بزرگن هیچ 
:))
هفتاد میلیون سال نوری! حتی از فاصله ی من تا شادکامی در زندگی هم بیشتره :D
من با اجازه یه چیزی اضافه کنم. اون تعبیر عاشقانه و نگاه هم یه جور القای عصر زندگی ماست. به هرحال توی این قرن, آموزش گسترده شده و علم بیشتر از هرچیزی تبلیغ میشه و جذاب نشون داده میشه. چیزی که اینهمه فیزیک رو محبوب کرده همین تبلیغشه. همونطور که درقرن های گذشته، دلاوری و جنگاوری زیبا بود و ارزش محسوب میشد. فیزیک زیباست، نجوم و کیهان شناسی زیباست ولی میشه جاهای دیگه ای هم زیبایی رو جستجو کرد، جاهایی که معلم فیزیک ها توی مدرسه هیچ وقت تبلیغ نکردند و نمیکنند.
وخب نهایتا اینا همه فرضیات خام و نیم بند من بود، وگرنه به اندازه ی یه کهکشان کتاب و مقاله راجع به علم و هنر و زیبایی نوشته شده. واقعا باید رفت دنبالشون.
مسخره :))


مشعوف شدیم از فرضیات خام و نیم‌بند شما جناب.
تشکر از هردو :) بحث خیلی خوبی بود :)
* و ممنون واسه اون تذکر  "بیالایم"  
قربانت
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan