پنجره می‌چکد

‌‎

 وقتی کنار تو ایستاده بودم، روی صخره‌ای کنار آبشار سیاه‌تاش، بهار بود، چهل دقیقه در جنگل راه آمده بودیم، بی‌حرف، مسحور طبیعتی که به خواب و خیال می‌مانست. تنها، صدای برگ‌های ریخته‌ی راش می‌آمد، راه باز می‌کردیم از میان‌شان که انباشته روی هم تا زانوهایمان می‌رسیدند. نسیم آرامی می‌آمد، ذره‌های ریز آب می‌وزید، نشست روی موهایت، روی شیشه‌های عینک من. برگشتی. نگاه کردی در چشم‌هایم. گفتی "باهام میای؟" 

نگاه کردم به چشم‌هات. برایت خواندم..

 


دریافت

 

منو یاد یه بخشی از کافکا در کرانه انداخت. اونجایی که میره تو اعماق جنگل.
از موراکامی، خیلی جسته و گریخته خونده‌م. فکر می‌کردم وقت خوندنش نرسیده. حالا، فکر می‌کنم رسیده. می‌خونم.
آبشار سیاه‌تاش در شهرستان املش قرار دارد. املش در هفتاد و پنج کیلومتری شهر رشت واقع است. :|
.
متن برای من تداعی کننده تصنیف حریق خزان علیرضا قربانی بود. شعر هم فکر کنم از مشیری باشه. 
و راستش انتظار شنیدن یک تصنیف در انتهای فایل داشتم نه آهنگی بی کلام. شاید به خاطر جمله آخر.
آبشار سیاه‌تاش، مرز زندگی واقعی و دنیای آرمانی منه. جایی که واقعیت من، وقتی بهش می‌رسه، ترس‌ها و دلهره‌ش رو کنار می‌ذاره. آبشار سیاه‌تاش.. باید برگردم و بهش بگم، همه‌چیز داره درست می‌شه. باید از اون‌جا شروع کنم.

عطفش همون‌جاست اتفاقا. جمله‌ی آخر و موسیقی بعدش، بی‌کلامه. باخ، سونات شماره‌ی 1، ویالون.
سلام. 
ورود خودم رو پس از مدتها به وبلاگی که اگه پست های نخوندش رو نخونم ضرر داده‌ام خوش آمد میگم  :)) 
چقدر نوشتید شما! خوش بحالتان! :| 
حضور افتخارآمیز شما رو در این‌جا و هرجای دیگه در بلاگستان، به خودم، به خودت و به بقیه تهنیت عرض می‌کنم. :))

قرار بود این چند وقته، از هرچیزی که دلم خواسته و دستم به نوشتنش رفته، پست بذارم، بی هول و واهمه. دیگه زیاد شد. :دی
《به سوی تو/ به شوق روی تو / به طرف کوی تو / سپیده‌دم آیم / مگر تو را جویم / بگو کجایی...》
« نشان تو،/ گه از زمین گاهی / ز آسمان جویم / ببین چه بی‌پروا / ره تو می‌پویم / بگو کجایی...»


آبان ماه، شبی که تنها، سی و سه پل بودم، آقایی زیر پل دم گرفت به این آواز. صداش رو ضبط کردم. حالا رفتم و گوش دادم. دلم تنگ شد.
پیروِ کامنت اول،
کافکا در ساحلو که بگیری دستت بعید می‌دونم تا تموم نشده بذاریش زمین
از فضای ذهنی موراکلمی خوشم میاد. به حال و هوای حالای من خیلی نزدیکه. نرگس٬ پیشنهاد ایشی گورو رو داد. فکر کنم تو هم کارهاش رو دوست داشته باشی.
شاید خوندی ولی صدات توی هیاهوی موسیقی آبشار گم شد. 
شاید هم از اشارات نظر چنان خوانده که فقط خودش می‌دونه‌
شاید.. کی خبر داره؟
آهنگ قشنگی بود
البته هر وقت اسم جنگل میاد آهنگ‌های محلی خودکار تو ذهنم پخش می‌شه... یعنی هر وقت تو جنگل هم بودم ترجیح دادم به جای آهنگ‌های دیگه نی و کتولی و امیری گوش کنم. حس می‌کنم به حال و هواش میاد :دی

:: خوندن پستت خاطرات شیرینی رو زنده می‌کنه. نمی‌دونم چرا جنگل اینقدر خوبه. رودخونه‌هاش. صداهایی که توشه. آبشارهایی که یهو پیداشون می‌کنی. منظره‌هایی که کشف می‌کنی. هوممم... گفتم چیستی؟ گفتی راز...
معمولا دلم نمی‌خواد موسیقی همراه با ترانه بشنوم. آدم‌ها به اندازه‌ی کافی صحبت می‌کنند (زیاده از حد حتی). موسیقی زبان دیگری داره و خودش می‌تونه گویا باشه. حالا ربطی به کامنت تو نداشت. کلا..

یعنی می‌گی استفاده از ظرف مکانی مثل جنگل٬ پررنگ‌تر بوده از اتفاقی که افتاده و ذهن تو به جای این‌که جلب حرف من بشه٬ پرت ارتباط تو با جنگل شده؟
این‌هایی که من گفتم هم همشون باکلام نیستن. مثلا نی که باهاش آهنگ "کتولی" مازندرانی زده می‌شه. هم بی‌کلامش هست هم باکلام. که البته من تا وقتی فایل‌هام حذف نشده‌بود آهنگ‌هایی که بابا با نی می‌زد رو گوش می‌دادم. در واقع کلام موسیقی رو محدود به یه دنیا می‌کنه و برای وقتی که می‌خوای تو بی‌نهایت غرق شی موسیقی باکلام چیز به درد بخوری نیست.

برای من پررنگ‌تره چون ارتباطی که من با این ظرف مکانی که ازش گفتی، می‌گیرم خیلی عمیق‌تر از ارتباط گرفتنم با آدم‌هاست. صدای تو رو شنیدم ولی صدای قدم‌هاتون رو برگ‌های ریخته‌ی راش بلندتر از اون بود.

ترانه٬ تصنیف و امثال این‌ها٬ شاخه‌ای از موسیقی هستند. موسیقی بی‌کلام نداریم. قرار گرفتن موسیقی در کنار ترانه و شعر٬ لطف به کلامه. در واقع٬ در یک قطعه٬ موسیقی مهم‌تره از شعر. اینا رو در کنار حرفت می‌گم نه در جوابش.

صدای قدم‌ها روی برگ‌های ریخته‌ی راش٬ جزئی از چیزی بود که من می‌خواستم بگم. تو حتی همون جوری که من گفتم نقلش کردی. اما٬ بعد از سیر برگ‌های راش باید می‌رسید به یک‌جای دیگه٬ به آدم‌ها. اما نرسیده. ناموفق بوده.
:))
حقیقتش٬ متوجه نشدم.
پستتونُ خوندم و لبخند زدم ... همین. :))
بله. :)
من تو گیلانم ولی تا حالا اینجا نرفتم
ترغیب شدم برم :)
سلام من رو بهش برسون. :)
راستش هرچقدر سعی کردم متنو با آهنگه مجسم کنم نتونستم.
همش یاد این مهمونیای اشرافی قرن 19 میفتادم :/
البته باخ که عشقه :) فقط همیشه من باخ رو با ماخ قاطی میکردم :/

این رو پرهام هم در پست‌های پیشین می‌گفت. حقیقتش من با فرهنگ و حال و هوای غرب آشنا نیستم. لذا٬ یک طور دیگه می‌شنوم٬ جور دیگه‌ای می‌بینمش.
ولی من هرجور فکر می‌کنم این سونات نمی‌تونه برای یک مهمانی اشرافی باشه. :/
حالا نه دقیقا خود مهمونی، حال و هوای اون موقع و اونجا و کلا.
خلاصه شرمنده :) من کلا طبع شاعرانم یکم کوره D:
شرمنده نداره. هرکس یک‌طور نگاه می‌کنه دیگه. :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan