سال گذشته، برای بازی "زبان مادری" ، من گلستان را از تهران تعریف کردم. ولی حقیقت این است که رگ و ریشه‌ی من از خراسونه. "..خراسان یعنی آن‌جا کو خور آسد /خراسان را بود معنی خور آیان / کجا از وی خور آید سوی ایران " فخرالدین اسعد گرگانی  و از قول یاقوت حموی "خور به فارسی دری نام خورشید و آسان، گویا اصل و جای شئ است."  

 این محبت عمیق، از سال‌های کودکی به جان من نشسته، که مامان‌بزرگ و باابزرگ با شیرینی متفاوت یک لهجه‌ی دیگر، قربان‌صدقه‌مان می‌رفتند. باباآقا می‌نشاندمان کنار خودش، با صدای پرطنین اطمینان‌بخشش که مثل خودش آرام بود، یک‌جور دیگری حرف می‌زد. من می‌دانستم پیرمرد از زاوه می‌آید. همان‌جا که رفته بودیم و زنبور بزرگی انگشت اشاره‌ام را نیش زده‌بود و عماد دایی ماشاالله، دستم را فروکرد در دیگ ربُی که مادرش تازه پخته بود.

تقصیر بهروز هم بود. عمو کوچیکه، که من و سپهر و پسرعموهای کوچک‌تر همه به دهان او نگاه می‌کردیم. شاید به‌خاطر تن صدای متفاوتش بود یا به‌خاطر باحال بودن یک عموی کم سن و سال؛ هرچه می‌گفت من و سپهر تکرار می‌کردیم و ریسه می‌رفتیم. "آخ کِمَرُم.." و ایراد می‌گرفتند که شما تهرونیا، مشهدی رو هم لوس و پر اطوار حرف می‌زنید.  یک جوجه داشت بهروز، من می‌ترسیدم. گرفت در مشتش گفت:« بیه اینجه عمو. نگاش کن. ترس نِدِره.» گفتم:« این چغوکه؟» خندید گفت:« نِه عمو، این عقاب بابایه.» 

 بیشتر از همه اما، گردن باباست. بابا خراسان است. بابا هرچه تهران نفس می‌کشید، خراسان بیرون می‌داد.. هوای ما، هوای خراسان بود و رفت و نشست در جانمان. بابا شعر بود، خراسان شعر شد، من عاشق شعر شدم.  " تا چشم کار می‌کند کویر و ماسه،/ دمن و گبن و کلپاسه./ از خراسان شعر می‌آیم.. "

گفتم:« بابا، برامون قصه‌ی چغوکه رو می‌گی؟»

 


دریافت

 

 

 خ. این تصنیف شیرین از جوانی‌های شجریانه. با شعر عماد خراسانی. 

دریافت