میرندا رفته است.

آن روز توی تاکسی از جیبم افتاد و دیگر، این آخرین خبری ست که ازش دارم.

هرچه زنگ میزنم و سعی می کنم امیدوار باشم، تکرار می کند: خاموش است خاموش است خاموش است

مامان می گوید به دلش افتاده که برمی گردد. دل مامان خیلی وقت ها راست می گوید.. برگرد


وقتی اعصابم خراب است، به خودم دلداری می دهم که الان می روم کنج اتاق، می چپم در کتاب محبوب قدیمی.

وقتی کار را شروع می کنم، فکر می کنم که کاش، هر مرحله را ثبت کنم.

وقتی زیر لب زمزمه می کنم، یادم می آید که منا آواز خواندن مرا دوست داشت.

وقتی کتاب می خوانم و دلم با یک جمله می رود..

وقتی حال و هوای ناسامانم هوس حرف زدن با حنا می کند؛

وقتی از گوشه کنار زندگی میزنم در به در به دنبال کار کاکتوس و..   لحظه های حیاتی بودنش، یادم می افتد که نیست، نیست، نیست،..


فکر می کنم که حالا کجاست؟ دست کی افتاده؟ فکر می کنم بلاخره یکی روشنش می کند و قفلش را باز می کند (آخ خدا، دلم برای رمز احمقانه ش تنگ شده)، عکس هایم را می بیند..

سری عکس های "خودم برای خودم"  ،  مجموعه ی "وقتی حواسش نیست" ، عکس برادرک درخواب، عکس موهام بدون حجاب، عکس های سلفی با مامان بزرگ، آن عصری که باهم فیلم جنایی می دیدیم،  عکس سپهر که بی مانند می خندید، عزیزترین عکس مامان، تصویر چشم های خندان بابا، عکس شب هایی که تا صبح کار می کردم، عکس طرح هام، عکس حال زندگی خورشید در پاییز 95..

مقاله های صمد بهرنگی (چقدر زحمتشان را کشیدم) ، کتاب های ادبیات کودک، تلاش های یواشکی برای رفع و رجوع ترس هایم.. کتاب عکاسی به زبان ساده، اوسانه ی هدایت..

پوشه ی کارهای دانشگاه، یادداشت های نگران از لیست کارهای نکرده و پروژه های آخر ترم..


او می فهمید که یک دخترک عینکی بودم که دانشجوی معماری بود و عکس های بیخودی می گرفت و به ادبیات عشق می ورزید. 

شاید قصه ی صمد را می خواند و با خودش می گفت، خوب کرده از یک دختربچه ی بی درد حقش را گرفته.. شاید یادداشت ها را می خواند و دلش برایم می سوخت. شاید خاطره ی آن روز با سبحان را می خواند و غش غش خنده می شد. یا که.. وای.. خدایا..  آن حرف قایم کرده را می فهمید.

اگر صداهای ضبط شده را باز می کرد، می فهمید چقدر موسیقی محلی دوست دارم. و اینکه یک شب مامان برایمان همه ی شعر و لالایی های کودکیم را خوانده. صدای مامان بزرگ را می شنید که یواشکی قصه گفتنش را ضبط کرده بودم  و دوبیتی های بابا را که برایمان فرستاده..

احتمالا او هم حالش از پوشه ی آهنگ هایم بهم می خورد.


من تکه هایی از خودم را ریخته بود در آن کوچک مستطیلی سیاه.. و او آنها را برده

حالا، مثل یک آدمی که دیروز صبح خودش را در تاکسی جا گذاشته ؛ به در و دیوار می زنم.




+ ببین جان، انقدر ارزشش را ندارد که خاظرات و زحمات و برنامه های یک دختربچه را به باد بادبدهی. برش گردان.  خدا بهترش را نصیبت کند.