طبق معمول، داره دعوام می‌کنه که چرا سه‌تا بشقاب لوبیاپلو نخوردم. یا چرا صبحانه، خامه و عسل و گردو و ارده شیره و پنیر و کره و چی و چی و چی رو با هم نمی‌خورم. می‌گه: آخرش می‌افتی می‌میری مجید.  می‌گم: مجید؟ گوشه‌ی لبش خنده می‌شینه: همون پسره که با بی‌بی زندگی می‌کرد. 




خ. یک‌بار دیگه پیش از این هم، از اشاره‌ی مام‌بزرگ به قهرمان‌های من (که البته فکر نمی‌کردم اون‌ها رو بشناسه،) ذوق کرده بودم. "حیدربابا" خوندم و گفتم از یک شاعره که شعرهای ترکی قشنگی داره. چشم از میل بافتنی‌هاش برداشت و پرسید: استاد شهریار؟