بالا رفتیم، ماست بود. پایین اومدیم دوغ بود.. از هرچیز دیگری سخت‌تر برای من، این است که قبول کنم آن‌چه که به من گفتی دروغ بود. 

 هیچ چیز تا این اندازه دلم را نمی‌شکند. وقتی با من حرف می‌زنی، من به تو اعتماد می‌کنم. دلم را صاف می‌کنم و آن‌چه را که می‌گویی، می‌پذیرم. وقتی که می‌فهمم دروغ بوده، بیشتر از فریب خوردن احمقانه‌ی من، دردآورتر از آن، آسیب دیدن توست. دروغ توی دلت حفره می‌سازد، تو خالی‌ات می‌کند. سیاهت می‌کند. نمی‌فهمم چرا ولی دروغ‌گویی برای‌مان عادت شده. تعجب نمی‌کنیم از دروغ گفتن و شنیدن. من ولی به مسائل عادی کوچک حساسم. به غلط املایی، به حرف زدن وسط فیلم، به جواب سوال "حالت چه‌طوره؟" . به من دروغ نگو عزیزم، نمی‌خواهم آسیب ببینی.



خ. پیشنهاد خوندنی: در مذمت حرف مفت