"نی نی برو، مجنون برو، خوش در میان خون برو

       از چون مگو، بی چون برو، زیرا که جان را نیست جا "

        _غزلیات شمس




  چه‌قدر دلم می‌خواهد که با کسی حرف بزنم. چه‌قدر دلم می‌خواهد امشب، در گوش او زمزمه کنم که راز جهان را می‌دانم. باید آن چیزی را که روزهاست در دل نگهش داشته‌ام، برای او فاش کنم.

حقیقت سرانجام به سراغ ما خواهد آمد، زمانی که دیگر از آن‌چه هستیم، نترسیم. کاش کسی بود که حرف سکوت را می‌فهمید. من پیغامی از آسمان برای‌تان دارم. فقط حیف که کلماتم را در اتاق بالا پشت بام جا گذاشته‌ام.







خ. این که پست‌ها را تقدیم می‌کنم، نه به‌خاطر محتویات‌شان، که برای تلاشی‌ست که در پس این پست‌ها در من شکل می‌گیرد. تلاش برای مهم داشتن آن‌چه که در درون من اتفاق می‌افتد. حقیقت این است که، نه مزخرف نوشتن خجالت دارد، نه زشت بودن، نه ساکت بودن، نه خیال کردن، نه عاشق شدن، نه هیچ کدام از کنش‌های انسانی که از طبیعت او می‌آیند. دلم می‌خواهد چند مدتی راحت باشم و از هرچیزی که حسش می‌کنم بنویسم و نقاشی‌های دو دقیقه‌ای قبل از خواب را پیوست کنم و باری هم که شده، خودم را آن طور که هستم ببینم و دوست بدارم. 

  

   برای مامان.