پنجره می‌چکد

مرگ بر این ننگ روزنامه‌نگاری

«برزخ بود٬ میان برزخ بودیم. چگونه آمدیم آن‌جا؟ خدایا چگونه رفتیم؟ یادم نیست قیصر.. سه نفر بودیم یا پنج نفر؟ سواره بودیم یا پیاده؟ با قلب‌هایی که هروله می‌کرد..»

نتوانست. بغض نگذاشت ادامه بدهد. لب گزیدم. نمی‌توانستم سر بالا بگیرم٬ نگاهش کنم. «نتوانستن»

سرش را جلو آورد و گفت: گوشی همراته؟ سر تکان دادم که آره٬ چرا؟  لب زد: فیلم بگیریم ازش.  نگرفتم. ندادم که بگیرد. «نتوانستن»

«تو٬ قیصر٬ در بیمارستانی که چرک و نکبت از سر و رویش می‌بارید٬ خوابیده بودی٬ بی‌قدرتر از بی‌نام‌ترین آدم‌ها..» 

بغض٬ چکه چکه بارید روی شیشه‌های عینکش٬ روی میز٬ روی کلمات٬ خاطره‌ها.. تقصیر من بود. نشانده بودم و نوشته‌هایش را گذاشته بودم جلویش و مجبورش کردم بخواند. مجبورش کردم به او فکر کند.. همه‌ی روزهای‌شان٬ خاطره‌های‌شان را دوره کند. دوباره درد آن روز لعنتی ده سال پیش را حس کند. تازه بود هنوز٬ بعد ده سال. تقصیر من بود. حالا چطور می‌توانستم گوشی‌ام را دربیارم و از سوگ مرد در هجر عزیز از دست رفته‌اش فیلم بگیرم؟




خ. من روزنامه‌نگار نیستم. عنوان رو هم با خودم نیستم. با اون نگاه لعنتی‌ام که کار در شاغلان این حرفه ایجاد می‌کنه٬ که همه‌چیز رو به چشم سوژه نگاه کنند. این نگاه بی ملاحظه که در معماری هم بود.


خ. اگر که بخواهم صادق باشم٬ ندیدم که بغض‌ها بچکند روی کلمات و میز و شیشه‌ی عینک.. شاید اصلا عینک نزده‌بود. نمی‌دانم. من فقط می‌شنیدم که صدای سالیانی خاطره می‌لرزد و فرو‌می‌رود و آرام نفس‌هایش را فرو می‌برد در تقلای آرام شدن. چشم‌هایم را بسته بودم و سرم پایین. نمی‌توانستیم. «نتوانستن»

روزنامه نگاری شغل سختیه... به اندازه ی همه ی مردم درد میکشی ولی باید قوی باشی
نه اتفاقا٬ مسئله همینه که به دردها عادت می‌کنی. همه‌چی فقط برات سوژه‌س.
بعید میدونم عادتی در کار باشه... هیچ وقت برام عادت نمیشن
خوبه اگه این‌جوری باشه. هرچند که برای من دوست‌داشتنی نیست.
توی دنیا دو نوع خبرنگار داریم. دسته اول که هدفشون فقط تهیه خبره و بی درد هستن. و چه بسا نشاید که نامش نهند آدمی! کلا فقط دنبال سوژه اند. و براشون مهم نیست که اون سوژه چیه و کیه و چه اتفاقی براش افتاده. درست مثل دیگر مردم و با این تفاوت که دیگر مردم در مورد اون سوژه نمیدونن و این میدونه.
دسته دوم خبرنگاری که قبل اینکه خبرنگار باشه انسانه و اهل درد. و چو عضوی به درد آورد روزگار این خبرنگار رو نماند قرار.
همین. حرف دیگری نیست.
موافق نیستم.
نمی‌شه آدما رو دسته‌بندی کرد. به‌نظرم همشون دغدغه دارن و حرف دارن که اومدن سراغ این‌کار. چون هیچ دلیل دیگه‌ای نمی‌تونه داشته باشه :/
فقط کار و شرایط و محیط آدم رو تربیت می‌کنن و مثلا در این حرفه نگاه جستجوگر رو در طرف ایجاد می‌کنن.  و خب این گاهی باعث می‌شه که یه وقتا از دست آدم در بره. عطشی در تو هست که دلت می‌خواد این صحنه‌ی بی‌نظیر رو ثبت کنی.. و اگه حواست نباشه٬ یادت می‌ره که خودت رو بذاری جای او. این کار اخلاقیه؟

ای لعنت٬ این لغت اخلاقی رو کی انداخته تو دهن من؟
خب بی دلیل هم نیست که میگن خبرنگاری جزء کارهای سخت دنیاست. واقعیت اینه که یه وقتایی شاید بشه یکی از نهنگ های توی ساحل رو برگردونی به آب و جونش رو نجات بدی. ولی به جای اون شاید بتونی با خبر کردن بقیه از خودکشی نهنگا، تعداد بیشتری رو نجات بدی. اینجاست که سخت میشه کار. حالا آیا اخلاقی بود بذاری اون نهنگ اولی بمیره؟ (میدونم که مثال خیلی نامربوط و بدی زدم!)

خب نظر من اینه که این حرفا که فلان شغل از مشاغل سخت دنیاس مسخره‌س. :/
یعنی دلم می‌خواست تعریف کنم فقط تجربیات این چندوقته‌ی حضور در مطبوعات مختلف رو. -_-
و این‌که خب مثال خب واقعا ربطی نداشت.
من به درد کشیدن هرباره ی خودم هم شاید عادت کنم، چه رسد به دیگران.
ته سیگار را زیر پا له می‌کند
آخ آخ
چه قدر خوب رفتی تا ته ماجرا!!
من که نمی‌کشم ولی دعا کن ریه هام سالم بمونن با این همه دود دست دومی که فرو می‌دم.
عادت می‌کنی :)
توضیح واضحات: او یک ترم اولی‌ست.
خاطره‌ها چیزای فوقِ عجیبی‌ان.
می‌فرمایند که آرزوهامو برای خاطراتم دوره کردم؛ کجای خاطره باید پی آرزوم بگردم؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan