پنجره می‌چکد

قصه‌های من و مام‌بزرگ (۴)

هر قرص نونی که توی این خونه میاد٬ باید اول یک دوره‌ی بیات شدن رو بگذرونه بعد بیاریمش سر سفره. چون براساس مکتب مام‌بزرگیسم «حیفه.. اول قدیمیا رو بخوریم تموم بشه٬ بعد ..»



خ.خاطره. دیروز دایی از طبقه‌ی بالا اومد و پرسید:« نون دارین؟»  من که یه هفته‌ی تمام نون سنگک بیات سق زده‌بودم٬ پیروزمندانه گفتم:« نه٬ دیشب تموم شد.» که مام‌بزرگ جست زد تو آشپزخونه و از انتهای فریزر یه بسته نون سنگک متعلق به دوران پارینه سنگی کشید بیرون. 

چون است زندگی.



مادربزرگ ما هم همین عادت رو داشت. به پدربزرگ مرحوم دو روز قبل تموم شدن نون میگفت نون نداریم! وقتی پدربزرگ نون میخرید میذاشتش کنار. قرنتینه اش میکرد. تا نون کهنه ها رو بخورن. بعد نون جدیدا رو میآورد برا خوردن. که خب همون لحظه باز به پدربزرگ میگفت نون نداریم. :))

نون تازه مگه چشه ؟ :شیون

من سال سوم دبستان٬ با یکی دوست بودم اسمش لیلی بود. حالا این‌که من پارسال همین لیلی رو تو راهروهای دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران پیدا کردم بماند.. همون سوم دبستان ما رو دعوت کرد تولدش٬ بعد مسابقه گذاشت به این صورت که یه کلمه‌های سختی می‌گفت٬ هرکی املاشونو درست می‌نوشت بهش جایزه می‌داد. مثلا همین قرنطینه.. فقط من درست نوشته بودمش.
بابای منم همینجوره :)
خدا حفظشون کنه.

پدر من اما عاشق اینه که بره نون تازه بخره. بره ماست بندی شیر تازه‌ای که همین امروز صبح دوشیدنش بخره.
یه بار هم نصفه شب بود. مشهد بودیم. همه خواب بودن و ما سه تا داشتیم تو تلویزیون چیزی نگاه می‌کردیم. با سپهر دم گرفتیم که آی.. چقدر الان چیپس و ماست موسیر می‌چسبه.. با کوکا.
تو سرمای مرموز استخون سوز مشهد٬ کتش رو برداشت و گفت فقط برای این‌که بدونین بهترین بابای دنیا رو دارین :) 
حالا ربطی نداشت.. ولی خب.
اینم داستانیه ها. من کلمات سخت رو خوب بلدم بنویسم! ولی در نوشتن کلماتی مثل ترجیه/ترجیح ، اصفهان و اسفهان، هلال احمر/حلال اهمر مشکل دارم. : |
واقعا هم مشکل دارما. یه وقتایی میام نت سرچ میکنم ببینم کدومش درسته :)

اصفهان آخه؟؟؟
عه
به داداشم بگم
ما فک کردیم فقط مامامن من اینجوریه
تازه تا چند سالل پیش که همین داستان نون رو سر لباسم داشتیم
اول لباس کهنه ها که مزخرف شدن بعد جدیدا
این "بعد" هم وقتی میرسید که لباس جدیدا دیگه جدید نبودن :-|
خداروشکر ندار و فقیرم نیستیم نمیدونم چرا اینکارو با زندگی ما میکنن :-D

:هم‌دردی
با این اوصافی که تعریف کردی واقعا هم بهترین بابای دنیا رو داری :) 
خداحفظش کنه 
قطعا.
خدا حفظش کنه.
@آقاگل
آقاگل من حاضرم رایگان واست کلاس املا و ویراستاری بزارم فقط برای اینکه این همه درگیری ذهنیت رو کم کنم :))))
خانم معلم عجالتا شما بذارم رو درست بنویس٬ راجع به باقیش حالا بعدا صحبت می‌کنیم. :دی
عه عه بوخودا حواسم نبود وگرنه بلتدم تا چهل بشمارم :)))))
:/
پنجشنبه ۶ مهر ۹۶ , ۱۵:۵۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
مادرمن چون قدیما خودش گرفتار چنین روندی از جانب مادربزرگم بوده. حالا میگه بیارین تازه ها رو بخوریم. قدیمی هارو هم بعدا می خوریم:-))
باید یه جوری برنامه‌ریزی کنیم نونی که یه نوبت می‌خریم همون روز تموم بشه٬ بعد دوباره نوبت بعدی نون تازه.. همه‌ش نون تازه.
مادربزرگ منم همین طوری بود. مادربزرگا انگار یه چیزایی رو نداشته باشن مادربزرگ نمی شن. بهش هم که ایراد وارد می کردن، هیچی نمی گفت. همچنان به نون های مونده عشق می ورزید. عین بچه هاش بودن، انگار تا یکیو سروسامون نمی داد اون یکیو نمی فرستاد خونه بخت.
مانا.. یه بار خونه‌ی خاله٬ دیدم که مام بزرگ من نشسته کنار مام بزرگ تو.. و داشتن با هم راجع به فوتبالی که دیشب دیده‌بودن حرف می‌زدن.

مانا.. به نظرم این کامنتت رو بنویس. استفاده کن ازش.
با اینکه دیشب پیشش بودم اما دلم برای مامان نازلی خودم تنگ شد:)
خدا حفظ کنه مامان نازلی نازنینت رو.
:))
جالب بود
بله
ولیییی مامان بزرگ من 4 صبح بابابزرگم رو بیدار میکرد بره نون تازه بخره :)) البته بابابزرگم یکساعت لودینگش طول میکشید :)) 
آخی =)))
اصلا عادت کرده بودم به این ماجرا. یجوری که انگار چیز خاصی نیست:/
:دی
امروز موقع صبحانه یهو یادت افتادم وقتی نون تازه رو دیدم کلی دلم میخواست پیشم بودی :(
پستت رو خوندم برای خانواده :دی بابام گفت مادربزرگت مثل مادربزرگشه :دی 
: قلب

پس عجب لحظه ای رو از دست دادم :))) 
چشم استاد. یکم قلم نوشتن مون خواب رفته انگار. 
محشر بود. 
آی نگو اون‌جور.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan