اولین بار بود که حس کردم عضوی از یک جمعم. نه کم بودم و نه زیاد. نه وصله ی ناجور بودم نه مجبور به تحمل. اولین بار بود که بودن کنار آدم ها خوشحالم می‌کرد. معذب نبودم. خسته نبودم. اضافه نبودم. برای اولین بار تو زندگیم حس کردم جایی هستم که باید باش و این حرف ها٬ حرف های توی سر منه که داره زده میشه. 
من نمی دونم اینجا چیکار می‌کنم. من نمی‌دونم آینده چی می‌خواد بشه. ولی کاش مثل امروز لذت بخش باشه زندگی. کاش همین قدر نزدیک باشه به دل من. دلم برای امروز تنگ میشه :)