پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

ساقی به دست باش که این مست می پرست.. چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست


زنگ خورد. کتابُ بغل زدم و دویدم طرفش. آرام نشسته بود ، یکوری. آرام جلو رفتم و صداش زدم. برگشت و از زیر سبیلش یواشکی لبخند زد. 

صفحه رو باز کردم و تند تند یک چیزی بافتم " بیت دومو ببینین. نمی دونم چجوری خونده میشه. جز باده ای که در.."

_ "باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست

                    وین جان برلب آمده در انتظار توست

 در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست

                    جز باده ای که در قدح غمگسار توست.."


بچه ها جمع شدن. عینکشو به چشم زد و گفت "شعر قشنگیه. علیرضا قربانی خیلی قشنگ خونده اینو."

از دهنم پرید "بله خیلی خوب خونده.."  نگران نگاهش کردم. از بالای عینک نگاهم کرد. اون می دونست که من مشکلی تو خوندن شعر ندارم. اون می دونست چرا هرجلسه کتاب به دست می خزم کنارش. اون می دونست که من فقط، دلم میخواست سایه رو با صدای اون بشنوم. 


_"هرسوی موج فتنه گرفته ست و زین میان

                    آسایشی که هست مرا، درکنار توست

   سیری مباد سوخته ی تشنه کام را

                   تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

   بیچاره دل، که غارت عشقش به باد داد

                    ای دیده، خون ببار که این فتنه کار توست

   هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت

                    این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست"


اشاره کرد. " گوش کن.. این بهترین بیتشه.

  

   ای سایه، صبر کن که برآید به کام دل

                    آن آرزو که در دل امیدوار توست"







خ. آخه از کجا می فهمیدی؟ آخه همیشه؟ آخه.. آخه من که دلم تنگه برای اون نگاهِ "هی من میدونم چی تو فکرته" و اخم هشدار و لبخند پشت سبیل..

خ. گفته بودی صبر. چشم.


  بشنوید


نکند رخنه کند در دل ایمانم شک*


 می دونی؟ چیزی که ما رو عقب میندازه ترسه. می رسیم به جایی که یک کوه کار نکرده داریم و نزدیکش که میشیم، فکر اینکه هیچ وقت اینها تموم نمیشن، از پا میندازتمون.

همه ش خسته ایم، همیشه خسته ایم، مشغول کاری نیستیم،درس نمی خونیم،اما خسته ایم. "کسالت می دونی از چیه؟ ناامیدی.   ناامیدی مال آدمای تنبله. آدمایی که حال ندارن تلاش کنن. مثل کسی که هواپیماش سقوط کرده تو کوهستان برفی. جون نداره دست و پا بزنه و خودشو نجات بده، همون جا هم تو برفا می میره.."

 گوش کن به حرف من.. بی خیال آخرش شو. فراموشش کن. فقط سعیی کن آروم آروم جلو بری. یه گوشه ش رو بگیر و شروع کن. فقط برای اینکه یه چاره ای کرده باشی. که آخرش نزنی تو سر خودت، به خودت بد و بیراه نگی که می دونستی این راهی که میری آخرش خیر نداره، ولی هیچ کاری براش نکردی.

 ببین، همیشه فکر کن به اون روز آخر.. وقتی که پاسخنامه رو تحویل میدی و میای بیرون. کاری کن که اون روز، به خودت بگی همه ی تلاشمو کردم. هیچ جا کم نذاشتم.

بذار بگم بهت که بدترین ساعتای عمرت میشه.. از خودت بدت میاد. خراب شده و تو دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی. 

من هم بچه ی درسخونی بودم. من هم زحمت کشیدم، خیلی زیاد. شب و روزامو گذاشتم.. اما بدترین زمان ممکن، شک کردم. همه چیز خراب شد.




* اون روز از وقتی که چشم باز کردم ، تا سوال اول ادبیات مدام با خودم زمزمه ش کردم.

شک بده.. گند میزنه به زندگی آدم.


خ. حریر، فائزه، باهار، مستر مرادی،بقیه.. خودتونو باور داشته باشین. این از همه چی مهم تره.

سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست

همین که هستی، می تونم بیام و بشینم رو به روت، بپرسم و نپرسم و تو حرف بزنی از صمد و سایه و حافظ، از ادبیات، از شعر، از آدمها.. 

تو هستی و وقتی میام اشاره می کنی به صندلی روبه روت و می پرسی "خب خورشید خانوم اوضاع چطوره؟ همه چی خوب و عالی؟"

میگم که خدا رو شکر و نگاه می کنی با لبخند "خدا رو شکر برای چی؟"

تو هستی و من حتی بگم یا نگم می فهمی همیشه.

و اینکه یه نفر توی این دنیا خبر داره.. اینکه می دونی.. چقدر آرومم می کنه.


من که هیچ وقت یادم نمیره جلسه ی آخر ادبیاتو.

من که هیچ وقت یادم نمیره خوندی و اشاره کردی به من..


"این ذره ذره گرمی خاموش وار ما،

یک روز بی گمان،

              سر میزند ز جایی و 

خورشید می شود"



 خدا رو شکر عزیز من.. خدا رو شکر که هنوز تو هستی.




پی عنوان نوشت: این شعر سایه رو روی کارت پرنده ی آبی کنار هدیه ت نوشتم. نگفتی هیچی.. ولی من دیدم که چشمات چقدر خوشحال بود وقتی می خوندیش



تو با چراغ دل خویش آمدی بربام

ستاره ها به سلام تو آمدند ، سلام

سلام بر تو که چشم تو گاهواره ی روز

سلام بر تو که دست تو آشیانه ی مهر

سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست..

زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan