پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم٬ ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم.

آن‌چه که هنوز مانده در من و کمک می‌کند که خودم را گم نکنم٬ ته مانده‌ی شرافتم است. آدم‌ها را تصمیم‌های گردنه‌های سخت می‌سازد. پرسید که چطور توانستی؟ جوابش از انجام سخت‌تر بود:« آن‌چه پیش از هرچیز دیگری اهمیت دارد٬ هویت فردی من است. چطور می‌توانم تن به حادثه‌ای بدهم که هرچند اشهی و احلی٬ جدا از من است؟ در مسئله تناقضی هست که قبول فرض را ناممکن می‌کند. می‌دانی؟ یعنی که در این سیر حکمت٬ در قصه‌ی پیش‌نوشته‌ای که هرچیز در آن سرجای خود ایستاده٬ جای من این‌جا نیست که اگر قرار باشد خودم را جا بدهم٬ دیگر من نمی‌شوم. عوض می‌شوم. هویت من از دست می‌رود.» نگران‌تر پرسید:« و حالا چه می‌کنیم؟» -«به چشم خویشتن سیر می‌کنیم که چه‌طور٬ هر آن‌چه که مال قصه‌ی ما نیست٬ می‌رود.»  +«اگر به دنبال محمل بگرییم به زاری که ناقه در گل بمونه چی؟» می‌داند جواب را٬ نمی‌گویم. باز می‌پرسد:« لازمه این همه رفتن؟» سر تکان می‌دهم که نیست:« راستش این است که هرچیز اگر ارتباطی به قصه‌ی ما نداشت٬ از همان اول سر نمی‌رسید. اگر آمده٬ پس جایی دارد. گاهی اما در قالبش جا نمی‌گیرد.‌ آن وقت اگر احساس کند «خودش» در خطر است٬ می‌رود.» باز می‌پرسد:« لازمه رفتن؟» نیست:« فکر نمی‌کنم. اگر بزرگ باشیم٬ می‌شود بدون آن‌که نیاز به تغییر اصل خود باشد٬ نقش‌مان‌ را در قصه‌ی دیگران قبول کنیم.‌ در واقع آن هم جزئی از خود ماست بی آن‌که تمام ما باشد.» -« این را هم همان‌جا یاد گرفتی که..» +« بله٬ همان.» ‌ -«ما نمی‌رویم؟»‌ +« نه٬ روش ما این نیست.»  -«پس چه کنیم؟» +«صبر. شاید آخر شاخه نبات دادند بلاخره.» ساکت می‌شود.فکرش می‌رود به این‌که دو روز است چای نخورده. دوباره صدایش می‌زنم:« ببین٬ حالا٬ بعد از همه‌ی این‌ها٬ یک وقت‌هایی هم‌استثنایی هست. یعنی می‌خواهم بگویم گاهی عیبی ندارد.» حواسش نیست. خوابش برده.

سکوت چه شکلیه؟

.

زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan