ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
یادداشت‌های روزانه :: ‌پنجره می‌چکد

۱۹ مطلب با موضوع «نون نوشتن :: یادداشت‌های روزانه» ثبت شده است

El mar"    
.sonríe a lo lejos     
 Dientes de espuma     
".labios de cielo     

 
  بافت دریا لطیف است. مثل حریر یکدست و شفاف‌رنگی که موج‌موج روی هم نشسته و دورت را می‌گیرد. دست می‌کشی روی لطافتش، در بافتش فرومی‌رود و حریر از دستت می‌چکد. انگار به آسمان دست زده‌ای، آرامشش چین می‌خورد و به خود می‌لرزد. فکر می‌کنی زیباست، می‌درخشد و خورشید در حال غروب می‌رقصد روی آب. از آسمان تا تو می‌آید. دلت می‌خواهد مسیر خورشید را بگیری بروی تا او که گرم است و می‌تابد و لرز تنت آرام می‌گیرد. بچه‌ماهی‌ها، دسته دسته شناور مانده‌اند روی آب و با آمدن موج‌ها، خودشان را می‌سپارند به حرکت نرم آب در نزدیکی ساحل. وقتی ثابت می‌ایستی، ماسه‌های کف جا به جا می‌شوند و روی پایت را می‌پوشانند. دریا آرام می‌خواهد تو را بخورد. موج‌ها تند می‌شود و بلند می‌شود و نزدیک می‌آید و همان لحظه که فکر می‌کنی به لطافت دلنشین آب، محکم به تو می‌کوبد و از جا می‌کندت تا تو را با خودش ببرد. دریا طماع است. دریا، فریبنده و مکار است. او نمی‌خواهد تو را پس بدهد. دریا از تو غرق شدن می‌خواهد. 


 "دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و 
لب‌هایش آسمان.

تو چه می‌فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
_ من آب دریاها را می‌فروشم آقا.

پسر سیاه، قاطی خونت چی داری؟
_ آب دریاها آقا.

این اشک‌های شور، از کجا می‌آید مادر؟
_ آب دریاها را من گریه می‌کنم آقا.

دل من و این تلخی بی‌نهایت...
سرچشمه‌اش کجاست؟
آب دریاها، سخت تلخ است آقا.

دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان."

فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه‌ی شاملو
به زبان اسپانیایی بشنوید.


خ. این پست درواقع، ثبت یک لحظه‌ی هفتم شهریور در دفتر یادداشت‌های روزانه‌ام بود، وقتی ایستاده بودم میانه‌ی دریا و به آبی بی‌کرانه‌اش فکر می‌کردم. به بهانه‌ی این کامنت منتشرش کردم.
  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

خوابی ولی مثل خدا بیدار


  در تو، پشت چشمان نجیبت، در پس چین‌های نشسته بر جبینت (عایدی از سپردن سال‌ها)، آرامشی بود دریاوار، بی‌کرانه؛ که نه هیچ طوفانی می‌توانست متلاطمش کند، نه آخر برج، نه مرگ. 

دیر رسیدم. خوابت برده بود. تا همیشه ماندم در حسرت بوسیدن دست‌های گره‌دارت، یک نگاه دیگر از آن چشم‌های مهربان و نجیب. چه راز پنهانی بود بین تو و خدا، که حادثه انگار برای تو خبری از پیش دانسته بود؟ و مصیبت یک مهمان ناخوانده، که با روی باز سر سفره‌اش می‌خواندی تا کاسه‌ی شله‌ات را با او قسمت کنی. «مهمان حبیب است بابا!» 

چگونه ترس ممکن بود در تو راه یابد؟ یا که اندوه تو را تسلیم کند؟ در تو دریایی بود بی‌کرانه، که سنگ‌پرانی‌های دست کودک روزگار، نمی‌توانست آرامشش را از او بگیرد.



خ. عکس را بابا برداشته و عنوان مصرع شعری از مرد سربی است. 

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۰ مرداد ۹۷

می‌خواهم بگویم که روزهای بد می‌گذرند؛ مثل مرداد ۹۵ که گذشت، مثل سال ۹۰ که رفته و دیگر چیزی در خاطرت نمانده. می‌خواهم بگویم از روزهای بد نترسی. آرام باش و هیاهو نکن. همه چیز تحت کنترل است. هرچه پیش بیاید، تو می‌توانی از پسش بربیایی. صبور باش و آرام. شلوغ‌کاری راهش نیست. هیچ‌وقت روش ما این نبوده. تحمل کن تا تمام شود. آن‌وقت، وقتی پیش بیاید، با آن مواجه می‌شویم. 

و روزهای بد آدم را خسته و بی‌طاقت و بداخلاق می‌کنند. اشکالی ندارد. با خودت مدارا کن. آدم‌های مهربان اطراف ما، درک می‌کنند، ما را تنها نمی‌گذارند. قدر بودنشان را بدان، اما خودت را سرزنش نکن. بیشتر صبور باش. بی‌طاقتی را از خودت جدا کن. اجازه بده سکوت برگردد و حالت را بهتر کند. به محمدتقی گوش کن. اوضاع را از آن‌چه هست بدتر جلوه نده. هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد. میلیون‌ها سال است که چیزی عوض نشده.

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

نوروز من، رمضان است.


 سال گذشته، من دانشجوی معماری بودم و در فاصله‌ی بین کلاس‌هایم، در راهروی 2118، دستور زبان دکتر خانلری را می‌خواندم. گوشه‌ی کاغذپوستی‌هایم، طرح چهره‌ی صمد بهرنگی را می‌کشیدم و در اینستاگرامم پست می‌گذاشتم:« من در تمامی بی‌تو، غمگینم.»

 سال گذشته، فرصت حضور در فضای مطبوعات را پیدا کردم. چندجایی رفتم و آمدم، کمی نوشتم، با بعضی آدم‌ها آشنا شدم که سرشان به تن‎شان می‌ارزید و بعضی‌ها که نمی‌ارزید. حس کردم برای من بی‌فایده است، رهایش کردم. دیگر به دانشکده‌ی معماری نرفتم. به اینستاگرام سر نزدم و ماندم خانه و تاریخ ادبیات دکتر صفا را خواندم. دبیرستانی که در آن درس می‌خواندم، پیشنهاد کرد برگردم و کنار بچه‌های پیش‌دانشگاهی باشم. قبول کردم و در سپردن روزها کنار دخترهای نوجوان، آن‌چه را که از زندگی می‌خواستم پیدا کردم.

 یک شب چندتا بستنی خریدم و رفتم خانه. به مامان گفتم دیگر پول تو جیبی نمی‌خواهم. برادرهایم برایم دست زدند و مامان خندید. با اولین حقوقم برای اولین‌بار، تنهایی سفر کردم، به اصفهان. با سی‌وسه پل درد دل کردم. برای یک پسر غمگین جنوبی، فال حافظ گرفتم. ایستادم در مرکز مسجد جامع عباسی و سکوت کردم. شب سردی، تنها، با دل تنگ، بستر خشک زاینده‌رود را پیمودم. برگشتم. از گذشته بریدم. ساکت‌تر شدم. چهارماه، جز با معدودی از نزدیکانم، با کسی سخن نگفتم. تنها ماندم.  او بود. عاشق تکرار نامم از دستان او شدم. زندگی را دیدم؛ چه زندگی شگفت‌انگیزی!

 دل گشودم به حوادث تازه. قدم پیش گذاشتم. دلم در دستم بود، چشم‌هایم بسته، بر لبم ذکر و دعا. خالی از ترس، از امید و یأس. «... خدایا، کسی که به تو شناخته شد، ناشناخته نیست. کسی که به تو پناه آورد، خوار نیست و آن‌که رو به سوی تو کرد، برده نیست.»*

 سال گذشته، از تو خواستم:« من رو نجات بده.» دستم را گرفتی و قدم‌قدم همراهم آمدی. در آستانه‌ی زندگی نو، رهایم نکن. من به دل بی‌قرارم قول داده‌ام تا زمانی که مهلت زیستن دارم، فرصت زنده بودن را از خودم نگیرم؛ به امید لطف و مهربانی تو، یا امان الخائفین!







*از مناجات شعبانیه. 


 خ. مخاطب این پست مشخص است و هدف آن جز ثبت حال این روزها برای آِینده‌ام نیست.

 خ. ماه رمضان مبارک. دل‌هایمان را صاف کنیم و برای هم دعا کنیم.


  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷

تاریخ شفاهی ایران

(از سال‌های گذشته می‌گوید، از داریوش و داود و فریده.)

 _ این‌ها خدا و پیغمبر حالی‌شون نبود. یک روز نشسته بودیم توی حیاط، از میون حرف‌هاشون شنیدم «ما انقلاب کردیم که خودمون حکومت کنیم، نه که افسار رو بدیم دست آخوندا ». فهمیدم این‌ها توده ایَن.

+ توی حیاط شما چی‌کار می‌کردند مام‌بزرگ؟ 

_ فراری بودند. یک سال توی خونه‌ی ما قایم شدند.

+ ...

_ بعد انقلاب بود که چند نفرشون رو گرفتند. سعید رو هم گرفتند. ما نمی‌دونستیم. یک روز توران‌خاله اومد این‌جا. گفت «سعید رو برده‌ند، پیداش نکردیم، نمی‌دونیم چه بلایی به سرش اومده.» من نشسته بودم جلوی در، اصلا حال نداشتم. یک همسایه داشتیم ته کوچه‌مون، دادستان بود. گفت «چی شده آسیه خانم؟» گفتم این‌جوریه، پسرخاله‌م رو برده‌ند. گفت «من می‌رم خبر می‌گیرم.» 

عصری، زنگ زد به خانمش که «به آسیه خانم بگو پیداش کرده‌م. زنده‌ست. اگر چند روزی زودتر گفته بودند، آزادش می‌کردیم. همین‌جا، میدون گمرک بوده، اما حالا بردندش اوین.»

چند وقتی گذشت و آزاد شد. لاغر، مثل مرده‌ها. از آفتاب فرار می‌کرد. مدت‌ها می‌نشست توی اتاق تاریک، خیره می‌شد به یک گوشه.

بعد هم رئیس‌شون رو (اسمش یادم نمیاد) گرفتند. الحمدلله مملکت نیفتاد دست این‌ها.


  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷

تابستانم را پس بده



 از بالای دیوار، سرک کشید، یواش خندید و گفت:« دارم برمی‌گردم.»

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

تمام جاده‌ها از من، آغاز می‌شود.

 آن‌چه مرا فریفته‌ی پدیده‌های دنیای بیرون می‌کند، نه آن‌چه هستند، بلکه ظرفیت‌هایی‌ست که آن‌ها را در دسته‌بندی‌های چیزی بودن، متمایز می‌کند. نگاهی که هنر در انسان پرورش می‌دهد که هرچیز را، طوری که هست ببینی و آن‌گونه که، می‌توان تغییرش داد و به معناهای تازه رسید. بخش اول نیازمند درک عمیق دنیاست؛ در برابر تکرار، عادت و چشم‌پوشی‌های در پس آن. 
 بهرام دبیری را از سال 90 می‌شناسم، نمایشگاه "خروس‌ها"یش در شهر کتاب مرکزی، که بابا گذرش افتاده بود و برایم دفترچه‌ای با طرح جلد یکی از نقاشی‌ها خریده بود. همان موقع، برایم سوال بود که چه چیزی در خروس، نگاه این مرد را جلب کرده. هنوز هم به نظرم تمام نمادها و پیشینه‌ای که تعریف می‌کنند، الکی‌ست. بهرام دبیری، خروس‌ها را به‌خاطر شمایل‌شان کشیده. (چندتا از کارهایش را ببینید: 1 ، 2 ، 3 ، جلد کتاب مجموعه‌ی گفت‌وگوهایش .) 

 هنرمندها، پدیده‌های جالبی هستند، غالبا بیشتر از آثارشان. چه‌طور می‌بینند؟ چه می‌خوانند؟ این‌که بهرام دبیری به دیوار آتلیه‌اش چه شعری چسبانده، جالب‌تر است از معرفی سبک و نقاشی‌هایش. چون که هنرمند، عقب‌تر از اثرش ایستاده. و من، وقتی به یک اثر انسانی نگاه می‌کنم، به ماجرایی می‌اندیشم که درون فرد رخ داده و ترشح آن مقابل چشمان من است. 
 نمایشگاه "پاکت‌سیگارهای بهرام دبیری" مربوط به آبان سال 94 است:

 
 استاد علاقه‌ی زیادی به سیگار کشیدن در حین کار داشتند، ولی از تصویر ریه‌های سیاه و هشدار بی‌مزه‌ی "سیگار کشیدن بسیار اعتیادآور است." ، چندان خوش‌شان نمی‌آمده. برای همین، بسته به حال و هوایشان، تصویری از روزنامه‌ی دم دستشان می‌چیدند و روی پاکت‌ها می‌چسباندند، سال‌ها.







 این نگاه جاری در زندگی روزمره، مثالی‌ست که می‌خواستم برای خط سوم بزنم. "..و آن‌گونه که می‌توان تغییرش داد و به معناهای تازه رسید.. " منتها، نه تغییر بسته‌های سیگار؛ تاثیر هنر بر ذهنیت فرد ، که مثل بیماری، تمام وجود را پر می‌کند و دیگر هیچ‌چیز در نگاهت ساکت و ساکن نمی‌شود، مانند آن‌چه پیش از این بود.


 + البته، من این‌ها را، آثار بهرام دبیری نمی‌دانم؛ شاید، شوخی کوچک هنرمندی که عکس لیموی قاچ شده چسباند روی ریه‌های سیاه، تا با خیال راحت سیگارش را بکشد.  





خ. عنوان، بخش دیگری از این شعر شفیعی کدکنی است و صحبت‌های این پست، وقتی به ذهنم آمد که به این گزارش قدیمی رسیدم.
  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۱ اسفند ۹۶

یادداشت‌های روزانه

 بالا رفتیم، ماست بود. پایین اومدیم دوغ بود.. از هرچیز دیگری سخت‌تر برای من، این است که قبول کنم آن‌چه که به من گفتی دروغ بود. 

 هیچ چیز تا این اندازه دلم را نمی‌شکند. وقتی با من حرف می‌زنی، من به تو اعتماد می‌کنم. دلم را صاف می‌کنم و آن‌چه را که می‌گویی، می‌پذیرم. وقتی که می‌فهمم دروغ بوده، بیشتر از فریب خوردن احمقانه‌ی من، دردآورتر از آن، آسیب دیدن توست. دروغ توی دلت حفره می‌سازد، تو خالی‌ات می‌کند. سیاهت می‌کند. نمی‌فهمم چرا ولی دروغ‌گویی برای‌مان عادت شده. تعجب نمی‌کنیم از دروغ گفتن و شنیدن. من ولی به مسائل عادی کوچک حساسم. به غلط املایی، به حرف زدن وسط فیلم، به جواب سوال "حالت چه‌طوره؟" . به من دروغ نگو عزیزم، نمی‌خواهم آسیب ببینی.



خ. پیشنهاد خوندنی: در مذمت حرف مفت

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۹ بهمن ۹۶

از گذر روزگار٬ در گوشه‌ی امید٬ چو نظارگان ماه


  پیش‌نوشته: برای دختران چهارم دبیرستان ما٬ وقتی که رسیدنم را می‌بینند و از ته حیاط با شوق و جیغ و داد٬ اسمم را صدا می‌کنند. 



 دو ثانیه‌ی آخر چراغ قرمز بود که دویدم توی ایستگاه. دست تکان دادم برای راننده که نگه دارد. پایم را که داخل گذاشتم٬ اتوبوس از جا کنده شد و شروع به دویدن کرد. دستم را گرفتم به میله‌ای٬ برگشتم و انگار غزاله باشم به‌جای خورشید. فکر کردم:« این‌جا دیگر کجای دنیاست؟» شبیه خواب بود آن شب. در سالن اجتماعات مدرسه سر گذاشته‌بودم روی میز و خوابم برده‌بود. 
 چشمم درد می‌گرفت. عینکم را بر‌می‌داشتم و سر می‌گذاشتم روی میز٬ یک٬ دو لحظه. بعد که سر بلند می‌کردم٬ سارا پشت میزش نبود. تک به تک همه گوشه‌های مدرسه را که می‌گشتم و برمی‌گشتم سالن٬ جست‌و‌خیزکنان از آن سمت حیاط می‌آمد و دست تکان می‌داد. یک شب باز رفته‌بودم دنبالش. پیدایش نکردم. برگشتم و دیدم اصلا از سر جایش بلند نشده بوده. زار و نزار٬ بی آن‌که سکوت وقت مطالعه‌شان به‌هم بزنم٬ تک تک اسم‌شان را زمزمه کردم و دنبال چشم‌های‌شان گشتم که نگاهم کنند و ببینم که هستند. بهار نبود. بیرون دویدم و دوباره به همه‌جا سرک کشیدم. کارگاه٬ کتاب‌خانه٬ کلاس رو‌به‌روی آزمایشگاه٬ چهارم ریاضی٬ چهارم تجربی٬ دفتر خانم امینی٬ دوباره پایین٬ سالن اجتماعات٬ کتاب‌خانه٬ کارگاه٬  «بچه‌ها بهار رو ندیدین؟» ٬ سوراخ گوشه‌ی حیاط٬ آب‌خوری٬ راهروی پایین که گاهی چندنفری می‌نشستند و با هم درس می‌خواندند٬.. چراغ دست‌شویی‌ها خاموش بود. ایستاده بودم وسط حیاط و نفس‌نفس می‌زدم. یاد تابستان افتادم. تازه آمده‌بودم و مراقب آزمون‌های صبح‌شان بودم. بهار می‌نشست نیمکت اول ردیف وسط٬ سمت ریاضی‌ها. برگه‌ها را که پخش می‌کردم و نوبت بهار می‌رسید٬ می‌چسبیدند به هم. جدا نمی‌شدند. من می‌خندیدم٬ او هم می‌خندید. اسمش را زود یاد گرفتم.نگاه کردم به آسمان. انگار پشت ابرها قایم شده‌باشد. «کجایی تو بهار؟»
از در حیاط راهنمایی٬ قامت کوتاهی جلو آمد. تاریک بود٬ شب بود٬ نمی‌دیدم. گفتم:« تویی بهار؟» جواب داد:« بله.» صدای خودش بود. پرسیدم٬ زار و نزار:« کجا بودی؟» حالم را که دید٬ تندی گفت:« رفته‌بودم اون‌ طرف دستم رو بشورم. این‌جا مایع نداشت.» می‌خواستم سرش داد بزنم٬ می‌خواستم دعوایش کنم که مگر من هزاربار نگفتم که به من خبر بدهید وقتی می‌روید بیرون. می‌خواستم بغلش کنم٬ مثل مادری که پاره‌ی تنش را گم‌ کرده بوده در شلوغی بازار٬ می‌خواستم بگویم «هیچ‌وقت دور نشین از من.» نگاهش کردم٬ نگاه چشم‌هاش. گفتم:« بیا بریم تو سالن٬ هنوز بیست دقیقه مونده.» 

 درست یادم نیست کی بود. همان شبی که فاطمه زود رفت خانه و جنجال شد٬ یا شبی که دیدم نشسته روی زمین کنار دیوار٬ نه حرف می‌زد٬ نه می‌خواست که حرف بزند. نشستم کنارش و پاهایم را دراز کردم٬ گفتم:« چی شده؟» گفت:« ناراحتم.» ان‌قدر معمولی که انگار بگوید اسمم فاطمه است. من اگر بودم٬ می‌گفتم هیچی٬ از سر وا‌ می‌کردم. این‌ها٬ می‌گویند که ناراحتند و وقتی نمی‌توانی هیچ‌ کاری برای‌شان بکنی٬ مستقیم نگاهت می‌کنند. 
یاسمن و سارا هم همان شب٬ بحث‌شان شده‌بود. بچه‌ها آن زنگ را شروع کرده‌بودند. رفتم سمت‌شان٬ یاسمن به ستاره گفت:« خب بیاد٬ مگه داریم چی‌کار می‌کنیم؟» و رو کرد به من:« باید با سارا صحبت کنم.» گفتم پس بروند آن‌طرف حیاط که صدای‌شان مزاحم باقی بچه‌ها نباشند.  چه می‌گفتم؟ منع‌شان می‌کردم؟ داد و بیداد می‌کردم؟ بعدش قایمکی نمی‌رفتند پیش هم؟ به‌نظرم وقتی که هنوز برایت احترام قائلند٬ بهتر این است که حفظش کنی. 
خانم داداشی مگر نبود آن شب؟ من مسئول مشاوره‌ها بودم. فاطمه و گلشید و محیا٬ چه‌قدر غر زدند که خسته‌ایم.. فرستادم‌شان نمازخانه٬ نیم‌ساعتی بخوابند. مادرش دیر آمد٬ حتی با این‌که فاطمه بعد از کلاس زنگ زده و یادش انداخته‌بود. راهنمایی‌ش کردم که در دفتر معاونت منتظر باشد. تعارف کردم ولی ننشست. رفتم نمازخانه و هرچه گفتم:« فاطمه٬ مامانت اومده.» خواهش کرد:« بذار یه‌کم دیگه بخوابم.» بعد هم که از مشاوره آمد و با گریه دوید بالا. بچه‌ها تک‌تک رفتند کنارش. نرفتم. ایستادم پای پله‌ها و به صدای گریه‌اش گوش دادم. خانم داداشی آمد و سر همه‌ی بچه‌ها داد زد که با اجازه‌ی چه‌کسی از سالن بیرون رفته‌اند؟ بچه‌ها بلندتر داد زدند که می‌خواهند پیش دوست‌شان بمانند. رفتم بالا٬ فاطمه٬ تنهایی گوشه‌ی کلاس ۴۰۲ هق‌هق می‌کرد. آغوشم را باز کردم٬ محکم چنگ زد به پشت مقنعه‌ام. آرام کنار گوشش زمزمه‌کردم:« نباید ان‌قدر خودت رو اذیت کنی دختر.» کز کرده‌بود در آغوشم و تمام بدنش می‌لرزید. بچه‌ها را آرام کردم که بروند پایین. به اشاره و زمزمه گفتند خودم٬ پیشش بمانم. ده دقیقه بعدش بود٬ یاسمن و ستاره یواشکی آمدند بالا و بعد هم می‌گل.
توی دفتر٬ عروض و قافیه می‌خواندم که آن یکی سارا آمد و پرسید می‌تواند تلفن بزند؟ چشم‌هایش تر بود. وقتی می‌رفت٬ سر بلند نکردم از کتاب٬ پرسیدم:« حالت خوبه سارا؟» مکثی کرد و گفت:« مرسی٬ بد نیستم.» وقتی رفت پایین٬ کتاب را بستم و رفتم بالا:« بچه‌ها٬ یکی بره پیش سارا.»  _« کدوم سارا؟» ؛ « سارا بلنده.»  می‌گل رفت. پرسیدم:« اوضاع خوبه؟» همه نگاه کردند به‌ هم. همه خندیدیم. در را که می‌بستم٬ یاسمن آمد و آرام گفت:« یادته اون شب چی بهت گفتم؟» بهش فکر کرده‌بودم. کنارش زدم و رفتم تو. نشستم روی میز معلم و گفتم:« حالا بذارین من یکم حرف بزنم. از روزایی که دو سال پیش٬ من٬ این‌جا گذروندم..» 
 حرفم که تمام شد٬ یاسمن گفت:« اینا رو اون شب نگفته‌بودی.» گفتم:« نه٬ همه‌ش رو نگفته‌بودم.» دست گذاشت روی شانه‌ام٬ نگاهش کردم٬ سر تکان داد. 

 شب عجیبی بود٬ بی‌قاعده. آن ساعت انگار٬ از دست زندگی خارج شده‌بود. مثل این‌که اتوبوس در ایستگاه دم خانه بایستد و تو پیاده نشوی. مثل این‌که یک روز صبح٬ در راه دانشگاه٬ راننده تاکسی‌های آزادی ازت بپرسند «خانم٬ رشت؟» و ماکت‌هایت را بگذاری کنار خیابان٬ سوار ماشین رشت شوی. 
 داد و بیداد کرده‌بود٬ به برادرش که دیر کرده فحش داده‌بود٬ گفته‌بود «اصلا به تو ربطی نداره»٬ ول کرده٬ رفته‌بود و وقتی مستأصل صدایش کردم «یاسمن»٬ برگشته‌بود. تهش که دید من نمی‌گذارم بروم٬ نشسته‌بود کنار دیوار٬ روی آسفالت سرد و پاهایش را دراز کرده‌بود. نشستم کنارش. مثل این‌که نمایش تمام شده‌باشد و تماشاگران رفته‌باشند. نمایشی که در قالب نقش‌هایش٬ اسیر شده‌اید. همه می‌دانید که نیرنگ و دروغ است اما٬ به‌روی خودتان نمی‌آورید. نشسته‌بودیم و راز نقش ‌ها را برملا می‌کردیم.
 خود زندگی بود آن ساعت. انسان‌بودن٬ در همین اراده‌ی شگفت‌آور است. در طغیان و سرکشی ناگهانی از همه‌ی اجبارها و هنجارها و تحمل قاعده‌هایی که برای زندگی زمینی‌مان٬ ناچار به رعایت‌شان‌ایم. یک شب هم دل به دریا می‌زنیم و می‌سپاریمش دست احوال‌مان. بگذار هرچه خواست بکند. مثل راننده‌ی اخموی خط تجریش-راه‌آهن با آن چشم‌های بی‌حالتش که هرایستگاه می‌زد روی ترمز و عربده می‌کشید:« از همین در بیا بالا.» عقب اتوبوس خالی٬ مقام معظم قسمت زنانه را مختلط فرموده‌بود. آخر شبی به سرش زده‌بود در اتوبوسش حکومت خود‌مختار راه بیندازد. سلطنت یک‌شبه٬ مثل یک خواب کوتاه.
 فردا که می‌رسید٬ آن پسرک هدفون به گوش٬ پدری که ایستاده‌بود کنار دخترش و آن مردی که سیگار خاموشش را بین انگشتان می‌چرخاند و بلند‌بلند با تلفن صحبت می‌کرد٬ دوباره می‌رفتند سمت مردانه. فاطمه می‌نشست کنج حیاط٬ به یک گوشه خیره می‌شد٬ نه حرف می‌زد٬ نه درس می‌خواند. من٬ از خواب می‌پریدم در سالن اجتماعات مدرسه٬ می‌دیدم که سارا پشت میزش نیست.



  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶

دیدن بلاگر صد در صد دل‌خواه در صبح سرد آذر، ماه آخر پاییز

   
خ. برای او و من، که دل‌مان پست‌های مفصل می‌خواهد و وبلاگ‎های پرحرف.



 گفت ده و نیم انقلاب می‌رسد. اول صبحی، هیچ آماده‎ی انقلاب نبودم. نوشتم:« من یک ساعت بیش‎تر می‎خوابم. » اما نخوابیدم. مثل یک سکانس ملال‎انگیز درباره‎ی روزمرگی، خیره شدم به سقف سفید اتاق. بیدار شدن از خواب در صبح سرد پاییز_زمستانی، مرگ‎بار است. یعنی می‌خواهم بگویم اگر روزی تن رنجور مرا در بستر، بی‌جان یافتید، در اثر کش‌مکش با پتو بوده. فقط بابای سرمایی من، می‎فهمد، از رنجی که می‌بریم. او هم آداب خاصی داشت. یک ساعت زودتر صدایش می‎کردیم؛ یک ربع، بیست دقیقه‌ای غلت می‎زد و پتو را به خودش می‌پیچید؛ بیست دقیقه، نیم ساعتی هم می ‌نشست در رخت‌خواب، به یک گوشه خیره، بعد یک‎باره "یاالله"ـی می‌گفت و به یک جست بلند می‌شد. به‌نظرم، بابا نیمی از شعرهایش را در همین مراقبه‌های صبح‌گاهی ترتیب داده. از بابا به من، سرمایی بودن رسید و خیره شدن. خیره شده‌بودم به سقف سفید اتاق و سناریوی احتمالی زندگی در پیش رو را ترتیب می‌دادم.

 اگر آدم کسل‌کننده‎ای باشید که مکالمات روزمره‌اش به طور معمول، دو صفحه‌ی word را هم پر نمی‌کند، قدم‌هایش هم صدا نمی‌دهد و ترجیحش این است که از مهمانی غافلگیری تولدش باخبر باشد و به موجودی جامیوه‌ای یخچالش مطمئن، درک می‌کنید که موقعیت ویژه‌ی "دیدار اول" چه‌قدر می‌تواند دلهره‌آور باشد. من هستم و می‌خواهم بگویم که اگر روزی گوشه‌ی خیابان تلف شدم، در راه رفتن به محل قرار بوده‌ام. 
البته از نظر من اشکالی ندارد که کسی بنشیند گوشه‌ی دفتر، سرش به کارش باشد و لزومی نبیند که در رابطه با هر مکالمه‌ای که در محیط شکل می‌گیرد، اظهار نظر کند. در اصول من، حرف باید به وقتش بیاید؛ به تناسب موضوع، لحظه، محیط و حس و حال مخاطب. باید از دل من باشد، بدانمش و باورش داشته‌باشم و سر آخر، وقتی از خودم می‌پرسم «خب، که چی؟ اصلا ارزشش رو داره؟» ، داشته‌باشد. طبیعی است که کم‌حرفی خصلت من باشد. ولی اجتماع، سکوت و درون‌گرایی را غیرطبیعی تلقی می‌کند. مثل عجیب‎الخلقه‎ها نشانش می‎دهد و صدایش می‎کند "خجالتی، کمبود اعتماد به نفس یا بی‎ادب".  به‎همین‎خاطر، قبل از این‎که به دیدارت بیایم، فکر می‎کنم به کلیدواژه‎های مشترک‎مان و جملاتی که به گفت‎و‎گو و معاشرت، راه باز می‎کنند. صبح آن روز هم، مثل همه‎ی اولین‎بارها.. اما، حقیقت این است که در ارتباط با آدم‎ها، پیش‎بینی معمولا جواب نمی‎دهد.

 زنگ زد. گفت کارگر منتظر است. من هنوز سوار تاکسی نشده‎بودم. زود رسید : انقلاب زودهنگام.

 من تو را ندیده‎ام هیچ‎گاه. تو، من را نمی‎شناسی. ممکن است هزاربار در خیابان از کنار هم عبور کرده‎باشیم. ممکن است امروز ظهر‎ تو، از من ساعت پرسیده باشی، یا آن شب که باران می‎آمد، من، از تو خواهش کرده‎باشم که همراه هم از خیابان رد شویم. تا به حال، نفهمیدیم. اما اگر بخواهی هم‌دیگر را ببینیم، در خیابانی که هردوی‌مان بارها از آن عبور کرده‌ایم، دیگر رفتارت متفاوت می‌شود. می‌ایستی یک گوشه، در محلی که مشخصه‎ای خاص برای آدرس دادن داشته‎باشد، سر تقاطع یا جلوی کتاب‎فروشی، کنار تابلوی حمل با جرثقیل و در جواب نگاه‎های عذاب‎آور مردم (طوری عجیب که انگار همه باید همیشه، باعجله درحال رفتن باشند،) این پا و آن پا می‌کنی که منتظر کسی هستم، می‌آید الآن. و سرک می‌کشی میان آدم‌ها و ماشین‌ها و مغازه‌ها، در کوچه‌ها، خانه‌ها، آجرها، سنگ‌فرش پیاده‌روها، می‌گردی به دنبال من، دنبال هر خصلتی که از من می‌دانی، عینکم، کفش‌های خاکی‌ام، پنجره‌ها، پنجره‌های آبی، پنجره‌هایی که شب‌ها چراغ اتاق‌شان روشن می‎شود و سایه‌ی تیره‌ی گلدان‎های شمعدانی، اسمم خورشید.. و من از چشم‌هایت که اسمم را تکرار می‎کنند، پیدایت می‎کنم. لبخند می‎زنم و جلو می‎آیم و خب اگر وسط خیابان در انتظار باشی و کسی مستقیم نگاهت کند و به سمتت بیاید، قطعا هم‌اویی‌ست که باید. با کمی تردید، لبخند می‎زنی و سلام اول، رنگ آشنایی می‎گیرد. "مثل دو غریبه که در خیابان به هم برسند و بگویند:« پخش اسب.»" (چهرازی)

 او آمد. گفته‌بودم که ایستاده‌ام کنار خیابان ادوارد براون. با یک لحن عجیب، جواب داده‌بود:« چی؟ افراسیاب؟» ایستاده‌بودم و سعی می‌کردم مهربان و صمیمی و آشنا به‌نظر برسم و دزدانه در انتهای خیابان، دنبالش می‌گشتم. تصور می‌کردم که احتمالا بلند بلند می‌خندد و جست‌و‌خیزکنان می‌آید و دست‌هایش در طرفین، تاب می‌خوردند. چشم‌هایم از دور، شمایلش را محو و تار، تشخیص داد. قدبلندتر از آن بود که فکر می‎کردم. افتاده، با گام‌های بلند پیش می‎آمد و یک‎باره، قدم‎هایش را آهسته می‎کرد و گنگ و نگران، نگاه می‎انداخت به این‎طرف و آن‎طرف. دیدمش، با دنیاهایی که به دنبالش می‎کشید؛ ننه دلاور، استراگون و ولادیمیر که کلاه‎های‎شان را با هم عوض می‎کردند و زنی که صورت نداشت، اما موهایش به طرز غمگین‎کننده‎ای در طول آسمان امتداد پیدا کرده‎بود. در ضمن جست‌و‌جوی قدم‌های کش‌دارش، پیدایم کرد، شک‌دار و خجالتی. جلوتر رفتم و به سمتم آمد. شبیه انقلاب نبود، اگر هم بود، انقلاب میخک، 1974 لیسبون. بدون گلوله، با شاخه‌های میخک، در استقبال از سربازان.




 
 عذرخواهی کرد، به‎خاطر گم‌و‌گورشدنش. فکرش را هم نمی‌کردم. شاید این‌طور فکر می‌کردم که بیاید و بابت گم‌شدن‌ و بلد نبودنش کلی بخندد. دوست داشتم همان‌جا، دوباره بغلش کنم که مثل دخترهای کارت پستالی اینستاگرام، براق و سرخوش و تزئینی نیست. هرقدم که بیش‌تر کنار هم بودیم، به این فکر می‌کردم که چه‌قدر از آن چیزی که فکر می‌کردم بهتر است. نشستیم سر آن میز، که اگر مدیریت جدید نمی‎آمد و هنوز هر میز اسم یک کتاب داشت، نامش می‎شد: "گل‎ها همه آفتاب‎گردانند". تفأل به قیصر زدیم. گفت:« این شعرش رو دو سال قبل از این‎که من به دنیا بیام گفته.» گفتم:« خیلی عجیبه. نه؟» فکر کردم همه‎چیز عوض شده، اما هنوز قیصر می‎خوانیم و حسش می‎کنیم. گفت:« این‎که هنوز هم شعرهاش رو می‎خونیم و می‎فهمیم‎شون؟»  و زبان‎مان باز شد به گفتن از همه‎ی دنیا، همه‎ی آدم‎ها، شعر، سینما، ادبیات، بلاگرها. دو لیوان بزرگ، چای نوشیدیم، من با دارچین، او با دوتا دانه هل و با چوب نبات‌مان، تفاله‌های‎شان را نجات دادیم. برایش قصه‌هایی از زندگی‌ام را گفتم که معمولا پنهان‌شان می‎کنم و این شاید، به‌خاطر آن بود که او کسی بود که حقیقت زندگی را می‌فهمید. تعبیرشان نمی‎کرد، تغییرشان نمی‎داد، جور دیگری نگاهشان نمی‎کرد. این اولین قانون زندگی زمینی‏‎ست و تعداد آدم‎هایی که آن‎ را بلدند، زیاد نیست. دوست داشتم کنارمان بودید وقتی از وبلاگ‌نویسی صحبت می‌کردیم. اشک‌ها و لبخندهای ما را می‌شنیدید. خاطره‌های‌مان را، گله‌های‌مان را، یأس و تقلای‌مان را، بودید و می‌دیدید.
آن‌جا بودیم که حرف آرزوهای‌مان بود. پرسیدم:« دوست داری کجا باشی؟» گفت:« هنرهای زیبا.» گفتم:« بیست دقیقه وقت داریم. دوست داری بریم اون‌جا؟» مکث کرد، نگاهم کرد و بلند شدیم. نگاهش را فراموش نمی‌کنم. 

 مثل یک اتفاق عجیب رسید. مثل سکانسی که تعلیق و غافلگیری را، با هم دارد. سر صبحی، بلند می‌شوی، می‎روی کسی را ببینی که خوب می‌نویسد. از سینما می‎داند، ادبیات را دنبال می‎کند. تنها کسی که در این حوالی، می‎توانی نظرش را درباره‌ی جکسون پولاک بپرسی؛ و با چیزی مواجه می‎شوی که تصورش را هم نمی‎کردی. دختر هجده ساله‎ای که دنیا را همان‎طور نگاه می‎کند که تو می‎بینی. از نگرانی‎های تو دارد، غصه‎های تو را دارد و هرچند که دنیای متفاوتی از احساسات و تجربه‎ها دارید، توانسته دو ساعت بی‎وقفه حرف‎زدن خورشید را ببیند.

 حرف صدتا یه غاز تا ابد است. مثل کلی‎گویی که آفت شعر است و حرف مفت، آفت ذهن. ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره، می‎چیند. گفتم:« خداحافظ نرگس، ولی باز برگرد.»  همه آیند و باز، باز روند. زنده بودن که خود منازعه است، ولی خب به‌هرحال، عشق همیشه در مراجعه است. *










خ. سلام عرض می‌کنیم خدمت زمستون. از قیافه‌ی جدید پنجره خوشتون میاد؟ سر در وبلاگ رو ملاحظه می‌کنید؟ اون یکی بلاگر موردعلاقه‌م به پنجره هدیه داده.
خ. این یکی بلاگر موردعلاقه‌م برگشته. هرچند که به‌نظر من "شوالیه‌ی افسرده‌سیما" خیلی هم اسم برازنده و تو دهن بچرخیه (:/) ، اما باورم نمی‌شه که تونسته یک اسم خوب و برازنده و توی دهن بچرخ (مجددا :/) دیگه پیدا کنه.
خ. اصلا بنده، همین‌جا، هفته‌ی آخر پاییز رو، هفته‌ی بلاگر موردعلاقه نام‌گذاری می‌کنم نقطه


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱ دی ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.