۱۹ مطلب با موضوع «نون نوشتن :: کوتاه‌نوشته‌ها» ثبت شده است

El mar"    
.sonríe a lo lejos     
 Dientes de espuma     
".labios de cielo     

 
  بافت دریا لطیف است. مثل حریر یکدست و شفاف‌رنگی که موج‌موج روی هم نشسته و دورت را می‌گیرد. دست می‌کشی روی لطافتش، در بافتش فرومی‌رود و حریر از دستت می‌چکد. انگار به آسمان دست زده‌ای، آرامشش چین می‌خورد و به خود می‌لرزد. فکر می‌کنی زیباست، می‌درخشد و خورشید در حال غروب می‌رقصد روی آب. از آسمان تا تو می‌آید. دلت می‌خواهد مسیر خورشید را بگیری بروی تا او که گرم است و می‌تابد و لرز تنت آرام می‌گیرد. بچه‌ماهی‌ها، دسته دسته شناور مانده‌اند روی آب و با آمدن موج‌ها، خودشان را می‌سپارند به حرکت نرم آب در نزدیکی ساحل. وقتی ثابت می‌ایستی، ماسه‌های کف جا به جا می‌شوند و روی پایت را می‌پوشانند. دریا آرام می‌خواهد تو را بخورد. موج‌ها تند می‌شود و بلند می‌شود و نزدیک می‌آید و همان لحظه که فکر می‌کنی به لطافت دلنشین آب، محکم به تو می‌کوبد و از جا می‌کندت تا تو را با خودش ببرد. دریا طماع است. دریا، فریبنده و مکار است. او نمی‌خواهد تو را پس بدهد. دریا از تو غرق شدن می‌خواهد. 


 "دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و 
لب‌هایش آسمان.

تو چه می‌فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
_ من آب دریاها را می‌فروشم آقا.

پسر سیاه، قاطی خونت چی داری؟
_ آب دریاها آقا.

این اشک‌های شور، از کجا می‌آید مادر؟
_ آب دریاها را من گریه می‌کنم آقا.

دل من و این تلخی بی‌نهایت...
سرچشمه‌اش کجاست؟
آب دریاها، سخت تلخ است آقا.

دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان."

فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه‌ی شاملو
به زبان اسپانیایی بشنوید.


خ. این پست درواقع، ثبت یک لحظه‌ی هفتم شهریور در دفتر یادداشت‌های روزانه‌ام بود، وقتی ایستاده بودم میانه‌ی دریا و به آبی بی‌کرانه‌اش فکر می‌کردم. به بهانه‌ی این کامنت منتشرش کردم.
  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

بی‌رخت اشک همی‌بارم و گل می‌کارم

 یک روز با یک سبد گیلاس رفت و نشست لب باغچه. به‌جای هرکدام از غصه‌هایش یک گیلاس خورد و هسته‌اش را توی باغچه تف کرد. هسته‌ها جوانه زدند و سر از خاک درآوردند. هرکدام درختی شدند با هزار شاخه و شکوفه و هزار دانه‌ی گیلاس بار دادند؛ درشت، آبدار، رنگ خون دل.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷

زمانی هنوز برای یک‌صد تردید٬ و یک‌صد تصور و یک‌صد تجدید

اسم من خورشید است. غروب‌ها با یک‌لیوان شیرکاکائو می‌نشینم روی کابینت آشپزخانه٬ پیشانی‌ام را می‌چسبانم به شیشه‌ی سرد پنجره٬  چشم می‌دوزم به آن تکه‌ی آسمان که از این‌جا پیداست٬ تا وقتی که تاریک تاریک بشود.

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۷

صفای باطن چای‌دارچین سحری


سیاه‌دل که می‌شوم٬ روزه می‌گیرم. فارغ از دغدغه‌ی کسالت‌بار چیزی خوردن٬ روزم را به نوری روشن می‌کنم که آخرین فنجان چای قبل از اذان صبح٬ در دلم زنده کرده.

  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۲۳ فروردين ۹۷

‌‎

 وقتی کنار تو ایستاده بودم، روی صخره‌ای کنار آبشار سیاه‌تاش، بهار بود، چهل دقیقه در جنگل راه آمده بودیم، بی‌حرف، مسحور طبیعتی که به خواب و خیال می‌مانست. تنها، صدای برگ‌های ریخته‌ی راش می‌آمد، راه باز می‌کردیم از میان‌شان که انباشته روی هم تا زانوهایمان می‌رسیدند. نسیم آرامی می‌آمد، ذره‌های ریز آب می‌وزید، نشست روی موهایت، روی شیشه‌های عینک من. برگشتی. نگاه کردی در چشم‌هایم. گفتی "باهام میای؟" 

نگاه کردم به چشم‌هات. برایت خواندم..

 


دریافت

 

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۲۰ فروردين ۹۷

داستان رفتن‌ها


   قصه‌ی بلند ما، به آخر خودش رسیده. دست چپت را می‌آوری بالا، دست راستم را.. نکند این آخرین بار است که از دو سوی پیاده‌روی انقلاب، برای هم دست تکان می‌دهیم..


la follia _ vivaldi



     برای او، 

    وجدانم، عذاب وجدانم، امید و ناامیدی من، آسمان من، طلوع من،..



  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۱۱ بهمن ۹۶


     "نی نی برو، مجنون برو، خوش در میان خون برو

       از چون مگو، بی چون برو، زیرا که جان را نیست جا "

        _غزلیات شمس




  چه‌قدر دلم می‌خواهد که با کسی حرف بزنم. چه‌قدر دلم می‌خواهد امشب، در گوش او زمزمه کنم که راز جهان را می‌دانم. باید آن چیزی را که روزهاست در دل نگهش داشته‌ام، برای او فاش کنم.

حقیقت سرانجام به سراغ ما خواهد آمد، زمانی که دیگر از آن‌چه هستیم، نترسیم. کاش کسی بود که حرف سکوت را می‌فهمید. من پیغامی از آسمان برای‌تان دارم. فقط حیف که کلماتم را در اتاق بالا پشت بام جا گذاشته‌ام.







خ. این که پست‌ها را تقدیم می‌کنم، نه به‌خاطر محتویات‌شان، که برای تلاشی‌ست که در پس این پست‌ها در من شکل می‌گیرد. تلاش برای مهم داشتن آن‌چه که در درون من اتفاق می‌افتد. حقیقت این است که، نه مزخرف نوشتن خجالت دارد، نه زشت بودن، نه ساکت بودن، نه خیال کردن، نه عاشق شدن، نه هیچ کدام از کنش‌های انسانی که از طبیعت او می‌آیند. دلم می‌خواهد چند مدتی راحت باشم و از هرچیزی که حسش می‌کنم بنویسم و نقاشی‌های دو دقیقه‌ای قبل از خواب را پیوست کنم و باری هم که شده، خودم را آن طور که هستم ببینم و دوست بدارم. 

  

   برای مامان.



  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶

تو بگو عزیزم٬ من چطور بذارمت و برم؟


دوباره به پشت سر نگاه می‌کند. می‌خواهد تصویر پل نورانی را  بر رود زاینده‌ی خشک ٬ زیر نور لطیف قرص کامل ماه که می‌درخشد در پهنه‌ی آسمان تیره‌ی نیمه‌ابری٬ به جانش حک کند.
  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۲ آبان ۹۶

جرات آغاز را از من نگیر

و بزرگ‌ترین اشتباه من٬ سد راه من٬ آن بود که نتوانستم فراموش کنم. بار عذاب اشتباهاتم همیشه بر دوشم بود. و هروقت که در اتاق خیال می‌نشستم و برای آینده رویا می‌بافتم٬ در وهله‌ی شوق‌ناک آغاز قصه‌های دشوار٬ تک تک پیش چشمم آمدند و توان قدم‌های پیش‌رو را گرفتند.

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

I can't take my mind off you

شاید که تو دیگر پیدایت نشود که در روزهای من سرک بکشی٬ شاید که دیگر نتوانم از پشت این پنجره‌ی آبی نگاهت کنم. یادت اما٬ هنوز روشن و گرم٬ عزیزترین دل‌خوشی لحظه‌هاست.

  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.