۴۷ مطلب با موضوع «نون نوشتن» ثبت شده است

قدم زدن در باغ کتاب ملکه سرخ، به اتفاق کتاب‌فروش ساحر


 از بین قفسه‌ها راه پیدا می‌کردیم. ایستاد. کتابی را برداشت. برگه‌هایش را بو کشید. دستم داد. گفت بوی فلفل می‌ده. بو کشیدم. چشم‌هایم گرد شد. گفت پر از ترسه. نگاه کردم، اسمش بود خاموش‌خانه.  «چه‌طور این کار رو کرده‌ند؟» گفت بیا، بهت می‌گم. به دنبالش رفتم تا قفسه داستان‌های فارسی. کتاب نازکی دستم داد. گفت اسمش رو نبین. بو کردم. گفتم نمی‌دونم، بوی بهار می‌ده. گفت بوی چرکه. نامش چرک بود. خندیدم. دوباره بو کشیدم. گفتم نه واقعا، تلقینه. گفت آها. ولی تلقین شیرینیه. خندیدم. با آهنگ آکاردئون تاب خوردم.* دوباره گشت بین کتاب‌ها؛ بوی خاک، بوی موکت،... سورمه‌سرا را داد دستم:« بوی مرگ». بو کشیدم. دوبار، سه‌بار. نمی‌خواستم کتاب را زمین بگذارم. رفتیم. جا ماندم کنار کتاب‌ها. دیگر به خانه برنگشتم. 


*والس‌های تهران _ مهرداد مهدی

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۷ مهر ۹۷

بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند


 تصور کن می‌خواهی ثابت کنی بی‌نهایت زوج عدد اول وجود دارد که تفاضل‌شان از هم 2 است؛ اما ثابت می‌کنی بی‌نهایت زوج عدد اول وجود دارد که تفاضل‌شان کمتر از هفتاد میلیون است! این یعنی سلام به دنیای ناشناخته‌ها یا ورود ریاضی‌دان به لانه‌ی خرگوش.
یک وقتی، اتفاقات معمول و همیشگی جهان مثل حفره‌ای پای درخت، سر راه تو قرار می‌گیرد و تو را به درون می‌کشد، می‌برد به دنیای وارونه‌ها. جهانی با منطق و رفتار متفاوت از آن‌چه می‌شناختی. آلیس می‌تواند همان آلیس بماند؟ شاید. من اما، در جبر هربار کوچک و بزرگ شدن، در خودم شکستم و پیوستم به ناشناخته‌ها. حالا، ایستاده در تاریکی، دست خالی، با گذشته‌ای که با هربار مرورش بیشتر به حقیقت آن شک می‌کنم، بی‌پشتوانه، بی‌جان، شکست‌خورده، با بغضی عظیم از ترس و بهت و اندوه، در مواجهه با سرزمین عجایبم.


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

El mar"    
.sonríe a lo lejos     
 Dientes de espuma     
".labios de cielo     

 
  بافت دریا لطیف است. مثل حریر یکدست و شفاف‌رنگی که موج‌موج روی هم نشسته و دورت را می‌گیرد. دست می‌کشی روی لطافتش، در بافتش فرومی‌رود و حریر از دستت می‌چکد. انگار به آسمان دست زده‌ای، آرامشش چین می‌خورد و به خود می‌لرزد. فکر می‌کنی زیباست، می‌درخشد و خورشید در حال غروب می‌رقصد روی آب. از آسمان تا تو می‌آید. دلت می‌خواهد مسیر خورشید را بگیری بروی تا او که گرم است و می‌تابد و لرز تنت آرام می‌گیرد. بچه‌ماهی‌ها، دسته دسته شناور مانده‌اند روی آب و با آمدن موج‌ها، خودشان را می‌سپارند به حرکت نرم آب در نزدیکی ساحل. وقتی ثابت می‌ایستی، ماسه‌های کف جا به جا می‌شوند و روی پایت را می‌پوشانند. دریا آرام می‌خواهد تو را بخورد. موج‌ها تند می‌شود و بلند می‌شود و نزدیک می‌آید و همان لحظه که فکر می‌کنی به لطافت دلنشین آب، محکم به تو می‌کوبد و از جا می‌کندت تا تو را با خودش ببرد. دریا طماع است. دریا، فریبنده و مکار است. او نمی‌خواهد تو را پس بدهد. دریا از تو غرق شدن می‌خواهد. 


 "دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و 
لب‌هایش آسمان.

تو چه می‌فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
_ من آب دریاها را می‌فروشم آقا.

پسر سیاه، قاطی خونت چی داری؟
_ آب دریاها آقا.

این اشک‌های شور، از کجا می‌آید مادر؟
_ آب دریاها را من گریه می‌کنم آقا.

دل من و این تلخی بی‌نهایت...
سرچشمه‌اش کجاست؟
آب دریاها، سخت تلخ است آقا.

دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان."

فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه‌ی شاملو
به زبان اسپانیایی بشنوید.


خ. این پست درواقع، ثبت یک لحظه‌ی هفتم شهریور در دفتر یادداشت‌های روزانه‌ام بود، وقتی ایستاده بودم میانه‌ی دریا و به آبی بی‌کرانه‌اش فکر می‌کردم. به بهانه‌ی این کامنت منتشرش کردم.
  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

خوابی ولی مثل خدا بیدار


  در تو، پشت چشمان نجیبت، در پس چین‌های نشسته بر جبینت (عایدی از سپردن سال‌ها)، آرامشی بود دریاوار، بی‌کرانه؛ که نه هیچ طوفانی می‌توانست متلاطمش کند، نه آخر برج، نه مرگ. 

دیر رسیدم. خوابت برده بود. تا همیشه ماندم در حسرت بوسیدن دست‌های گره‌دارت، یک نگاه دیگر از آن چشم‌های مهربان و نجیب. چه راز پنهانی بود بین تو و خدا، که حادثه انگار برای تو خبری از پیش دانسته بود؟ و مصیبت یک مهمان ناخوانده، که با روی باز سر سفره‌اش می‌خواندی تا کاسه‌ی شله‌ات را با او قسمت کنی. «مهمان حبیب است بابا!» 

چگونه ترس ممکن بود در تو راه یابد؟ یا که اندوه تو را تسلیم کند؟ در تو دریایی بود بی‌کرانه، که سنگ‌پرانی‌های دست کودک روزگار، نمی‌توانست آرامشش را از او بگیرد.



خ. عکس را بابا برداشته و عنوان مصرع شعری از مرد سربی است. 

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۰ مرداد ۹۷

ای مه تو نشان دل عاشق داری



 + مغموم و دلسرد، در تاریکی نشسته بودم و قناعت کرده بودم به دیدارش از قاب تلویزیون. دوان آمد و صدایم کرد. مرا برد تراس طبقه‌ی بالا. گفت که بایستم آن گوشه‌ی گوشه. یادم رفت که در تمام این بیست سال، می‌ترسیدم از افتادن از بلندی‌اش. چشم و دل من در آسمان بود. در میان این همه تاریکی، این شب‌هایی که سر تمام شدن ندارند، ماه سرخ‌فام ایستاده بود در آسمان و دو قدم پایین‌تر، مریخ می‌درخشید. من تنها بودم و او آن‌جا. گفتم صدایم را می‌شنوی؟همان لحظه رسید. از دورها، از آن‌سوی شبی که سر تمام شدن نداشت. خم شد، گونه‌اش را بوسید. دل خونین آسمان، رنگ خورشید گرفت. دو قدم پایین‌تر از وصال خورشید و ماه، مریخ برای زمین دست تکان می‌داد. 



خ. می‌دونی عزیزم؟ خسوف کامل، غم‌انگیزترین اتفاق برای یک خورشیده.


  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۶ مرداد ۹۷

جوانا اسلون، تابستان کسالت‌باری دارد.



خ. خورشید پورامینی هم همین‌طور!


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۸ تیر ۹۷

می‌خواهم بگویم که روزهای بد می‌گذرند؛ مثل مرداد ۹۵ که گذشت، مثل سال ۹۰ که رفته و دیگر چیزی در خاطرت نمانده. می‌خواهم بگویم از روزهای بد نترسی. آرام باش و هیاهو نکن. همه چیز تحت کنترل است. هرچه پیش بیاید، تو می‌توانی از پسش بربیایی. صبور باش و آرام. شلوغ‌کاری راهش نیست. هیچ‌وقت روش ما این نبوده. تحمل کن تا تمام شود. آن‌وقت، وقتی پیش بیاید، با آن مواجه می‌شویم. 

و روزهای بد آدم را خسته و بی‌طاقت و بداخلاق می‌کنند. اشکالی ندارد. با خودت مدارا کن. آدم‌های مهربان اطراف ما، درک می‌کنند، ما را تنها نمی‌گذارند. قدر بودنشان را بدان، اما خودت را سرزنش نکن. بیشتر صبور باش. بی‌طاقتی را از خودت جدا کن. اجازه بده سکوت برگردد و حالت را بهتر کند. به محمدتقی گوش کن. اوضاع را از آن‌چه هست بدتر جلوه نده. هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد. میلیون‌ها سال است که چیزی عوض نشده.

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

بی‌رخت اشک همی‌بارم و گل می‌کارم

 یک روز با یک سبد گیلاس رفت و نشست لب باغچه. به‌جای هرکدام از غصه‌هایش یک گیلاس خورد و هسته‌اش را توی باغچه تف کرد. هسته‌ها جوانه زدند و سر از خاک درآوردند. هرکدام درختی شدند با هزار شاخه و شکوفه و هزار دانه‌ی گیلاس بار دادند؛ درشت، آبدار، رنگ خون دل.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷

کفش‌هایت را دربیاور

 بوی دریا می‌آید. خاک ساحل را بو می‌کشم. کفش و جورابم را می‌کنم، می‌دوم میان طرح و نقش‌ها. گل‌های سرخ و آبی می‌گیرند به چادرم. می‌رسم به نیزار. سرک می‌کشم. صدا می‌کنم. گم شده‌ام. کسی هست بجوید مرا؟ اشک چشمم روان می‌شود، چادرم خیس. از دورها بوی دریا می‌آید. به اسم صدا می‌کنم. مامانم، بابا، سپهر، حنا، آبی. آب رسیده تا زانویم. نمی‌دانم کجایم. نمی‌دانم می‌خواهم کجا بروم. لباس‌هایم به تنم سنگین، خسته و سرگشته‌ام. دورها، جایی دارد باد به دریا می‌وزد. فکر می‌کنم باید برگردم. فکرم مدام با بندهایی مرا به عقب می‌کشد. چیزهایی هست که نمی‌دانم، کسانی هستند که باید همراهشان باشم؛ اما حالا باید بروم.

 هوا تاریک است، آسمان تاریک، زمین جولانگاه سایه‌های موحش که خیال، هرکدام را شکلی از ترس‌هایش می‌دهد. سکوت تنهایی مرا می‌لرزاند. بلند بلند شعرهایی که بلدم را می‌خوانم و چند بار تا صد می‌شمارم. زانوهایم را بغل می‌کنم و خودم را تاب می‌دهم. به دنبال چه آمده بودم؟ چه می‌خواستم؟ فراموشم شده. از یادم رفته و اهمیتی هم ندارد. 

 ستاره‌ها بالای سرم می‌درخشند، مصابیح آسمان. چندتایی‌شان را می‌شناسم. از همه بیشتر جبار را دوست دارم. یافتنش آسان است. کافی است سه ستاره‌ی درخشان کمربندش را پیدا کنی. بعد پاهایش را می‌بینی و دستش را که آورده بالا و کمان را کشیده. این‌که شبیه ماهیتابه است و کوچک‌تر، دب اصغر است و آن یکی، دب اکبر. اگر ستاره‌های جلوی ماهیتابه بزرگه را پنج برابر فاصله‌شان از هم، بگیری بروی بالا، می‌رسی به ستاره‌ی قطبی که همیشه‌ی خدا همان‌جا توی آسمان ایستاده و نشانه‌ای برای راه‌ گم‌کرده‌ها است.

 معطل نکردم. دویدم. از روی سنگ‌های بزرگ، یکی یکی پریدم. یک‌لایه نمک روی‌شان نشسته بود که توی تاریکی، راه شیری رنگی نمایان می‌کرد که مسیری به آن‌طرف کهکشان نشانم می‌داد. هوا مرطوب بود. مزه‌ی شوری را روی زبانم حس می‌کردم. با خودم گفتم چه می‌خواهی؟ گفتم می‌خواهم بروم کمی جلوتر.

 آن‌طرف صخره‌ها چه بود؟ بعد از راه شیری چه هست؟ صبح که برسد چه‌کار خواهم کرد؟ به این‌ها فکر نمی‌کردم. فقط می‌خواستم این جست‌و‌جو تداوم پیدا کند. از تمام شدنش نمی‌ترسیدم، دیگر از چیزی نمی‌ترسیدم، اما تمنا می‌کردم این لحظه‌ها هرچه بیشتر طول بکشند و سال‌ها، شب‌ها، قرن‌ها را در خودشان جا بدهند. 

 هوا اندکی روشن شده بود اما می‌دانستم که باز تاریکی در پیش است. زیر پایم ماسه‌های مرطوب بود، ردی از قدم‌هایم نمی‌ماند. هرچه چشم می‌گرداندم، دریا را نمی‌دیدم. 

از پا نشستم. دست کشیدم روی ماسه‌ها. انگشت‌هایم به سرمای دل خاک چنگ زدند. صورتم را چسباندم به خاک. گونه‌هایم تر شد.

هوا مرطوب بود. مزه‌ی شوری می‌نشست روی زبانم. باد خنکی می‌زد توی یقه‌ام، می‌نشست بر رد خیس روی گونه‌ها. چراغ‌های آسمان خاموش می‌شدند، آسمان بنفش بود و صدای دریا که می‌آمد و  می‌رفت و برمی‌گشت، در گوشم زمزمه می‌شد. خوابم می‌آمد. چشم‌هایم را بستم.



 + آفتاب صبح از شکاف پنجره سرک کشید و پشت پلکم را گرم و روشن کرد. بیدار که شدم، باد گرم تابستانی می‌پیچید لای گل‌های سرخ و آبی فرش که گیر افتاده بودند در دامن چادرم. روی مهر و تسبیح، یک‌لایه سفیدی نشسته بود. مخمل سجاده اما هنوز تر، اشک‌ها را با خودش نگه داشته. بوسیدمش. بوی دریا می‌آمد.



  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۸ خرداد ۹۷

نوروز من، رمضان است.


 سال گذشته، من دانشجوی معماری بودم و در فاصله‌ی بین کلاس‌هایم، در راهروی 2118، دستور زبان دکتر خانلری را می‌خواندم. گوشه‌ی کاغذپوستی‌هایم، طرح چهره‌ی صمد بهرنگی را می‌کشیدم و در اینستاگرامم پست می‌گذاشتم:« من در تمامی بی‌تو، غمگینم.»

 سال گذشته، فرصت حضور در فضای مطبوعات را پیدا کردم. چندجایی رفتم و آمدم، کمی نوشتم، با بعضی آدم‌ها آشنا شدم که سرشان به تن‎شان می‌ارزید و بعضی‌ها که نمی‌ارزید. حس کردم برای من بی‌فایده است، رهایش کردم. دیگر به دانشکده‌ی معماری نرفتم. به اینستاگرام سر نزدم و ماندم خانه و تاریخ ادبیات دکتر صفا را خواندم. دبیرستانی که در آن درس می‌خواندم، پیشنهاد کرد برگردم و کنار بچه‌های پیش‌دانشگاهی باشم. قبول کردم و در سپردن روزها کنار دخترهای نوجوان، آن‌چه را که از زندگی می‌خواستم پیدا کردم.

 یک شب چندتا بستنی خریدم و رفتم خانه. به مامان گفتم دیگر پول تو جیبی نمی‌خواهم. برادرهایم برایم دست زدند و مامان خندید. با اولین حقوقم برای اولین‌بار، تنهایی سفر کردم، به اصفهان. با سی‌وسه پل درد دل کردم. برای یک پسر غمگین جنوبی، فال حافظ گرفتم. ایستادم در مرکز مسجد جامع عباسی و سکوت کردم. شب سردی، تنها، با دل تنگ، بستر خشک زاینده‌رود را پیمودم. برگشتم. از گذشته بریدم. ساکت‌تر شدم. چهارماه، جز با معدودی از نزدیکانم، با کسی سخن نگفتم. تنها ماندم.  او بود. عاشق تکرار نامم از دستان او شدم. زندگی را دیدم؛ چه زندگی شگفت‌انگیزی!

 دل گشودم به حوادث تازه. قدم پیش گذاشتم. دلم در دستم بود، چشم‌هایم بسته، بر لبم ذکر و دعا. خالی از ترس، از امید و یأس. «... خدایا، کسی که به تو شناخته شد، ناشناخته نیست. کسی که به تو پناه آورد، خوار نیست و آن‌که رو به سوی تو کرد، برده نیست.»*

 سال گذشته، از تو خواستم:« من رو نجات بده.» دستم را گرفتی و قدم‌قدم همراهم آمدی. در آستانه‌ی زندگی نو، رهایم نکن. من به دل بی‌قرارم قول داده‌ام تا زمانی که مهلت زیستن دارم، فرصت زنده بودن را از خودم نگیرم؛ به امید لطف و مهربانی تو، یا امان الخائفین!







*از مناجات شعبانیه. 


 خ. مخاطب این پست مشخص است و هدف آن جز ثبت حال این روزها برای آِینده‌ام نیست.

 خ. ماه رمضان مبارک. دل‌هایمان را صاف کنیم و برای هم دعا کنیم.


  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.
پیشنهادهای هفتگی