۱۲ مطلب با موضوع «نقل قول :: موسیقی» ثبت شده است

قدم زدن در باغ کتاب ملکه سرخ، به اتفاق کتاب‌فروش ساحر


 از بین قفسه‌ها راه پیدا می‌کردیم. ایستاد. کتابی را برداشت. برگه‌هایش را بو کشید. دستم داد. گفت بوی فلفل می‌ده. بو کشیدم. چشم‌هایم گرد شد. گفت پر از ترسه. نگاه کردم، اسمش بود خاموش‌خانه.  «چه‌طور این کار رو کرده‌ند؟» گفت بیا، بهت می‌گم. به دنبالش رفتم تا قفسه داستان‌های فارسی. کتاب نازکی دستم داد. گفت اسمش رو نبین. بو کردم. گفتم نمی‌دونم، بوی بهار می‌ده. گفت بوی چرکه. نامش چرک بود. خندیدم. دوباره بو کشیدم. گفتم نه واقعا، تلقینه. گفت آها. ولی تلقین شیرینیه. خندیدم. با آهنگ آکاردئون تاب خوردم.* دوباره گشت بین کتاب‌ها؛ بوی خاک، بوی موکت،... سورمه‌سرا را داد دستم:« بوی مرگ». بو کشیدم. دوبار، سه‌بار. نمی‌خواستم کتاب را زمین بگذارم. رفتیم. جا ماندم کنار کتاب‌ها. دیگر به خانه برنگشتم. 


*والس‌های تهران _ مهرداد مهدی

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۷ مهر ۹۷

زمزمه‌های عصر جمعه (1)

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل‌های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می‌کنم
اما چه‌قدر دلخوشی خواب‌ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟


شعری از محمدعلی بهمنی

با صدای علیرضا قربانی، بشنوید.


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۲ مرداد ۹۷

نکنه نگات صدام نکنه

 باران می‌کوبید به سقف شیروانی کتاب‌خانه. مداد از بین صفحات کتاب تست قطور، قل خورد و افتاد روی میز. کتاب بسته شد. مهدیه، با نگاه بی‌حالتش، از پنجره‌ی باز خیره شده بود به حیاط خیس مدرسه، که باران سیل‌آسا می‌بارید و می‌لغزید روی زمین، در شیب گوشه‌ی آب‌خوری جمع می‌شد و بالا می‌آمد. گمان بود که می‌خواهد ما را در خود غرق کند. گوشه‌ی جزوه‌ی فیزیکم نوشتم.. 



 صندلی عقب رفت. کفش‌های نازنین از پشت سرم عبور کرد و رفت سمت میز بیتا. دکمه‌ی چای‌ساز را زد و صدای فس فس کتری بلند شد. جزوه‌ی فیزیک را بستم و انداختم روی ستون کتاب‌های کنار دستم. باران از توی ناودان‌ها، شرّه می‌کرد و جاری می‌شد به سمت تیر دروازه. مهدیه، به آخر حیاط، در چرک صورتی ساختمان مدرسه که هیچ‌کس بازش نمی‌کرد که بیاید یا برود، هزارسال بود که نگاه می‌کرد. چشم‌هایم را بستم و تصور کردم که می‌توانم بخوابم. دنیای پشت پلک‌هایم، خالی و تاریک بود. گفت:« می‌دونی..». چشم‌هایم را باز کردم. بدون این‌که نگاه از پنجره بردارد، ادامه داد:« حس می‌کنم خدا دیگه نگام نمی‌کنه». نگاهش کردم.

 بیتا، کرنومترش را متوقف کرد. بلند شد، جلو رفت، پنجره را بست، کبریت زد و خم شد روی بخاری. شعله‌ها زبانه کشید. دست گذاشت روی شانه‌ی مهدیه و برگشت پشت میزش. چای‌ساز صدا کرد. نازنین کتری را کج کرد و آب داغ سرازیر شد توی فلاسک. درش را چفت کرد و کفش‌هایش از پشت سر من برگشت جای خودش. من از کنار صندلی مهدیه، که با نگاه بی‌حالت دنبال مدادش می‌گشت، خیره شدم به شعله‌های آبی بخاری.




    خ. در تلاطم گذر روزها، از خستگی تکاپوی مدام، گاهی می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم. برمی‌گردم به گذشته. به یاد می‌آورم.

  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷

پرنده‌ها به تماشای بادها رفتند

 
 
 

 

 

 

دریافت     

 

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷

سرو چمان من چرا.. سرو چمان من چرا..

 

      "هل أعترفُ بأنـِّی

       لم أحبَّ أبدًا

       مثلما أحبـُّک؟

       و هل أقولُ:

       و لن؟.. " _ ترکی عامر

 

 

      

 


دریافت

 

 

 

 

 

+ پست‌های ماه اسفند پیش‌نویس بوده‌اند و به مرور منتشر شده‌اند. سال جدید برمی‌گردم و کامنت‌ها را پاسخ می‌دهم. 

 

 سال نو مبارک.

 

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶

داستان رفتن‌ها


   قصه‌ی بلند ما، به آخر خودش رسیده. دست چپت را می‌آوری بالا، دست راستم را.. نکند این آخرین بار است که از دو سوی پیاده‌روی انقلاب، برای هم دست تکان می‌دهیم..


la follia _ vivaldi



     برای او، 

    وجدانم، عذاب وجدانم، امید و ناامیدی من، آسمان من، طلوع من،..



  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۱۱ بهمن ۹۶

گرم یاد آوری یا نه...

ماه کامل امشب مهمون آسمون منه.

یادته تو بچگیا٬ تو قصه‌ها٬ خورشید خانوم بود ماه آقا.. 

یادته قصه‌ی شب یلدا رو؟ 

یکی بود یکی نبود٬ خورشید خانوم بود که همه روز صبح تا غروب می‌نشست چشم به راه که ماه سر برسه. اما کیه که ندونه؟ تا خورشید تو آسمونه٬ ماه بیرون نمیاد..

ربطش به یلدا چیه؟ یادم نیست. از اون قصه‌ قدیمیاس. فقط تو یادم مونده که خورشید هیچ‌وقت به ماهش نرسید. چرا قصه‌های قدیمی ان‌قدر غصه دارن؟


تو که ماه بلند آسمونی 

منم ستاره می‌شم دور دور دور دورت می‌گردم..


دست خط بابا بود٬ اول کتاب سهراب٬ کتاب نقاشی‌هاش. گفت که هدیه‌ش داده بود و ( این‌جا آه کشید. از چی؟ غم؟ حسرت؟ خاطره..) بهش برگردونده.

این یکی هم عنوان یکی از پست‌های بابا بود. یک عکس٬ یک شب٬ که مثل حالا تیره بوده مثل یک آه غلیظ. ابر بوده آسمان شب٬ بی ستاره.. ماه٬ قرص کامل٬ می‌درخشیده تو دل آسمون. بغض هم داشته شاید.. نه٬ رگه‌هایی از اندوه در انبوهی از حیرت. مثل همیشه که نگاه می‌کرد به دنیا٬ اون‌طوری که هیچ‌کس نمی‌بینه٬ انگشت‌های کشیده و سرخش (چرا دست بابا همیشه سرخه؟) اشاره می‌کرد به مرکز دنیا٬ جایی که آیه‌ای الهی نزول کرده بود و کسی حواسش نبود. و سرشار می‌شد از حیرت٬ از شکر٬ از دعا٬ فتبارک‌الله احسن الخالقین.. یا به قول خود دوتاییمون٬ چیه این زندگی؟ 

شبم را تو روشن‌ترین ماه باش.


کورمال کورمال دستمالی پیدا می‌کنم و می‌کشم به چشم‌هام. اگه من خورشیدم و تو ماه منی٬ بابا آسمونه. 


شب سرده٬ ماه فقط یه گوی کوچیک نورانیه٬ تو آسمون بزرگ تاریک.. چطور ان‌قدر روشن می‌کنه این شب سرد رو؟

اصلا ببینم٬ تو هیچ حواست هست؟


میرم می‌شینم تو حیاط٬ سر پله‌ی اول. اون‌جا که بابا همیشه کنارم می‌نشست. اون‌جا که تو هیچ‌وقت کنارم نمی‌شینی.


تو را من چشم در راهم شباهنگام٬

که می‌گیرند در شاخ تلاجن

 سایه‌ها رنگ سیاهی.

وز آن دل‌خستگانت راست٬ 

اندوهی فراهم.

تو را من چشم در راهم.





خ. لااقل این عاشقانه را گوش کن. 

Sonata pathetique

حضرت آقا بتهوون

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۴ مهر ۹۶

چرا اسم من خورشیده ولی دوزار شبو نمی تونم سحر کنم؟

 

 

 

 

Tempest sonata n.17

جناب آقای بتهوون

  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید


بشنوید


خ. بننده خوبم. درحال بازسازی بعضی جنبه های زندگی می باشم. تشکر از احوال پرسی هاتان.

خ.. می بخششید برای پست قبلی و پست بعدی. و معذرت خواهی که فرصت نمی کنم کامنت ها رو پاسخ بدم.

خ. نظر بنده اینه که دیازپام وبلاگ خوبیه.. بشنویدش.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۳۱ تیر ۹۶

شیدا

"یه شب جایی مهمان بودیم، لطفی همون بیات اصفهانو زد، البته وقتی یه کارو یه بار دیگه می‌زنن یه جور دیگه میشه. اون شب من بهش گفتم: آقای لطفی! چه مرگته این‌طوری ساز زدی؟! ساز خیلی عجیبیه…

اصلاً مثل اینکه یه آدمی نشسته و داره بی‌اراده دردل می‌کنه. وقتی نوار تموم میشه میگه ببخشید؛ یعنی ببخشید که جلوی شما خودمو عریان کردم و دردهامو گفتم. یعنی با خودش نبوده وقتی این سازو می‌زده. مثل اینکه کسی از احوال خودش، درد خودش، عاشقی خودش چیزهایی گفته باشه بدون اینکه متوجه باشه چی گفته… عاطفه و جمله‌بندی‌های این کار حیرت‌آوره."


 نقل از سایه جان

 کتاب پیر پرنیان اندیش




اجرای خصوصی بیات اصفهان 



خ. "هیچ نوازنده‌ای نه پیش از او، نه در زمانِ او و نه احتمالاً بعد از او، هیچ‌کس این کارو نکرده، و نمی‌تونه بکنه." _سایه

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۹ ارديبهشت ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.