۱۷ مطلب با موضوع «نقل قول :: شعر» ثبت شده است

شب یلدای ۹۷

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۳۰ آذر ۹۷

El mar"    
.sonríe a lo lejos     
 Dientes de espuma     
".labios de cielo     

 
  بافت دریا لطیف است. مثل حریر یکدست و شفاف‌رنگی که موج‌موج روی هم نشسته و دورت را می‌گیرد. دست می‌کشی روی لطافتش، در بافتش فرومی‌رود و حریر از دستت می‌چکد. انگار به آسمان دست زده‌ای، آرامشش چین می‌خورد و به خود می‌لرزد. فکر می‌کنی زیباست، می‌درخشد و خورشید در حال غروب می‌رقصد روی آب. از آسمان تا تو می‌آید. دلت می‌خواهد مسیر خورشید را بگیری بروی تا او که گرم است و می‌تابد و لرز تنت آرام می‌گیرد. بچه‌ماهی‌ها، دسته دسته شناور مانده‌اند روی آب و با آمدن موج‌ها، خودشان را می‌سپارند به حرکت نرم آب در نزدیکی ساحل. وقتی ثابت می‌ایستی، ماسه‌های کف جا به جا می‌شوند و روی پایت را می‌پوشانند. دریا آرام می‌خواهد تو را بخورد. موج‌ها تند می‌شود و بلند می‌شود و نزدیک می‌آید و همان لحظه که فکر می‌کنی به لطافت دلنشین آب، محکم به تو می‌کوبد و از جا می‌کندت تا تو را با خودش ببرد. دریا طماع است. دریا، فریبنده و مکار است. او نمی‌خواهد تو را پس بدهد. دریا از تو غرق شدن می‌خواهد. 


 "دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و 
لب‌هایش آسمان.

تو چه می‌فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
_ من آب دریاها را می‌فروشم آقا.

پسر سیاه، قاطی خونت چی داری؟
_ آب دریاها آقا.

این اشک‌های شور، از کجا می‌آید مادر؟
_ آب دریاها را من گریه می‌کنم آقا.

دل من و این تلخی بی‌نهایت...
سرچشمه‌اش کجاست؟
آب دریاها، سخت تلخ است آقا.

دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان."

فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه‌ی شاملو
به زبان اسپانیایی بشنوید.


خ. این پست درواقع، ثبت یک لحظه‌ی هفتم شهریور در دفتر یادداشت‌های روزانه‌ام بود، وقتی ایستاده بودم میانه‌ی دریا و به آبی بی‌کرانه‌اش فکر می‌کردم. به بهانه‌ی این کامنت منتشرش کردم.
  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

چو اسمی خالی از معنی

مرگ همیشه اولین راه حل بود، قبل از زندگی کردن. هر لحظه از خودم می‌پرسیدم آماده‌اش هستی؟ و هربار، در زندگی چیزی بود که حضور مرا می‌طلبید. پس ایستادم و ذره ذره خودم را صرف کردم. اما دنیای نماندن است. یک‌یک تمام می‌شدند و قصه‌هایشان به سر می‌رسید. مرا رها می‌کردند و من می‌ماندم و پرسشی مکرر: آماده‌ای؟ پرورده‌ی زندگی نبودم، زندگی را با تربیت مرگ می‌گذراندم، با باور این‌که او جایی همین نزدیکی‌هاست، قبل از سر زدن صبح فردا، قبل از آخرین خداحافظی مامان، قبل از مصرع آخر دوبیتی، قبل از آن‌که بار دیگر کسی صدایم بزند خورشید.  از پشت پنجره‌ی آن خانه‌ی خیابان جامی نگاهم می‌کند. سایه به سایه‌ام می‌آید تا سقاخانه‌ی تاریک بی‌نور شمع. سایه‌اش را حس می‌کردم و هر آن در آخرین لحظه می‌زیستم. کیفیت لحظه‌ها آسمانی بود. پیش از آن‌که راه مرا ببندد، در زندگی غرق می‌شدم و هر نفس، هر آوا، هر کلمه، موهبتی بود که به زیستن من معنا می‌داد. زنده بودن را حس می‌کردم و گاهی ترسم می‌گرفت از رفتن همه‌ی بهانه‌ها. با خودم فکر می‌کردم که این حق را دارم، حق دل بستن، تمنای به طول انجامیدن لحظه‌ی فرخنده‌ای که زندگی در چشمانم می‌درخشد. اما، با این‌که نمی‌خواهم منکرش بشوم یا محروم شدن از آن را گردن غیر از خودمان بیندازم، باید بگویم مرگ، برای کسی که دیگر نمی‌تواند زندگی را در دستانش بگیرد، تسلی دیگری‌ست. و این نه فرار از موقعیتی که خود من هیچ نقشی در آن نداشته‌ام، که فراخواندن یک دوست برای از پا نیفتادن است. مدتی است که انتظارش را می‌کشم ولی گمان می‌کنم که حالا، دیگر وقت آن رسیده که خودم به سراغش بروم. موتوا قبل ان تموتوا، می‌خواهم به دیدار دریا بروم.


خ.عنوان از مولانا

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۱۳ شهریور ۹۷

زمزمه‌های عصر جمعه (۲)


باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست

ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

شعری از سایه ی بزرگ، هوشنگ ابتهاج.

 هرچند که دلم می خواست با صدای من، اما با صدای علیرضا قربانی بشنوید. :-)

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۲ شهریور ۹۷

زمزمه‌های عصر جمعه (1)

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل‌های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می‌کنم
اما چه‌قدر دلخوشی خواب‌ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟


شعری از محمدعلی بهمنی

با صدای علیرضا قربانی، بشنوید.


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۲ مرداد ۹۷

ماییم مست و سرگران


این روزها که می‌گذرد٬ شادم

که می‌گذرد این روزها٬

شادم

که می‌گذرد.


قیصر امین‌پور

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷

سرو چمان من چرا.. سرو چمان من چرا..

 

      "هل أعترفُ بأنـِّی

       لم أحبَّ أبدًا

       مثلما أحبـُّک؟

       و هل أقولُ:

       و لن؟.. " _ ترکی عامر

 

 

      

 


دریافت

 

 

 

 

 

+ پست‌های ماه اسفند پیش‌نویس بوده‌اند و به مرور منتشر شده‌اند. سال جدید برمی‌گردم و کامنت‌ها را پاسخ می‌دهم. 

 

 سال نو مبارک.

 

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶

پدرا، یارا، اندوهگسارا، تو بمان


دریافت

 

 

خ. حالا من فقط تو رو دارم.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۶ اسفند ۹۶

Oblivion


_You left me _Sire_two Legacies

A Legacy of Love

A Heavenly Father would suffice

_Had He the offer of


_You left me Boundaries of Pain

_Capacious as the Sea

_Between Eternity and Time

_Your Consciousness_and Me


Emily Dickinson_



  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۱۶ آذر ۹۶

قیصر جان٬ این روزهای بودن تو٬ شوق را در من بیدار می‌کند.

این باد بی‌قراری٬ 

وقتی که می‌وزد٬

دل‌های سر نهاده‌ی ما بوی بهانه‌های قدیمی می‌گیرد.

و زخم‌های کهنه‌ی ما٬ باز

در انتظار حادثه‌ای تازه

خمیازه می‌کشند.

انگار بوی رفتن می‌آید.



خ.قیصر. آینه‌های ناگهان.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۲ مهر ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.