۴۰ مطلب با موضوع «نقل قول» ثبت شده است

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز

چه شد پس؟ به نفس‌نفس افتادی. پاکشان می‌روی، شانه افتاده، سر در گریبان. دماغت به خاک می‌مالد. جواب سلام نمی‌دهی. اخم‌هایت را کشیده‌ای توی هم و دست‌هایت را مشت کرده‌ای توی جیب، سرت را انداخته‌ای پایین و می‌روی. به کجا‌؟ هیچ کجا. مدام می‌روی و می‌آیی این کوچه را. راه نمی‌برد دختر، حاصل ندارد. دست بکش از گز کردن سنگ‌فرش‌ها.

 می‌دانم سخت بوده. می‌دانم دلت نازک بوده، شکسته. می‌دانم خود غلط بود آن‌چه می‌پنداشتی. می‌دانم تلاش کردیم و نشده. تمام روز و شب‌ها را، تک‌تک لحظه‌ها را یادم هست. تو که پشیمان نیستی از گذراندنش، هستی؟ راستی خورشید، مگر ما نمی‌دانستیم سخت است؟ مگر تک‌تک لحظه‌هایی که راه باز می‌کردیم، این احتمال توی سرمان زنگ نمی‌زد که "شاید نشود، شاید نشود..." با این همه، مگر عاشق تک‌تک لحظه‌هایی که گذرانده‌ای نیستی؟ چه شد پس؟ چرا دیگر شب‌بیداری‌هایمان به مناجات صبح نمی‌شود؟ قول و قرارهای سر سجاده به کجا رسید؟ از کی دیگر به جای نمازخانه‌ی دوست‌داشتنی دانشکده، کلاس خالی سرد طبقه‌ی چهارم پناهگاه‌مان شد؟ ما که یک‌دل شده بودیم. ما که می‌خواستیم از صبر، توشه‌ی تقوا بیندوزیم. چه شد که به جای دعا خواستیم با "سرگرم شدن" سختی را بگذرانیم؟ ما که دلمان صاف بود، نگاهمان به دست‌های آسمان. کجا رفت زمزمه‌های بیگاه در دل مشغولیت‌های روزانه. می‌گفتیم سلمنا یا لطیف، راضی شدیم به آن‌چه تو می‌خواهی. آیا فکر کردیم کافی است که بگوییم ایمان آوردیم و آزموده نمی‌شویم؟ 

 حالا رو گرفتنت از دنیا و قهری شدنت چیست؟ چه می‌خواهی بگویی؟ "دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت، پروردگارا، ما دیگر قبولت نداریم. من بعد رضایتت را بر پایه‌ی خواسته‌های ما قرار بده." بی‌انصاف شدی خورشید؟

 تو حق داری تا همیشه خودت را لوس کنی. می‌توانی تا ابد از دنیا رو بگیری. اما حیف نیست؟ سر بالا کن. دنبالش بگرد. این کوچه اگر بن‌بست است، در آن گیر نکن. به راه‌های دیگر سرک بکش. زندگی باز معنا و امید می‌زاید و باز می‌میراند. متوقف نشو. جاری باش. باز اعتماد کن. باز دل ببند به احتمال کوچکی که توی سرمان صدا می‌کند "شاید بشود، شاید بشود،..."

 

خ. 

 

 

 

 

 

 
  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۸ آذر ۹۷

زمزمه‌های عصر جمعه (عارفه می‌گوید شماره‌‌ی ۴)


▪️این سپیدار کهنسالی که هیچ از

قیل و قال ما نمی‌آسود

این حیاطِ مدرسه

این کبوترهای معصومی که ما روزی به آن‌ها دانه می‌دادیم

این همان کوچه

همان بن‌بست

این همان خانه همان درگاه

این همان ایوان همان در... آه!


از بیابان‌های خشک و تشنه از هر سوی صد فرسنگ

در غروبی ارغوانی رنگ

با نشانی‌های گنگ و دور

آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را

بشنوم شاید

از اشارت‌های یک در

از نگاه ساکت یک پنجره یک شیشه یک دیوار

در حرم در کوچه در بازار

آمدم خود را مگر پیدا کنم


کیف زرد کوچکی بر پشت

نیزه‌ای از آن قلم‌های نیی در مشت

گوش‌ها از سوزِ سرما سُرخ

رهگذر بر سنگفرشِ راه ناهموار

آمدم شاید ناگهان در پیچ یک کوچه

چشم در چشمان مادر واکنم

های‌هایِ اشتیاق سالها را

سردَهیم

وآنچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده‌ایم

سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم

هیچ

در میان ازدحام زائران

پای تا سر گوش

شاید از او ناله‌ای در گیر و دار این همه فریاد 

مانند باشد در فضا

هرچند نامفهوم

در رواقِ سرد و ساکت

می‌دویدم در نگاه صد هزار

آیینهٔ کوچک

شاید از سیمایِ او در بازتابِ جاودان این همه تصویر

مانده باشد سایه‌ای

هر چند نامعلوم

هیچ

هیچ غیر از بغض تاریک ضریح

هیچ غیر از شمع‌ها و قصه برپر زدن در اشک

هیچ غیر از بهت محراب آه

هیچ غیر از انتظار کفش کن

باز می‌گشتم

زخم کاری خورده‌ای تا

جاودان دلتنگ

ز بیابان‌های خشک و تشنه صد فرسنگ صد فرسنگ

پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را

چون دل من از زمین می کند و می‌پیچاند و تا اوج فضا می‌برد

خود نمی‌دانم

موجی از نفرین این بیچاره آدم بود

و در چشمان کور آسمان می‌ریخت

یا که باد رهگذر سوغات انسان را به درگاه

خدا می‌برد

خاک خواهی شد

از رخِ آیینه‌ها هم پاک خواهی شد

چون غباری گیج گم سرگشته در افلاک خواهی شد.



فریدون مشیری

از دفتر بهاران را باور کن


خ. شفیعی کدکنی می‌گوید مشیری این شعر را در تصویرِ یادِ کودکی‌های خویش در مشهد سروده است و به جستجوی اجزای تصویر مادرِ خویش است که در آینه‌های کوچک و بیکران سقف حرم حضرت رضا تجزیه شده و او پس از پنجاه سال و بیشتر به جست و جوی آن ذرّه‌هاست. 

خ. در کانال تلگرام shafiei_kadkani خوانده‌ام.

خ. دلم برای شیخ بهایی و گوشه‌ی امن گوهرشاد، بسیار تنگ و کوچک شده. 


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۸ آبان ۹۷

شبانه

 می‌دانی که حرف‌های ناگفته ارج بیشتری دارند. رازها، آدم را بزرگ می‌کنند. روان آدم را مستحکم نگه می‌دارند. شاید همه بدانند و تو ندانی، من ساکت ترین انسان روی زمینم. کسی که همه‌ی رازهای جهان را با خست در سینه پنهان نگه می‌داشت و رو به روی شما که می‌نشست، دانه دانه‌شان را باز می‌گفت. حالا اما که حتی ساکت‌تر از پیش شده‌ام و ذره‌ذره وجودم خالی و سیاه می‌شود، باید بگویم (اگر نوبت اعتراف من باشد،) با همه‌ی قبل و بعدش، من از یادت نمی‌کاهم. 


 

 

اوزون گجه لر - رشید بهبودف 

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۲۰ مهر ۹۷

دل زار و زارون




دریافت

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۱۴ مهر ۹۷

قدم زدن در باغ کتاب ملکه سرخ، به اتفاق کتاب‌فروش ساحر


 از بین قفسه‌ها راه پیدا می‌کردیم. ایستاد. کتابی را برداشت. برگه‌هایش را بو کشید. دستم داد. گفت بوی فلفل می‌ده. بو کشیدم. چشم‌هایم گرد شد. گفت پر از ترسه. نگاه کردم، اسمش بود خاموش‌خانه.  «چه‌طور این کار رو کرده‌ند؟» گفت بیا، بهت می‌گم. به دنبالش رفتم تا قفسه داستان‌های فارسی. کتاب نازکی دستم داد. گفت اسمش رو نبین. بو کردم. گفتم نمی‌دونم، بوی بهار می‌ده. گفت بوی چرکه. نامش چرک بود. خندیدم. دوباره بو کشیدم. گفتم نه واقعا، تلقینه. گفت آها. ولی تلقین شیرینیه. خندیدم. با آهنگ آکاردئون تاب خوردم.* دوباره گشت بین کتاب‌ها؛ بوی خاک، بوی موکت،... سورمه‌سرا را داد دستم:« بوی مرگ». بو کشیدم. دوبار، سه‌بار. نمی‌خواستم کتاب را زمین بگذارم. رفتیم. جا ماندم کنار کتاب‌ها. دیگر به خانه برنگشتم. 


*والس‌های تهران _ مهرداد مهدی

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۷ مهر ۹۷

بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند


 تصور کن می‌خواهی ثابت کنی بی‌نهایت زوج عدد اول وجود دارد که تفاضل‌شان از هم 2 است؛ اما ثابت می‌کنی بی‌نهایت زوج عدد اول وجود دارد که تفاضل‌شان کمتر از هفتاد میلیون است! این یعنی سلام به دنیای ناشناخته‌ها یا ورود ریاضی‌دان به لانه‌ی خرگوش.
یک وقتی، اتفاقات معمول و همیشگی جهان مثل حفره‌ای پای درخت، سر راه تو قرار می‌گیرد و تو را به درون می‌کشد، می‌برد به دنیای وارونه‌ها. جهانی با منطق و رفتار متفاوت از آن‌چه می‌شناختی. آلیس می‌تواند همان آلیس بماند؟ شاید. من اما، در جبر هربار کوچک و بزرگ شدن، در خودم شکستم و پیوستم به ناشناخته‌ها. حالا، ایستاده در تاریکی، دست خالی، با گذشته‌ای که با هربار مرورش بیشتر به حقیقت آن شک می‌کنم، بی‌پشتوانه، بی‌جان، شکست‌خورده، با بغضی عظیم از ترس و بهت و اندوه، در مواجهه با سرزمین عجایبم.


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

El mar"    
.sonríe a lo lejos     
 Dientes de espuma     
".labios de cielo     

 
  بافت دریا لطیف است. مثل حریر یکدست و شفاف‌رنگی که موج‌موج روی هم نشسته و دورت را می‌گیرد. دست می‌کشی روی لطافتش، در بافتش فرومی‌رود و حریر از دستت می‌چکد. انگار به آسمان دست زده‌ای، آرامشش چین می‌خورد و به خود می‌لرزد. فکر می‌کنی زیباست، می‌درخشد و خورشید در حال غروب می‌رقصد روی آب. از آسمان تا تو می‌آید. دلت می‌خواهد مسیر خورشید را بگیری بروی تا او که گرم است و می‌تابد و لرز تنت آرام می‌گیرد. بچه‌ماهی‌ها، دسته دسته شناور مانده‌اند روی آب و با آمدن موج‌ها، خودشان را می‌سپارند به حرکت نرم آب در نزدیکی ساحل. وقتی ثابت می‌ایستی، ماسه‌های کف جا به جا می‌شوند و روی پایت را می‌پوشانند. دریا آرام می‌خواهد تو را بخورد. موج‌ها تند می‌شود و بلند می‌شود و نزدیک می‌آید و همان لحظه که فکر می‌کنی به لطافت دلنشین آب، محکم به تو می‌کوبد و از جا می‌کندت تا تو را با خودش ببرد. دریا طماع است. دریا، فریبنده و مکار است. او نمی‌خواهد تو را پس بدهد. دریا از تو غرق شدن می‌خواهد. 


 "دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و 
لب‌هایش آسمان.

تو چه می‌فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
_ من آب دریاها را می‌فروشم آقا.

پسر سیاه، قاطی خونت چی داری؟
_ آب دریاها آقا.

این اشک‌های شور، از کجا می‌آید مادر؟
_ آب دریاها را من گریه می‌کنم آقا.

دل من و این تلخی بی‌نهایت...
سرچشمه‌اش کجاست؟
آب دریاها، سخت تلخ است آقا.

دریا خندید،
در دوردست.
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان."

فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه‌ی شاملو
به زبان اسپانیایی بشنوید.


خ. این پست درواقع، ثبت یک لحظه‌ی هفتم شهریور در دفتر یادداشت‌های روزانه‌ام بود، وقتی ایستاده بودم میانه‌ی دریا و به آبی بی‌کرانه‌اش فکر می‌کردم. به بهانه‌ی این کامنت منتشرش کردم.
  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

زمزمه‌های عصر جمعه (3)


 ناگهان ولوله شد صف‌شکنی پیدا شد

شاه با هیبت بی‌خویشتنی پیدا شد


"آسمان بار امانت نتوانست کشید"

ناگهان ز آتش و خون شیرزنی پیدا شد


هر طرف رفت از آن چشمه‌ی خونی جوشید

هر کجا روی نمود اهرمنی پیدا شد


کودکی بر سر خود دست نوازش می‌خواست

دستی افتاده جدا از بدنی پیدا شد


و شهادت که سراغ از ملک الموت گرفت

ملک مویه کن موی‌کنی پیدا شد


خون هفتاد و دو ملت به زمین ریخته بود

آسمان پل زد و بیت الحزنی پیدا شد


این چه بیت الحزنی بود که یعقوب نداشت

این که از هر طرفش پیرهنی پیدا شد


اشک را طاقت این قصه‌ی جان‌سوز نبود

چلچراغی، علمی، سینه‌زنی پیدا شد


شرح این واقعه را محتشمی می‌بایست

هر طرف کنگره‌ای انجمنی پیدا شد


شعری از بهمن بنی‌هاشمی

خ. می‌خواستم انتخابی کمتر شنیده شده باشد، اما زمزمه‌ی هر سال محرم من محتشم است. شما چه می‌خوانید؟ چه گوش می‌دهید؟
خ. عزاداری‌هایتان قبول. در دعاهایمان یاد همدیگر باشیم.
  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷

چو اسمی خالی از معنی

مرگ همیشه اولین راه حل بود، قبل از زندگی کردن. هر لحظه از خودم می‌پرسیدم آماده‌اش هستی؟ و هربار، در زندگی چیزی بود که حضور مرا می‌طلبید. پس ایستادم و ذره ذره خودم را صرف کردم. اما دنیای نماندن است. یک‌یک تمام می‌شدند و قصه‌هایشان به سر می‌رسید. مرا رها می‌کردند و من می‌ماندم و پرسشی مکرر: آماده‌ای؟ پرورده‌ی زندگی نبودم، زندگی را با تربیت مرگ می‌گذراندم، با باور این‌که او جایی همین نزدیکی‌هاست، قبل از سر زدن صبح فردا، قبل از آخرین خداحافظی مامان، قبل از مصرع آخر دوبیتی، قبل از آن‌که بار دیگر کسی صدایم بزند خورشید.  از پشت پنجره‌ی آن خانه‌ی خیابان جامی نگاهم می‌کند. سایه به سایه‌ام می‌آید تا سقاخانه‌ی تاریک بی‌نور شمع. سایه‌اش را حس می‌کردم و هر آن در آخرین لحظه می‌زیستم. کیفیت لحظه‌ها آسمانی بود. پیش از آن‌که راه مرا ببندد، در زندگی غرق می‌شدم و هر نفس، هر آوا، هر کلمه، موهبتی بود که به زیستن من معنا می‌داد. زنده بودن را حس می‌کردم و گاهی ترسم می‌گرفت از رفتن همه‌ی بهانه‌ها. با خودم فکر می‌کردم که این حق را دارم، حق دل بستن، تمنای به طول انجامیدن لحظه‌ی فرخنده‌ای که زندگی در چشمانم می‌درخشد. اما، با این‌که نمی‌خواهم منکرش بشوم یا محروم شدن از آن را گردن غیر از خودمان بیندازم، باید بگویم مرگ، برای کسی که دیگر نمی‌تواند زندگی را در دستانش بگیرد، تسلی دیگری‌ست. و این نه فرار از موقعیتی که خود من هیچ نقشی در آن نداشته‌ام، که فراخواندن یک دوست برای از پا نیفتادن است. مدتی است که انتظارش را می‌کشم ولی گمان می‌کنم که حالا، دیگر وقت آن رسیده که خودم به سراغش بروم. موتوا قبل ان تموتوا، می‌خواهم به دیدار دریا بروم.


خ.عنوان از مولانا

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۱۳ شهریور ۹۷

زمزمه‌های عصر جمعه (۲)


باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست

ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

شعری از سایه ی بزرگ، هوشنگ ابتهاج.

 هرچند که دلم می خواست با صدای من، اما با صدای علیرضا قربانی بشنوید. :-)

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۲ شهریور ۹۷
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.