۱۱ مطلب با موضوع «نجوا» ثبت شده است

خانه تنگ است برایم، پیراهنم، تنم.

امروز سومین روز تعطیلات بین ترم دانشگاه و مدرسه است و من بعد از سه ماه از شش و نیم صبح شنبه تا ده شب چهارشنبه بیرون از خانه بودن، بین نماز مغرب و عشاء به گریه می‌افتم که خدا من خالی و پوچ و بی‌هیچ‌چیز، گرفتار و اسیر سرگرمی‌ها شده‌ام که اگر این‌ها نباشد، چه باشد؟ این حفره‌ها پر نمی‌شود. خدایا نجاتم بده، نجاتم بده، نجاتم بده.



خ. پیشنهاد خواندنی : خارج از دایره‌ی توجه دیگران یا دنیای ایده‌آل

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۳ دی ۹۷

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز

چه شد پس؟ به نفس‌نفس افتادی. پاکشان می‌روی، شانه افتاده، سر در گریبان. دماغت به خاک می‌مالد. جواب سلام نمی‌دهی. اخم‌هایت را کشیده‌ای توی هم و دست‌هایت را مشت کرده‌ای توی جیب، سرت را انداخته‌ای پایین و می‌روی. به کجا‌؟ هیچ کجا. مدام می‌روی و می‌آیی این کوچه را. راه نمی‌برد دختر، حاصل ندارد. دست بکش از گز کردن سنگ‌فرش‌ها.

 می‌دانم سخت بوده. می‌دانم دلت نازک بوده، شکسته. می‌دانم خود غلط بود آن‌چه می‌پنداشتی. می‌دانم تلاش کردیم و نشده. تمام روز و شب‌ها را، تک‌تک لحظه‌ها را یادم هست. تو که پشیمان نیستی از گذراندنش، هستی؟ راستی خورشید، مگر ما نمی‌دانستیم سخت است؟ مگر تک‌تک لحظه‌هایی که راه باز می‌کردیم، این احتمال توی سرمان زنگ نمی‌زد که "شاید نشود، شاید نشود..." با این همه، مگر عاشق تک‌تک لحظه‌هایی که گذرانده‌ای نیستی؟ چه شد پس؟ چرا دیگر شب‌بیداری‌هایمان به مناجات صبح نمی‌شود؟ قول و قرارهای سر سجاده به کجا رسید؟ از کی دیگر به جای نمازخانه‌ی دوست‌داشتنی دانشکده، کلاس خالی سرد طبقه‌ی چهارم پناهگاه‌مان شد؟ ما که یک‌دل شده بودیم. ما که می‌خواستیم از صبر، توشه‌ی تقوا بیندوزیم. چه شد که به جای دعا خواستیم با "سرگرم شدن" سختی را بگذرانیم؟ ما که دلمان صاف بود، نگاهمان به دست‌های آسمان. کجا رفت زمزمه‌های بیگاه در دل مشغولیت‌های روزانه. می‌گفتیم سلمنا یا لطیف، راضی شدیم به آن‌چه تو می‌خواهی. آیا فکر کردیم کافی است که بگوییم ایمان آوردیم و آزموده نمی‌شویم؟ 

 حالا رو گرفتنت از دنیا و قهری شدنت چیست؟ چه می‌خواهی بگویی؟ "دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت، پروردگارا، ما دیگر قبولت نداریم. من بعد رضایتت را بر پایه‌ی خواسته‌های ما قرار بده." بی‌انصاف شدی خورشید؟

 تو حق داری تا همیشه خودت را لوس کنی. می‌توانی تا ابد از دنیا رو بگیری. اما حیف نیست؟ سر بالا کن. دنبالش بگرد. این کوچه اگر بن‌بست است، در آن گیر نکن. به راه‌های دیگر سرک بکش. زندگی باز معنا و امید می‌زاید و باز می‌میراند. متوقف نشو. جاری باش. باز اعتماد کن. باز دل ببند به احتمال کوچکی که توی سرمان صدا می‌کند "شاید بشود، شاید بشود،..."

 

خ. 

 

 

 

 

 

 
  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۸ آذر ۹۷

زمزمه‌های عصر جمعه (3)


 ناگهان ولوله شد صف‌شکنی پیدا شد

شاه با هیبت بی‌خویشتنی پیدا شد


"آسمان بار امانت نتوانست کشید"

ناگهان ز آتش و خون شیرزنی پیدا شد


هر طرف رفت از آن چشمه‌ی خونی جوشید

هر کجا روی نمود اهرمنی پیدا شد


کودکی بر سر خود دست نوازش می‌خواست

دستی افتاده جدا از بدنی پیدا شد


و شهادت که سراغ از ملک الموت گرفت

ملک مویه کن موی‌کنی پیدا شد


خون هفتاد و دو ملت به زمین ریخته بود

آسمان پل زد و بیت الحزنی پیدا شد


این چه بیت الحزنی بود که یعقوب نداشت

این که از هر طرفش پیرهنی پیدا شد


اشک را طاقت این قصه‌ی جان‌سوز نبود

چلچراغی، علمی، سینه‌زنی پیدا شد


شرح این واقعه را محتشمی می‌بایست

هر طرف کنگره‌ای انجمنی پیدا شد


شعری از بهمن بنی‌هاشمی

خ. می‌خواستم انتخابی کمتر شنیده شده باشد، اما زمزمه‌ی هر سال محرم من محتشم است. شما چه می‌خوانید؟ چه گوش می‌دهید؟
خ. عزاداری‌هایتان قبول. در دعاهایمان یاد همدیگر باشیم.
  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷

یا منور


گیر کرده‌ام در دالانی تنگ و باریک که انتهایی ندارد و راه برگشتی. دو طرف، دیوارهای سیمانی بالا رفته‌اند، چندین برابر از قد من بلندتر و آسمان گرفته‌ی تاریک، خط باریکی است بین دیواره‌های سخت بلند که هر لحظه به‌هم نزدیک‌تر می‌شوند. فکر می‌کنم کاش فاصله‌شان بیشتر از عرض شانه‌هایم بود یا من باریک بودم مثل یک خط، یا کوتاه‌تر مثل یک نقطه و کمرنگ مثل اثر مداد روی کاغذ پوستی و دستی با پاک‌کن ته مدادش پاکم می‌کرد. هرچه پیش می‌روم تمام نمی‌شود. ریه‌هایم سنگین است و قلبم پر تپش. کم‌کم ترس در من می‌گیرد. پاهایم سست می‌شود. مغزم تند کار می‌کند و سرم پر از فکر و خیال می‌شود. «این راه تا کجا طول می‌کشد؟ از کی گرفتار این کابوس شده‌ام؟ چه‌کار باید بکنم؟ هیچ‌کس این‌جا نیست. چرا آخر این دالان پیدا نیست؟» تاریک است هوا. عینک ندارم. چشم‌هایم کاملا بی‌خبر از بیرون‌اند. دست می‌سایم به زبری دیواره‌ها و پیش می‌روم. تنگ است مسیر، جای تکان خوردن ندارم. با خودم می‌گویم «همه‌ی راه‌ها را انتهایی هست. پیش‌آمدنش که دست من نبود، تمام کردنش را هم من نمی‌دانم. تنها از من برمی‌آید آهسته بروم رو به جلو، شاید به آخر نزدیک بشوم.» آرام نفس می‌کشم. دست‌هایم دارد می‌لرزد. نگاه می‌کنم به خط آبی رنگ آسمان. فکرم را می‌برم به بهاری که می‌دویدیم از میان باغ‌های پرتقال، هرچه بالا می‌رفتیم درخت‌ها کمتر می‌شد و کوه سخت خوابیده بود زیر مخمل سبز بوته‌های چای. می‌پریدیم در چاله‌های آب، زیر باران و به آواز می‌خواندیم:

سر اومد زمستون/ شکفته بهارون/ گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوه‌ها لاله‌زارن/ لاله‌ها بیدارن/ تو کوه‌ها دارن گل گل گل آفتابو می‌کارن


ابرها که تا ته جانشان می‌باریدند، رخ خورشید پیدا می‌شد. ما رسیده بودیم آن بالا. دراز می‌کشیدیم و خورشید به تن خیس و خسته‌مان می‌تابید و به بوته‌های سبز چای. نگاه می‌دوختیم به آبی درخشان آسمان. بلندتر از ما فقط سقف پهناور آسمان بود.

تنم می‌لرزد. راه گلویم بسته می‌شود، چشم‌هایم پر. هراس می‌دود از سینه‌ام، سر می‌رود از شانه‌ها تا سر انگشتانم. بلندبلند می‌گویم که می‌ترسم. می‌کوبم به دیواره‌ها. زبری‌شان دستم را زخم می‌کند. سعی می‌کنم نفس‌هایم را آرام و منظم کنم اما انگار هوا تمام شده. اشک‌هایم پایین می‌ریزند؛ با پشت دست تندتند پاکشان می‌کنم. تا چشم کار می‌کند دیواره‌ها ادامه دارند. از خودم می‌پرسم:« تا کجا؟ تا کی؟» هرچه بیشتر می‌گویم، امیدم به پاسخ‌های بهتر کم می‌شود. با خودم فکر می‌کنم دیگر این راه تمام نمی‌شود.



+ دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷

بهش گفتم یک معجزه نشونم بده.




  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

کفش‌هایت را دربیاور

 بوی دریا می‌آید. خاک ساحل را بو می‌کشم. کفش و جورابم را می‌کنم، می‌دوم میان طرح و نقش‌ها. گل‌های سرخ و آبی می‌گیرند به چادرم. می‌رسم به نیزار. سرک می‌کشم. صدا می‌کنم. گم شده‌ام. کسی هست بجوید مرا؟ اشک چشمم روان می‌شود، چادرم خیس. از دورها بوی دریا می‌آید. به اسم صدا می‌کنم. مامانم، بابا، سپهر، حنا، آبی. آب رسیده تا زانویم. نمی‌دانم کجایم. نمی‌دانم می‌خواهم کجا بروم. لباس‌هایم به تنم سنگین، خسته و سرگشته‌ام. دورها، جایی دارد باد به دریا می‌وزد. فکر می‌کنم باید برگردم. فکرم مدام با بندهایی مرا به عقب می‌کشد. چیزهایی هست که نمی‌دانم، کسانی هستند که باید همراهشان باشم؛ اما حالا باید بروم.

 هوا تاریک است، آسمان تاریک، زمین جولانگاه سایه‌های موحش که خیال، هرکدام را شکلی از ترس‌هایش می‌دهد. سکوت تنهایی مرا می‌لرزاند. بلند بلند شعرهایی که بلدم را می‌خوانم و چند بار تا صد می‌شمارم. زانوهایم را بغل می‌کنم و خودم را تاب می‌دهم. به دنبال چه آمده بودم؟ چه می‌خواستم؟ فراموشم شده. از یادم رفته و اهمیتی هم ندارد. 

 ستاره‌ها بالای سرم می‌درخشند، مصابیح آسمان. چندتایی‌شان را می‌شناسم. از همه بیشتر جبار را دوست دارم. یافتنش آسان است. کافی است سه ستاره‌ی درخشان کمربندش را پیدا کنی. بعد پاهایش را می‌بینی و دستش را که آورده بالا و کمان را کشیده. این‌که شبیه ماهیتابه است و کوچک‌تر، دب اصغر است و آن یکی، دب اکبر. اگر ستاره‌های جلوی ماهیتابه بزرگه را پنج برابر فاصله‌شان از هم، بگیری بروی بالا، می‌رسی به ستاره‌ی قطبی که همیشه‌ی خدا همان‌جا توی آسمان ایستاده و نشانه‌ای برای راه‌ گم‌کرده‌ها است.

 معطل نکردم. دویدم. از روی سنگ‌های بزرگ، یکی یکی پریدم. یک‌لایه نمک روی‌شان نشسته بود که توی تاریکی، راه شیری رنگی نمایان می‌کرد که مسیری به آن‌طرف کهکشان نشانم می‌داد. هوا مرطوب بود. مزه‌ی شوری را روی زبانم حس می‌کردم. با خودم گفتم چه می‌خواهی؟ گفتم می‌خواهم بروم کمی جلوتر.

 آن‌طرف صخره‌ها چه بود؟ بعد از راه شیری چه هست؟ صبح که برسد چه‌کار خواهم کرد؟ به این‌ها فکر نمی‌کردم. فقط می‌خواستم این جست‌و‌جو تداوم پیدا کند. از تمام شدنش نمی‌ترسیدم، دیگر از چیزی نمی‌ترسیدم، اما تمنا می‌کردم این لحظه‌ها هرچه بیشتر طول بکشند و سال‌ها، شب‌ها، قرن‌ها را در خودشان جا بدهند. 

 هوا اندکی روشن شده بود اما می‌دانستم که باز تاریکی در پیش است. زیر پایم ماسه‌های مرطوب بود، ردی از قدم‌هایم نمی‌ماند. هرچه چشم می‌گرداندم، دریا را نمی‌دیدم. 

از پا نشستم. دست کشیدم روی ماسه‌ها. انگشت‌هایم به سرمای دل خاک چنگ زدند. صورتم را چسباندم به خاک. گونه‌هایم تر شد.

هوا مرطوب بود. مزه‌ی شوری می‌نشست روی زبانم. باد خنکی می‌زد توی یقه‌ام، می‌نشست بر رد خیس روی گونه‌ها. چراغ‌های آسمان خاموش می‌شدند، آسمان بنفش بود و صدای دریا که می‌آمد و  می‌رفت و برمی‌گشت، در گوشم زمزمه می‌شد. خوابم می‌آمد. چشم‌هایم را بستم.



 + آفتاب صبح از شکاف پنجره سرک کشید و پشت پلکم را گرم و روشن کرد. بیدار که شدم، باد گرم تابستانی می‌پیچید لای گل‌های سرخ و آبی فرش که گیر افتاده بودند در دامن چادرم. روی مهر و تسبیح، یک‌لایه سفیدی نشسته بود. مخمل سجاده اما هنوز تر، اشک‌ها را با خودش نگه داشته. بوسیدمش. بوی دریا می‌آمد.



  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۸ خرداد ۹۷

نوروز من، رمضان است.


 سال گذشته، من دانشجوی معماری بودم و در فاصله‌ی بین کلاس‌هایم، در راهروی 2118، دستور زبان دکتر خانلری را می‌خواندم. گوشه‌ی کاغذپوستی‌هایم، طرح چهره‌ی صمد بهرنگی را می‌کشیدم و در اینستاگرامم پست می‌گذاشتم:« من در تمامی بی‌تو، غمگینم.»

 سال گذشته، فرصت حضور در فضای مطبوعات را پیدا کردم. چندجایی رفتم و آمدم، کمی نوشتم، با بعضی آدم‌ها آشنا شدم که سرشان به تن‎شان می‌ارزید و بعضی‌ها که نمی‌ارزید. حس کردم برای من بی‌فایده است، رهایش کردم. دیگر به دانشکده‌ی معماری نرفتم. به اینستاگرام سر نزدم و ماندم خانه و تاریخ ادبیات دکتر صفا را خواندم. دبیرستانی که در آن درس می‌خواندم، پیشنهاد کرد برگردم و کنار بچه‌های پیش‌دانشگاهی باشم. قبول کردم و در سپردن روزها کنار دخترهای نوجوان، آن‌چه را که از زندگی می‌خواستم پیدا کردم.

 یک شب چندتا بستنی خریدم و رفتم خانه. به مامان گفتم دیگر پول تو جیبی نمی‌خواهم. برادرهایم برایم دست زدند و مامان خندید. با اولین حقوقم برای اولین‌بار، تنهایی سفر کردم، به اصفهان. با سی‌وسه پل درد دل کردم. برای یک پسر غمگین جنوبی، فال حافظ گرفتم. ایستادم در مرکز مسجد جامع عباسی و سکوت کردم. شب سردی، تنها، با دل تنگ، بستر خشک زاینده‌رود را پیمودم. برگشتم. از گذشته بریدم. ساکت‌تر شدم. چهارماه، جز با معدودی از نزدیکانم، با کسی سخن نگفتم. تنها ماندم.  او بود. عاشق تکرار نامم از دستان او شدم. زندگی را دیدم؛ چه زندگی شگفت‌انگیزی!

 دل گشودم به حوادث تازه. قدم پیش گذاشتم. دلم در دستم بود، چشم‌هایم بسته، بر لبم ذکر و دعا. خالی از ترس، از امید و یأس. «... خدایا، کسی که به تو شناخته شد، ناشناخته نیست. کسی که به تو پناه آورد، خوار نیست و آن‌که رو به سوی تو کرد، برده نیست.»*

 سال گذشته، از تو خواستم:« من رو نجات بده.» دستم را گرفتی و قدم‌قدم همراهم آمدی. در آستانه‌ی زندگی نو، رهایم نکن. من به دل بی‌قرارم قول داده‌ام تا زمانی که مهلت زیستن دارم، فرصت زنده بودن را از خودم نگیرم؛ به امید لطف و مهربانی تو، یا امان الخائفین!







*از مناجات شعبانیه. 


 خ. مخاطب این پست مشخص است و هدف آن جز ثبت حال این روزها برای آِینده‌ام نیست.

 خ. ماه رمضان مبارک. دل‌هایمان را صاف کنیم و برای هم دعا کنیم.


  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷

نکنه نگات صدام نکنه

 باران می‌کوبید به سقف شیروانی کتاب‌خانه. مداد از بین صفحات کتاب تست قطور، قل خورد و افتاد روی میز. کتاب بسته شد. مهدیه، با نگاه بی‌حالتش، از پنجره‌ی باز خیره شده بود به حیاط خیس مدرسه، که باران سیل‌آسا می‌بارید و می‌لغزید روی زمین، در شیب گوشه‌ی آب‌خوری جمع می‌شد و بالا می‌آمد. گمان بود که می‌خواهد ما را در خود غرق کند. گوشه‌ی جزوه‌ی فیزیکم نوشتم.. 



 صندلی عقب رفت. کفش‌های نازنین از پشت سرم عبور کرد و رفت سمت میز بیتا. دکمه‌ی چای‌ساز را زد و صدای فس فس کتری بلند شد. جزوه‌ی فیزیک را بستم و انداختم روی ستون کتاب‌های کنار دستم. باران از توی ناودان‌ها، شرّه می‌کرد و جاری می‌شد به سمت تیر دروازه. مهدیه، به آخر حیاط، در چرک صورتی ساختمان مدرسه که هیچ‌کس بازش نمی‌کرد که بیاید یا برود، هزارسال بود که نگاه می‌کرد. چشم‌هایم را بستم و تصور کردم که می‌توانم بخوابم. دنیای پشت پلک‌هایم، خالی و تاریک بود. گفت:« می‌دونی..». چشم‌هایم را باز کردم. بدون این‌که نگاه از پنجره بردارد، ادامه داد:« حس می‌کنم خدا دیگه نگام نمی‌کنه». نگاهش کردم.

 بیتا، کرنومترش را متوقف کرد. بلند شد، جلو رفت، پنجره را بست، کبریت زد و خم شد روی بخاری. شعله‌ها زبانه کشید. دست گذاشت روی شانه‌ی مهدیه و برگشت پشت میزش. چای‌ساز صدا کرد. نازنین کتری را کج کرد و آب داغ سرازیر شد توی فلاسک. درش را چفت کرد و کفش‌هایش از پشت سر من برگشت جای خودش. من از کنار صندلی مهدیه، که با نگاه بی‌حالت دنبال مدادش می‌گشت، خیره شدم به شعله‌های آبی بخاری.




    خ. در تلاطم گذر روزها، از خستگی تکاپوی مدام، گاهی می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم. برمی‌گردم به گذشته. به یاد می‌آورم.

  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷

یا وتر الموتور

سلام٬

از من که ناراحت نیستی؟ امسال هیچ عزاداری نرفته‌ام. حتی آن شب که هیئت زنجانی‌ها٬ شور به پا کرده بود توی کوچه و مام‌بزرگ و صندلی‌اش را نشانده بود جلوی در٬ به هروله و زاری؛ من نشستم توی اتاقم و سایه‌ی مردان عزادار را نگاه کردم. مام‌بزرگ با دو لیوان شیرکاکائو برگشت. گرم بود لیوان و من فکر کردم به بزرگی تو٬ که اگر من هم بی‌وفایی کنم و نرسم به حضور٬ لطف شماست که محروم نمی‌کنی از برکت‌تان. همان‌طور که سالی یک‌بار٬ شب تاسوعا٬ هیئت زنجانی‌ها را می‌کشانی تا کوچه باغ٬ که پیرزن‌های این خانه‌های عهد عتیق هم صندلی‌های‌شان را بکشانند جلوی در و مشت به سینه بکوبند با ضرب طبل که محروم نمانند از اشک ریختن برای شما.

نمی‌خواستم امسال عزاداری کنم. امسال که داغ دلم از همه وقت بیشتر بود و شما می‌دانید. نمی‌خواستم ده شب تمام٬ خون دلم را بگریم برای شما و آرام بشوم تا سال بعد. می‌خواستم این داغ به دلم بماند و درد شما هم مضاعف شود (ای درد و بلای‌تان به سرم)٬ تمام وجودم بشود رنج و کبودی٬ که درد یک لحظه از خاطرم نبرد شما را٬ عشق را٬ حقیقت٬ روز واقعه٬ این پسره.. محسن را.

از روزی که رفته٬ از روزی که آمده٬ خیالش یک لحظه دست از سرم برنمی‌دارد. همه‌جا هست٬ هر طرف که چشم بگردانی٬ با آن چفیه‌ی مشکی دور گردنش ایستاده٬ می‌خندد٬ نگاهت می‌کند. مثل همان شب تاسوعا که هندزفری را چپانده بودم توی گوشم و صدا را تا آخر برده بودم بالا که فریاد بکشد و فکرش را چند دقیقه‌ای از سرم بپراند. شجریان خواند و من دست خودم نبود٬ بالشم را بغل گرفتم و زار زدم. میان هق هق صدای‌تان کردم. این پسرک٬ محسن را صدا کردم٬ زار زدم و گفتم و گفتم؛ ان‌قدر که دیگر نفس نمانده‌بود. ان‌قدر که یادم رفته‌بود برای که حرف می‌زنم٬ برای که می‌گریم؟ محسن یا شما؟ یکی شده بودید. شب بود و درد بود و باران... .


امسال از همان اول قول دادم به شما که عوض عزاداری٬ همه‌ی سعی‌ام را پای هدفم بگذارم و شما هم کمک کنید٬ آن‌جاهایی که پایم سست می‌شود. این‌که چقدر مهم است برای من را٬ خدا می‌داند٬ شما می‌دانید.

حالا که نذر هلیم هرساله‌ی مام‌بزرگ ادا شده و همه جمع کرده‌اند و رفته‌اند تا سال دیگر و دیگ‌های شسته کله‌پا شده‌اند گوشه‌ی حیاط٬ من نشسته‌ام روی پله‌ها و می‌خواهم یک‌بار دیگر خواهش کنم. می‌دانم که ما هرچه داریم از وجود مبارک شماست. اگر سلامتیم٬ اگر عاطفه داریم که از هم جدای‌مان نمی‌کند٬ اگر دست‌مان خالی نمی‌شود٬ اگر این درد ما را نمی‌کشد٬ از ذکر هر روزه‌ی مام‌بزرگ است و دعای کودکانه‌ی هرساله‌ی من: همه‌مان را در پناه خودت حفظ کن یا سید الشهدا. مبادا لحظه‌ای بی یاد شما بگذرد٬ یادت برکت دارد.







خ.شاید مهم‌تر از آن هدف٬ این است که پای قولم به شما بایستم. خدا کند که سال بعد رو سیاه نشوم.

خ. به آن پسرک٬ محسن٬ .. سلام برسان.


خ. یک زینب و یک کاروان..

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۹ مهر ۹۶

نیازی نیست خودتو به کسی ثابت کنی

همین که خدا می دونه بسه.

همین که خدا می دونه بسه.

الیس الله بکاف عبده؟

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۱۰ تیر ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.