پنجره می‌چکد

دیدن بلاگر صد در صد دل‌خواه در صبح سرد آذر، ماه آخر پاییز

   
خ. برای او و من، که دل‌مان پست‌های مفصل می‌خواهد و وبلاگ‎های پرحرف.



 گفت ده و نیم انقلاب می‌رسد. اول صبحی، هیچ آماده‎ی انقلاب نبودم. نوشتم:« من یک ساعت بیش‎تر می‎خوابم. » اما نخوابیدم. مثل یک سکانس ملال‎انگیز درباره‎ی روزمرگی، خیره شدم به سقف سفید اتاق. بیدار شدن از خواب در صبح سرد پاییز_زمستانی، مرگ‎بار است. یعنی می‌خواهم بگویم اگر روزی تن رنجور مرا در بستر، بی‌جان یافتید، در اثر کش‌مکش با پتو بوده. فقط بابای سرمایی من، می‎فهمد، از رنجی که می‌بریم. او هم آداب خاصی داشت. یک ساعت زودتر صدایش می‎کردیم؛ یک ربع، بیست دقیقه‌ای غلت می‎زد و پتو را به خودش می‌پیچید؛ بیست دقیقه، نیم ساعتی هم می ‌نشست در رخت‌خواب، به یک گوشه خیره، بعد یک‎باره "یاالله"ـی می‌گفت و به یک جست بلند می‌شد. به‌نظرم، بابا نیمی از شعرهایش را در همین مراقبه‌های صبح‌گاهی ترتیب داده. از بابا به من، سرمایی بودن رسید و خیره شدن. خیره شده‌بودم به سقف سفید اتاق و سناریوی احتمالی زندگی در پیش رو را ترتیب می‌دادم.

 اگر آدم کسل‌کننده‎ای باشید که مکالمات روزمره‌اش به طور معمول، دو صفحه‌ی word را هم پر نمی‌کند، قدم‌هایش هم صدا نمی‌دهد و ترجیحش این است که از مهمانی غافلگیری تولدش باخبر باشد و به موجودی جامیوه‌ای یخچالش مطمئن، درک می‌کنید که موقعیت ویژه‌ی "دیدار اول" چه‌قدر می‌تواند دلهره‌آور باشد. من هستم و می‌خواهم بگویم که اگر روزی گوشه‌ی خیابان تلف شدم، در راه رفتن به محل قرار بوده‌ام. 
البته از نظر من اشکالی ندارد که کسی بنشیند گوشه‌ی دفتر، سرش به کارش باشد و لزومی نبیند که در رابطه با هر مکالمه‌ای که در محیط شکل می‌گیرد، اظهار نظر کند. در اصول من، حرف باید به وقتش بیاید؛ به تناسب موضوع، لحظه، محیط و حس و حال مخاطب. باید از دل من باشد، بدانمش و باورش داشته‌باشم و سر آخر، وقتی از خودم می‌پرسم «خب، که چی؟ اصلا ارزشش رو داره؟» ، داشته‌باشد. طبیعی است که کم‌حرفی خصلت من باشد. ولی اجتماع، سکوت و درون‌گرایی را غیرطبیعی تلقی می‌کند. مثل عجیب‎الخلقه‎ها نشانش می‎دهد و صدایش می‎کند "خجالتی، کمبود اعتماد به نفس یا بی‎ادب".  به‎همین‎خاطر، قبل از این‎که به دیدارت بیایم، فکر می‎کنم به کلیدواژه‎های مشترک‎مان و جملاتی که به گفت‎و‎گو و معاشرت، راه باز می‎کنند. صبح آن روز هم، مثل همه‎ی اولین‎بارها.. اما، حقیقت این است که در ارتباط با آدم‎ها، پیش‎بینی معمولا جواب نمی‎دهد.

 زنگ زد. گفت کارگر منتظر است. من هنوز سوار تاکسی نشده‎بودم. زود رسید : انقلاب زودهنگام.

 من تو را ندیده‎ام هیچ‎گاه. تو، من را نمی‎شناسی. ممکن است هزاربار در خیابان از کنار هم عبور کرده‎باشیم. ممکن است امروز ظهر‎ تو، از من ساعت پرسیده باشی، یا آن شب که باران می‎آمد، من، از تو خواهش کرده‎باشم که همراه هم از خیابان رد شویم. تا به حال، نفهمیدیم. اما اگر بخواهی هم‌دیگر را ببینیم، در خیابانی که هردوی‌مان بارها از آن عبور کرده‌ایم، دیگر رفتارت متفاوت می‌شود. می‌ایستی یک گوشه، در محلی که مشخصه‎ای خاص برای آدرس دادن داشته‎باشد، سر تقاطع یا جلوی کتاب‎فروشی، کنار تابلوی حمل با جرثقیل و در جواب نگاه‎های عذاب‎آور مردم (طوری عجیب که انگار همه باید همیشه، باعجله درحال رفتن باشند،) این پا و آن پا می‌کنی که منتظر کسی هستم، می‌آید الآن. و سرک می‌کشی میان آدم‌ها و ماشین‌ها و مغازه‌ها، در کوچه‌ها، خانه‌ها، آجرها، سنگ‌فرش پیاده‌روها، می‌گردی به دنبال من، دنبال هر خصلتی که از من می‌دانی، عینکم، کفش‌های خاکی‌ام، پنجره‌ها، پنجره‌های آبی، پنجره‌هایی که شب‌ها چراغ اتاق‌شان روشن می‎شود و سایه‌ی تیره‌ی گلدان‎های شمعدانی، اسمم خورشید.. و من از چشم‌هایت که اسمم را تکرار می‎کنند، پیدایت می‎کنم. لبخند می‎زنم و جلو می‎آیم و خب اگر وسط خیابان در انتظار باشی و کسی مستقیم نگاهت کند و به سمتت بیاید، قطعا هم‌اویی‌ست که باید. با کمی تردید، لبخند می‎زنی و سلام اول، رنگ آشنایی می‎گیرد. "مثل دو غریبه که در خیابان به هم برسند و بگویند:« پخش اسب.»" (چهرازی)

 او آمد. گفته‌بودم که ایستاده‌ام کنار خیابان ادوارد براون. با یک لحن عجیب، جواب داده‌بود:« چی؟ افراسیاب؟» ایستاده‌بودم و سعی می‌کردم مهربان و صمیمی و آشنا به‌نظر برسم و دزدانه در انتهای خیابان، دنبالش می‌گشتم. تصور می‌کردم که احتمالا بلند بلند می‌خندد و جست‌و‌خیزکنان می‌آید و دست‌هایش در طرفین، تاب می‌خوردند. چشم‌هایم از دور، شمایلش را محو و تار، تشخیص داد. قدبلندتر از آن بود که فکر می‎کردم. افتاده، با گام‌های بلند پیش می‎آمد و یک‎باره، قدم‎هایش را آهسته می‎کرد و گنگ و نگران، نگاه می‎انداخت به این‎طرف و آن‎طرف. دیدمش، با دنیاهایی که به دنبالش می‎کشید؛ ننه دلاور، استراگون و ولادیمیر که کلاه‎های‎شان را با هم عوض می‎کردند و زنی که صورت نداشت، اما موهایش به طرز غمگین‎کننده‎ای در طول آسمان امتداد پیدا کرده‎بود. در ضمن جست‌و‌جوی قدم‌های کش‌دارش، پیدایم کرد، شک‌دار و خجالتی. جلوتر رفتم و به سمتم آمد. شبیه انقلاب نبود، اگر هم بود، انقلاب میخک، 1974 لیسبون. بدون گلوله، با شاخه‌های میخک، در استقبال از سربازان.




 
 عذرخواهی کرد، به‎خاطر گم‌و‌گورشدنش. فکرش را هم نمی‌کردم. شاید این‌طور فکر می‌کردم که بیاید و بابت گم‌شدن‌ و بلد نبودنش کلی بخندد. دوست داشتم همان‌جا، دوباره بغلش کنم که مثل دخترهای کارت پستالی اینستاگرام، براق و سرخوش و تزئینی نیست. هرقدم که بیش‌تر کنار هم بودیم، به این فکر می‌کردم که چه‌قدر از آن چیزی که فکر می‌کردم بهتر است. نشستیم سر آن میز، که اگر مدیریت جدید نمی‎آمد و هنوز هر میز اسم یک کتاب داشت، نامش می‎شد: "گل‎ها همه آفتاب‎گردانند". تفأل به قیصر زدیم. گفت:« این شعرش رو دو سال قبل از این‎که من به دنیا بیام گفته.» گفتم:« خیلی عجیبه. نه؟» فکر کردم همه‎چیز عوض شده، اما هنوز قیصر می‎خوانیم و حسش می‎کنیم. گفت:« این‎که هنوز هم شعرهاش رو می‎خونیم و می‎فهمیم‎شون؟»  و زبان‎مان باز شد به گفتن از همه‎ی دنیا، همه‎ی آدم‎ها، شعر، سینما، ادبیات، بلاگرها. دو لیوان بزرگ، چای نوشیدیم، من با دارچین، او با دوتا دانه هل و با چوب نبات‌مان، تفاله‌های‎شان را نجات دادیم. برایش قصه‌هایی از زندگی‌ام را گفتم که معمولا پنهان‌شان می‎کنم و این شاید، به‌خاطر آن بود که او کسی بود که حقیقت زندگی را می‌فهمید. تعبیرشان نمی‎کرد، تغییرشان نمی‎داد، جور دیگری نگاهشان نمی‎کرد. این اولین قانون زندگی زمینی‏‎ست و تعداد آدم‎هایی که آن‎ را بلدند، زیاد نیست. دوست داشتم کنارمان بودید وقتی از وبلاگ‌نویسی صحبت می‌کردیم. اشک‌ها و لبخندهای ما را می‌شنیدید. خاطره‌های‌مان را، گله‌های‌مان را، یأس و تقلای‌مان را، بودید و می‌دیدید.
آن‌جا بودیم که حرف آرزوهای‌مان بود. پرسیدم:« دوست داری کجا باشی؟» گفت:« هنرهای زیبا.» گفتم:« بیست دقیقه وقت داریم. دوست داری بریم اون‌جا؟» مکث کرد، نگاهم کرد و بلند شدیم. نگاهش را فراموش نمی‌کنم. 

 مثل یک اتفاق عجیب رسید. مثل سکانسی که تعلیق و غافلگیری را، با هم دارد. سر صبحی، بلند می‌شوی، می‎روی کسی را ببینی که خوب می‌نویسد. از سینما می‎داند، ادبیات را دنبال می‎کند. تنها کسی که در این حوالی، می‎توانی نظرش را درباره‌ی جکسون پولاک بپرسی؛ و با چیزی مواجه می‎شوی که تصورش را هم نمی‎کردی. دختر هجده ساله‎ای که دنیا را همان‎طور نگاه می‎کند که تو می‎بینی. از نگرانی‎های تو دارد، غصه‎های تو را دارد و هرچند که دنیای متفاوتی از احساسات و تجربه‎ها دارید، توانسته دو ساعت بی‎وقفه حرف‎زدن خورشید را ببیند.

 حرف صدتا یه غاز تا ابد است. مثل کلی‎گویی که آفت شعر است و حرف مفت، آفت ذهن. ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره، می‎چیند. گفتم:« خداحافظ نرگس، ولی باز برگرد.»  همه آیند و باز، باز روند. زنده بودن که خود منازعه است، ولی خب به‌هرحال، عشق همیشه در مراجعه است. *










خ. سلام عرض می‌کنیم خدمت زمستون. از قیافه‌ی جدید پنجره خوشتون میاد؟ سر در وبلاگ رو ملاحظه می‌کنید؟ اون یکی بلاگر موردعلاقه‌م به پنجره هدیه داده.
خ. این یکی بلاگر موردعلاقه‌م برگشته. هرچند که به‌نظر من "شوالیه‌ی افسرده‌سیما" خیلی هم اسم برازنده و تو دهن بچرخیه (:/) ، اما باورم نمی‌شه که تونسته یک اسم خوب و برازنده و توی دهن بچرخ (مجددا :/) دیگه پیدا کنه.
خ. اصلا بنده، همین‌جا، هفته‌ی آخر پاییز رو، هفته‌ی بلاگر موردعلاقه نام‌گذاری می‌کنم نقطه


لطفا یک جور کامنت نگذارید که آدم کهیر بزند!

بعضی وبلاگ ها را بسیااار دوست دارم و به همان اندازه، بسیااار، از کامنت هایی که می گیرند متنفرم. بعضی ها در این بلاگستان واقعا حیف شده اند.

گاهی به کتابات سر بزن

در ادامه ی بازی های تابستانی بلاگستان، در کتاب بازی هولدن شرکت می کنیم نقطه


دسته ی یکم: هدایا

  • شاخه ی اول: بابا  
  من خوندن و نوشتن رو از روی دست بابا یاد گرفتم. پررنگ ترین لحظات پدر_دختری ما وقتایی بوده که بی مناسبت، دستمو می گرفت و می رفتیم بوستان، یا شهر کتاب شریعتی. عجیب ترین کتاب ها رو به من هدیه داده بابا. تولد 6 سالگیم برام کلیله دمنه خرید :) 8 سالگی کتاب کامل و مفصل دیوید کاپرفیلد و آخرای دبستان یک کنت منت کریستوی هزار صفحه ای با جلد کهنه که چاپ سالهای 60 بود. بین کتاب های دم دستم این دو تا بودن. اولی کتاب مادر از ماکسیم گورکی (سال 89 من 12 ساله بودم) که اولش رو خودم امضا کردم :دی. پس زمینه ش هم دید و بازدید جلال آل احمده.  دومی داستان سیاوش، از مجموعه ی داستان های شاهنامه برای نوجوانان، که با خودکار اکلیلی امضا کرده برای خورشید :))





  • شاخه ی دوم: محمود
  پسرخاله ی بزرگ من تنها کسیه که در فامیل کتاب می خونه. تنها کسیه که سالی یک بار زمان تولدم برام کتاب می خره.  شازده احتجاب یکی از اونهاس. یکی از محبوب ترین کتاب های من.. صفحه هاش بوی تابستون 94 رو میده. ماه رمضون بود و من تازه کنکوری شده بودم. عصرها می نشستم روی اون نیمکت رو به روی آتش نشانی، بلوار کشاورز، می خوندم و حظ می بردم از نوشتار هوشنگ گلشیری. 






دسته ی دوم: امضا شده ها
چندتا کتاب هست که نویسنده یا مترجمشون صفحه ی اولش برام چیزی نوشتن که دلبرترینشون یادگار امیرخانی صفحه ی اول "من او" ئه :))))



دسته ی سوم: خودنوشته ها 
آغاز همه ی کتاب های من، چیزی به خط من هست. یک مسئله ای که برای ما آدمای کم پول هست، اینه که بی حساب خرج نمی کنیم. خیلی کم پیش میاد که بگم خب، برم امروز چندتا کتاب بخرم. همه ی کتاب های من یادگار از یه اتفاقن. یک روزی که احساس خاصی داشتم، یک اتفاق ویژه ای افتاده یا مناسبتی هست. معمولا نشونه ای از اونها در آغاز کتاب هست. گاهی هم فقط تاریخ و امضا.

  • شاخه ی اول: نمایشگاه کتابی ها


نامه ها از سید علی صالحی  و پایینی، فرهنگ عامیانه ی مردم، صادق هدایت، نشر چشمه





  • شاخه ی دوم: یادگار از یک اتفاق
  رونوشت، بدون اصل از نادر ابراهیمی. برگشتنی از دفتر مجله، وقتی که خواستند بنویسم. فردا چاپ میشه راستی :)



از نسیم مرعشی، یادگار روزی که مشهد بودم و با عمه رفتیم کافه ی آفتاب کوچه ی کتاب.




  • شاخه ی سوم: سال کنکور
  سال کنکور من مهم ترین، عزیزترین و بهترین سال زندگی من بود. پست طولانی شده، خسته شدین، دیگه کش نمیدم.. اینا بخشی از یادگاری های منن از خالصانه ترین احساسات اون روزهام.


قطار به موقع رسید ، هاینریش بل



فارنهایت 451 ، ری بردبری



سمت تاریک کلمات، حسین سناپور



سانست پارک ، پل استر




آیا از کادر بندی چندتا عکس آخر کیف نمی کنید علامت سوال :دی

منو کسی دعوت نکرده بود، خودم خود جوش پست گذاشتم. دعوت می کنم از اونایی که کسی دعوتشون نکرده ولی دوست دارن بازی کنن.

لیلی نام دیگر اردشیر است

پیرو همون مسائل خوشحالی پراکنی، برای لیلی پریسا قصه ی "دختر نارنج و ترنج" رو خونده بودم. براش کامنت گذاشتم که لطفا تلگرامش رو بده تا براش بفرستم. یک هفته ای گذشت و خبری نشد. دوشنبه و پنجشنبه هم که هرهفته موعد پست گذاشتنش بود، چیزی ننوشت. داشتم از نگرانی دق می کردم که اومد و برام نوشت..




لیلی خانم تشریف فرما شدن :)




فرشته ی کوچک، قشنگ خانم، خوش اومدی. دنیا جای قشنگیه. امیدوار باش و خوش بگذرون. 





خ. حال پریسا و لیلی خوبه. در استراحتن. ایشالله یکم بعدتر خانم مادر میان و کلی حرف و تعریف دارن برامون :)

مساحت زیست




این هم مساحت زیست بنده. 

تخته شاسی و کاغذ A3 از ملزومات هر روزه س. خط کش چوبی اسمش خط کش T و از سالهای دانشجویی مادر برای من مونده‌.   

مداد رنگی پلی کالر ۳۶ رنگ لیرا.. هنوز دانشجو نشده بودم. کادوی تولد برام خریدن. عاذین و بابای مداد رنگیا..

کتاب حافظ رو ۵ سال پیش از حافظیه خریدم. یه مدت جا مونده بود پیش بابا. وقتی بهم برگردوند گفتم بابا بوی تو رو میده. ازم گرفت و عطر کوچک جیبیشو زد به صفحه هاش. هنوزم بوی بابا میده. همیشه همراهمه. ۵ سال خاطره ها ساخته..

عینکم که چشمامه. یک کمکی کجه. شیشه هاش کثیف میشه همش و خودم متوجه نمیشم. اگه نباشه چایی بهم نمی چسبه. بارون هم.. وقتی می باره و تار و محو میشه دنیا.

کلیپس عزیز که زندگانی سخته با موهای آشفته.

نت بوک اچ پی٬ ۷ ساله باهامه. اسمشو گذاشتم لاله. خیلی صاحب خوبی برای وسایلم نیستم.. خصوصا با وجود برادرهای کوچک تر. ولی تذیت نمی کنه. غر نمی زنه و می سازه باهام. بخش زیادی از گنجینه م رو نگهداری می کنه.

تسبیح لیف خرما.. این تسبیح و یکی دیگه عین همین رو بابا و مامان از مکه آوردن. یکیش پیش باباس و مال مامانو من برداشتم. همیشه به گردنمه.

دفترچه ی سبز آبی و خودکار مشکی که باید دم دستم باشن برای یادداشت فکر و خیالاتم.

پیکسل آقا مرتضا. از نمایشگاه کتاب خریدمش. نگاهش می کنم.. انگشت اشاره رو گذاشته پشت گوشش و سرشو آورده جلو. یعنی بگو. گوش می کنم.

و لیوان سمت راستی.. که هدیه ی یک دوست کاکتوسیه. امیدوارم سلامت باشه.



قالیچه  زمینه هم دست باف مام بزرگه.

یک وقت هایی، یک حرف هایی، گوله می شوند توی گلوت

امشب ابرها بسیار نزدیک زمین شده اند. آنقدر نزدیک که بتوان حرکت شان را روی پوست صورتت حس کنی..  



خ. وقتی می بینی حرف های گیر کرده در گلوت را بلاگر دیگری نوشته.

خ. دل من مانده در آن جاده ی پر پیچ و خم در دل کوه های جنگلی (یا جنگل های کوهی) . آن بالا، پیش آدمهای پرلبخند پرتلاش، پشت خانه های چوبی، روستا و گاو و بوقلمون و اردک هاش.. و آن کانکس کوچک بی مناسبت.. که مدرسه ی بچه های روستا بود.   خدایا شما که خبر داری از بزرگترین آرزوی من.

خ. پر آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

سازت را با بهار کوک کن

 فی الحال نوشتن از باهار ، صحیح نیست. به خصوص در حالِ آنکه جناب اسفند هنوز حی و حاضرند و گه گاهی هم نگران و پرتشویش، نیمه شبان، عصرگاهان، نیش سرما می زنند که "های فلانی، هوا برت ندارد با 4 تا لباس نو. هنوز زمستونه." اما رسم این است که به پیشواز عزیز تازه رسیده برویم، برای قدم مبارکش خانه را آب و جارو کنیم و لباس های مخصوص اتفاقات مهم مان را بپوشیم.

  روزهای آخر اسفند، در انتظاری آغشته به شوقند. انتظار یعنی همان "منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت". یعنی بی خیال شدن هرچه گذشت و شمردن لحظه ها تا که بیاید.. یک دو سه.. 

چشم به راه بهارم. راستیتش اما، بیش از اینکه شوق رسیدن او باشد، از رفتن زمستان خوشحالم. دل من هیچ وقت با او صاف نشد. قشنگیش همان دو هفته ی اول است فقط. آن سرمای تیز استخوان سوز که می چرخد دور گردن و می گردد بین موها و از گوش ها می رود توی کله ات و مغزت را منجمد می کند؛ گز گز خوشایند انگشتان سرما زده، آدمهای مماخ قرمز مچاله شده..  بعدش دیگر مسخره ی قضیه در می آید. هیچی نمی بینی، عینکت را بخار می گیرد و حال کسلی و خواب گرفته ی خرس خسته ای در خواب زمستانی، زمینت میزند.. بس که هی شب ، همه ش شب..

 اما.. بهار می رسد. بهار خود امید است. اینکه یک روز، می رود، تمام می شود  و یک روز می آید و فرصت است، فرصت.. به شرط آنکه بدانی.

 خوب بهار همین است.. خلاف آنچه همه تصویرش می کنند، که "یک اتفاق تازه.."،"یک نو.."، "یک جدید.." ؛ من عاشق بهارم چون تکرار می شود. بر می گردد. معطلمان نمی کند. نمی گذارد گرفتار زمستان بمانیم. زمستانش اگر سخت باشد، اگر یخی باشد، اگر گل های شمعدانی مان را بخشکاند.. باهار خودش را می رساند و درخت ها را زنده می کند. اصلا هرچه سخت تر باشد زمستان، بهارتر می رسد.

 امسال سال تلخی بود. چشم دوخته ام به راه، که بهار بیاید، بردارد ببردش دور دور دور.. که فقط قدر یک نقطه ی سیاه در خاطره ها باشد. منتظرم بیاید و حول حالنا مان کند الی احسن الحال.






خ.  باهار خوبی برسد به لطف خدا..

خ. این قطعه اسمش هست "زنگ شتر و بهار مست"  اجرای گروه شیدا..  سازتو کوک کن با بهار :)

خ. ممنون عارفه ، ممنون رادیو بلاگیها.  دقیقه ی نود دیگه نمیشه کسی رو دعوت کرد :/

گوش کن من چی میگم هیچ کجا تهرون نمیشه


 آقا ما هم بازی..  

گلستانو این بار بشنوید از بازار تهرون، سرای خورشید :)




  یه روز، یکی اَ شّاعرا رف پیش شاه دُزّا ءُ شروع کرد پاچه خواری. گف: عشقی، چه سری، چه دمی، عجب خنجری.. مصبتو قربون.

 آق رئیس، (نه که کار و بار دزّی یه چن وختی قاراشمیش شده بود،) حسابی قرم قات زده بود. گف: "این شِر و وِرا چیه میگی مرتیکه الدنگ؟" دس انداخ یَخَشو جر داد و پیرَنشو در آورد و با لقد پرتش کرد قاطی باقالیا.

 بدبخت بیچاره، لخت و عور، لِک و لک کنون، آواره شد تو بیابونو سگااَم پِیِش. دس انداخ سنگ ورداره، فراری بده سگای سمجو.. دید زِکّی.. زِمین یخ بسته چیجوری. 

بدبخت شاعر که پاک ضایع شده بود، بنا کرد به فوش دادن : قالتاقای دَگوری فُلان فلان، سگا رو وا گذاشتن و سنگا رو بستن به زِمین.

شا دُز که حواسش جَمِ ریگای بیابونم هَ ، (ناسلامتی شاه دزّاسا، کم الِکی نیست که) دید و شنفت و خنده کرد و گفت :" بی اینجا بینَم بزغاله، حال کردم باهات. هرچی میخوای لب تر کن." 

گف:"همون لباس زپرتی خودمونو بده بسّمونه. زَت زیاد.  چشِ امید آدمیزاد به خوبی دیگرونه. شما لازم نکرده خوبی کنی ولی. عجالتا کرم نریز :/ "

 سالار، که حسابی کیفش کوک شده بود از شیزین زبونیای شاعر، گف:"بابا دس مریزاد، دمت گرم." 

لباسشو که پس داد هیچ، خودشم پیرهن درید و پا بِرِهنه دویید تو بیابون دنبال سگا..




پی نوشت: تهرونیا بی ادب نیستن :/  این خودش می طلبید.. بلاخره حرف از زبون شاه دزدا و شاعر عصبانیه. 

پی عنوان نوشت: یه شعر فولکلور نژادپرستانه س :)


شنیدنیش:

توی کوچه ها، یه نسیم رفته پی ولگردی..


  من وبلاگ خواندن را به وبلاگ نوشتن ترجیح می دهم. خواندن را به نوشتن ترجیح می دهم. شنیدن را به گفتن ترجیح.. دیدن را به دیده شدن.

 دنیای وبلاگی را دوست دارم. یک جورهایی به اینجا عادت کردم اصلا. خاطره درست شده، بچه ها برایم آشنا شده اند. همه آبی های دنیا مرا یاد نیکولا می اندازند. وقتی سعدی می خوانم، آقاگل گوشه ی فکرم است. هزار اتفاق کوچک روزانه شباهنگ را یادم می آورند. 

 بلاگرها اصلا یک طور بهتری هستند. به همه چیز حساسند. می بینند، می فهمند، حواسشان هست. هرلحظه درحال قصه ساختن اند. وقتی هم که جمع می شوند کنار هم، مثل یک خط اکسپرسیو نارنجی، وسط خطوط پشمالوی خاکستریند. مثل یک حباب رقصان نغمه سرا، که هر طرف می لغزد، به اطرافش رنگ و شور و خوشحالی پس می دهد. 

 دیروز کنارشان بودم. کنارشان آدم غریبگی نمی کند. خودش را قایم نمی کند. برای فرار کردن لحظه شماری نمی کند. داشتم نگاهشان می کردم.. خوب بودند :)

 شرح آنچه گذشت را کالفیلد حتما می نویسد. بگذارید که من برایتان بگویم نار خاتون چقدر مهربان است. همیشه لبخند دارد، وقتی حرف میزنی باعلاقه نگاهت می کند. چشم هاش می درخشد :)  باهمه ی شور و شیطنتش آارام است. 

که دخترک گرم و دوست داشتنی ست. حواسش هست. به اسکیس مدادرنگیت لبخند میزند و به نظرش قشنگ می آید.  بلد است به کردی بگوید "سلام ، خوبی؟ ، غرغر نکن :/" 

واران آمده بود مواظب من باشد :)  یک خوردنی جالب هم آورد که اسمش بژی برساق بود. (سرچ کردم :دی ) و خلاف کامنت های دور و درازش، سااااکت.. بی حررررف

فاطمه فوق العاده ست. از کنارش بودن ذوق می کنم. حرف های خوب بلد است. با جمع همراه است. همیشه در جست و جو و درحال تجربه ست و همه چیز برایش جالب به نظر می رسد. دوست دارم هی ببینمش. کشف فاطمه در این دورهمی ها اتفاق بسیار خوبی بود.

زمر 53 .. بسیار راحت و صمیمی از همان بدو ورود :) به موقع حرف میزند، به موقع شوخی می کند، طنز جالبی دارد.. من یکی دوبار ریسه رفتم آن گوشه. می گفت بلد نیست خوب بنویسد -_- هنوز آرشیوش را نخوانده ام ولی باور نکردم -_-

دکتر میم همان طورند که توی وبلاگشان هستند. یک عالم حرف ها و تجربه های جالب و عجیب دارند. خوب شد که حرفشان را گوش کردم و رگ خواب را دیدم. خیلی خوب بود آقاا. صحنه ی مورد علاقه ی من وقتی ست که داریم عکس می گیریم :)))
هش دار !  اگر دکتر پیشنهاد کرد بروید جمشیدیه املت بزنید، سریعا بلاکشان کنید، تلفن را از برق بکشید، چراغ ها را خاموش کنید و زیر پتو قایم شوید.

آقا مهدی را فرصت نشد بیشتر بشناسم ولی از آن طوری که از وبلاگشان برمی آمد، خودمانی تر و خوش خنده تر و صمیمی تر بودند. یادم رفت بپرسم برای تولد خواهر کوچولو چه کردند آخر :)

دکتر سروش 11 ترم بعد :)  صدر مجلس نشسته بودند و بحث را دست گرفته بودند. همه ی سر و صداها کار هولدن و ایشان بود و بخش زیادی از خوش گذشتگی ماجرا. فکر می کردند من دبیرستانیم :/   خدا رحمت کند عمه ی مادرشان را.

هولدن :)  .. هولدن :)   او فوق لیسانس دارد. ترس ندارد. مهربان هم هست و با اینکه علاقه دارد با این مرز سن قانونیش سر به سرم بگذارد (: ، لیدر خوبی ست. هوای مهمان هایش را دارد. البته اگر کافه ی مورد نظر را قبل قرار انتخاب کند خوشحال می شویم.  کاغذ هم آورده بود که یادگاری بنویسیم و 20 سال بعد نشان هولدنچه و لامپ (دختر من :دی) بدهیم. 





خ. عنوان قسمتی از ترانه ای ست که همایون شجریان وسط فیلم رگ خواب می خواند.

اصل اول مهربونیه

  • قصه شاید از آنجا آمد که دخترک آموخت تنهایی یعنی چه.  با مانتوشلوار زرشکی نشسته بود کنار پنجره و زار میزد. آن پایین کنار هم ایستاده بودند و دست تکان می دادند. بابا گفت ما همین جا وایسادیم. مامان لبخند زد. و دخترک می دانست پرده را که بیندازد، هر دو می روند.
  • قصه شاید از آن روز.. که فهمید  "جدا" یعنی چه. رفتنی که برگشتن برنمی دارد. پخش و پلایی که دیگر جمع نمی شود کنار هم. 
  • قصه از .. تفهیم آهسته ی "گذشته" "تغییر" "دل کندن"    از لمس حس "تک و تنها" "بی پناهی"    از آموختن "روی پای خودت"  "سرت به کار خودت" "چشماتو ببند"
  • قصه مال وقتی بود که یک پسرک ۴ ساله روی صندلی می ایستاد و می رقصید. و من، یک خواهر ۱۰ ساله، باید از حمله ی گیومه ها محافظتش می کردم. دوستش داشتم. هرکار می کردم که خوشحال بشود. او می خندید  و من یادم می رفت اوضاع آزارنده ی روزها را.
  • قصه این بود که سلاح من، دفاع من، شد مهربانی. میزدم بیرون.. در خیابانها، همراه مردم می شدم. کاغذ قلم برمیداشتم، دست می بردم به کلمات ، می نوشتم و در دلم ذکر می گفتم " برای او.. برای او که خوشحال بشود.. برای او که حالش بهتر باشد" مهربانی فرو می کردم توی پاکت و برایشان می فرستادم. شکلات میگذاشتم توی مشتش و از لبخندش کیف می کردم.  برق چشم هاشان حالم را خوب می کرد.
  • من معتقد بودم به خدای اتفاقات کوچک. به اینکه بنشینم و نیم ساعت خودم را فراموش کنم. همه ی آرزوها و خاطرات و گذشته و حال و مشکلات..   نیم ساعت به یک آدم دیگر فکر کنم. او که دنیایش را نمی شناسم و برای خودش کلی آرزو وخاطره و مشکلات دارد.  و کمی از زمان و فکر و دغدغه ام را بگذارم برای خوشحال کردن او.    این لحظه ها.. که دیگر خودم مهم نیستم.. مهم آن یکی است و علایق و اعتقادات و احوالش.. خدا در این لحظه ها بود.
  • این کار، هربار یادم می اندازد که آدم های دیگر هم توی این دنیا هستند. با افکار و دلخواهی های مختلف. آنها هم دوست دارند توی مترو بنشینند، آنها هم عاشق قیمه نذری هستند، آنها هم خیلی چیزها می خواهند و خیلی چیزها نمی خواهند و آنها هم فکر می کنند مشکلات خودشان مهم ترین مسائل جهان هستند..
بعدش این است که بقیه هم مهم می شوند. آنقدر که گاهی خودم را برایشان فراموش کنم.
و هروقت که غصه نفسم را می گیرد، با خودم می گویم "سختی؟ مشکل؟  بی خیااال.. نگاه کن. فقط تو که نیستی تو دنیا.. همه هستن.. و نیاز دارن به محبت. باور کن.. مهربونی جواب میده.

زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست "
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan