۱۱ مطلب با موضوع «قصه‌های من و مام‌بزرگ» ثبت شده است

روزانه های من و مام بزرگ (12)

 تا خرخره ی روزهایمان برنامه چیده ایم. صبح ها با خورشید بیرون می آییم و چند ساعتی بعد از خورشید به خانه باز می گردیم؛ بی جان، نفله، تماما درد و کبودی و ناله و پتوها کپه، روی هم مانده، تا بخزیم زیرشان و صورتمان را پنهان کنیم تا سرمای آن بیرون یادش برود و بعد از پشت لحاف و پتوهای گل گلی و پلنگی و راه راه تا عینک بیاییم بیرون و از مام بزرگ بپرسیم:« چه خبر؟» 

مام بزرگ تمام روزش را نشسته روی کاناپه اش، یک دور کاموا از دور کلاف آزاد کرده، پیچیده دور انگشتش، دانه ها را از این میل به آن میل رد کرده و تا آستین پولیور پسرانه بافته. سهیلا خاله از بالا آمده و برایش آش آورده و تعریف کرده اشرف خاله مشهد نمی آید. آشش کم نمک و پر سبزی بوده و «وقتی بهش می گی بدش میاد»؛ ناراحت شده و رفته بالا و مام بزرگ زنگ زده به اشرف خاله که چرا نمی آید مشهد؟ و او همان هایی را که به سهیلا خاله گفته بوده، دوباره گفته و مام بزرگ زنگ زده به فاطمه زن دایی که اشرف به فلان و بهمان دلیل بی خیال مشهد شده، حالا که یک نفر جا داریم، تو بیا که بعد چهلم خواهرت حال و هوایی عوض بکنی. زن دایی هم اولش گفته نه و دایی را چه کار کنم ولی بعد قبول کرده و قرار شده یک شنبه شب بیاید این جا که شام شان را بخورند و بروند راه آهن.

بعد اخبار ساعت ۹ شروع می شود و با این که همان چیزهایی را می گوید که اخبار ساعت ۲، مام بزرگ هیچ رقمه بی خیال نمی شود و اعتقاد راسخ دارد:« خبرهای مهم رو می گذارند شب می گن.» به هرحال، من هم خبر خواندن آقای حیاتی را دوست دارم و تا آخرش منتظر می نشینم شاید آقای اصغری بیاید برای هواشناسی. این مرد به گزارش آب و هوا اندازه ی فینال چمپیونز لیگ هیجان می دهد و همیشه آخرش اضافه می کند:«شب های بعد هم با ما همراه باشید.» به اندازه ی سرنوشت شوت سوباسا، تعلیق!



خ.بعد نوشت: یکی از مخاطب های خوب برنامه، این لینک رو فرستادند: کلیک

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۸ مهر ۹۷

امان از مام‌بزرگ (10)


از چند سال پیش که حسین‌عمو فوت کرده، زن‌عمو افتاده توی رخت‌خواب، بیمار و فرسوده و فراموش‌کار.

مام‌بزرگ رفته بود دیدنش. تعریف می‌کرد:

من رو هنوز یادش بود. می‌گفت آسیه، حسین کجاست؟ تو از حسین خبر داری؟

من هم بهش گفتم آره، بردیمش تهران، براش زن گرفتیم، دیگه برنمی‌گرده.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۳ تیر ۹۷

قصه‌های من و مام‌بزرگ (۹)

و از جمله برنامه‌های مفرح روزمره٬ این است که لم بدهیم جلوی تلویزیون و همان‌طور که فرونشستن بخار چای‌دارچین نوبت شب را انتظار می‌کشیم٬ سریال‌های آبکی صدا و سیما را به باد استهزا بگیریم.

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۲ خرداد ۹۷

تاریخ شفاهی ایران

(از سال‌های گذشته می‌گوید، از داریوش و داود و فریده.)

 _ این‌ها خدا و پیغمبر حالی‌شون نبود. یک روز نشسته بودیم توی حیاط، از میون حرف‌هاشون شنیدم «ما انقلاب کردیم که خودمون حکومت کنیم، نه که افسار رو بدیم دست آخوندا ». فهمیدم این‌ها توده ایَن.

+ توی حیاط شما چی‌کار می‌کردند مام‌بزرگ؟ 

_ فراری بودند. یک سال توی خونه‌ی ما قایم شدند.

+ ...

_ بعد انقلاب بود که چند نفرشون رو گرفتند. سعید رو هم گرفتند. ما نمی‌دونستیم. یک روز توران‌خاله اومد این‌جا. گفت «سعید رو برده‌ند، پیداش نکردیم، نمی‌دونیم چه بلایی به سرش اومده.» من نشسته بودم جلوی در، اصلا حال نداشتم. یک همسایه داشتیم ته کوچه‌مون، دادستان بود. گفت «چی شده آسیه خانم؟» گفتم این‌جوریه، پسرخاله‌م رو برده‌ند. گفت «من می‌رم خبر می‌گیرم.» 

عصری، زنگ زد به خانمش که «به آسیه خانم بگو پیداش کرده‌م. زنده‌ست. اگر چند روزی زودتر گفته بودند، آزادش می‌کردیم. همین‌جا، میدون گمرک بوده، اما حالا بردندش اوین.»

چند وقتی گذشت و آزاد شد. لاغر، مثل مرده‌ها. از آفتاب فرار می‌کرد. مدت‌ها می‌نشست توی اتاق تاریک، خیره می‌شد به یک گوشه.

بعد هم رئیس‌شون رو (اسمش یادم نمیاد) گرفتند. الحمدلله مملکت نیفتاد دست این‌ها.


  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷

قصه‌های خورشید (7)

طبق معمول، داره دعوام می‌کنه که چرا سه‌تا بشقاب لوبیاپلو نخوردم. یا چرا صبحانه، خامه و عسل و گردو و ارده شیره و پنیر و کره و چی و چی و چی رو با هم نمی‌خورم. می‌گه: آخرش می‌افتی می‌میری مجید.  می‌گم: مجید؟ گوشه‌ی لبش خنده می‌شینه: همون پسره که با بی‌بی زندگی می‌کرد. 




خ. یک‌بار دیگه پیش از این هم، از اشاره‌ی مام‌بزرگ به قهرمان‌های من (که البته فکر نمی‌کردم اون‌ها رو بشناسه،) ذوق کرده بودم. "حیدربابا" خوندم و گفتم از یک شاعره که شعرهای ترکی قشنگی داره. چشم از میل بافتنی‌هاش برداشت و پرسید: استاد شهریار؟

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶

مکافات های من و مام بزرگ (6)

امشب تولد مام بزرگ است و من یک هفته است در کانال های تلگرامی فامیل، در حال رایزنی برای غافلگیری تولدانه هستم. و حالا که دایی وسطی رفته کیک بگیرد و زن دایی با قابلمه ی لوبیا پلو و خاله ها با کوچ و بچ در راه آمدنند؛ مام بزرگ دارد تهدیدم می کند که اگر آسیابش را از طبقه ی بالای کابینت نیاورم که همین الان بشیند قاووت درست کند، خودش می رود بالای چهارپایه.

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶

قصه‌های من و مام‌بزرگ (۵)

و من مادر بزرگی دارم که به‌های باغ خواهرزاده‌اش را جمع می‌کند٬ خشک می‌کند٬ نگه می‌دارد که یک شبی٬ امشبی٬‌ سه‌شنبه‌ی پاییزی شبی که تا دیروقتش سرکار بودم و خسته و دلتنگ٬ با قوری به‌لیمویش به استقبالم‌ بیاید.



خ. پاییزتون خوش.

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۱۷ مهر ۹۶

قصه‌های من و مام‌بزرگ (۴)

هر قرص نونی که توی این خونه میاد٬ باید اول یک دوره‌ی بیات شدن رو بگذرونه بعد بیاریمش سر سفره. چون براساس مکتب مام‌بزرگیسم «حیفه.. اول قدیمیا رو بخوریم تموم بشه٬ بعد ..»



خ.خاطره. دیروز دایی از طبقه‌ی بالا اومد و پرسید:« نون دارین؟»  من که یه هفته‌ی تمام نون سنگک بیات سق زده‌بودم٬ پیروزمندانه گفتم:« نه٬ دیشب تموم شد.» که مام‌بزرگ جست زد تو آشپزخونه و از انتهای فریزر یه بسته نون سنگک متعلق به دوران پارینه سنگی کشید بیرون. 

چون است زندگی.



  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۵ مهر ۹۶

قصه‌های من و مام بزرگ (۳)

برای ششمین بار تو این‌ماه جای قاشق چنگالا رو عوض کرده.
  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۹۶

قصه‌های من و مام‌بزرگ

دو روزه داریم اثاث خونه ی مام بزرگو جمع می کنیم. قراره کاغذ دیواریا رو عوض کنن و برای اتاق دیوار بکشن. پیرزن از صبح که چشم باز می کنه شروع می کنه.. کمدا رو میریزه بیرون، کتابا رو تو کارتن می کنه، یهو نیست میشه میری می بینی زیر تخت داره کیسه ها رو می جوره. 
داریم رختخوابا رو یه گوشه تلنبار می کنیم..
پتو ها رو میندازم زمین و میگم آخه مامان.. الان برای چی همه خونه زندگیتو ریختی بهم؟ اینا که معلوم نیست کی بیان و بخوان شروع کنن. یه چیزی گفتن، حالا کی تصمیم بگیرن و برن دنبال خریدش که بعد بیان نصب کنن.. تو از الان خونه رو جمع کردی؟
میگه فردا قراره دایی با کارگر بیاد که تیغه بچینن برای اتاق. پتو ها رو ننداز زمین مامان. بیا بذار همین بالا.

تشک ها رو میذارم جلوی پاش و میگم بذار هر وقت که اومدن، با هم جمع و جور می کنیم. الان ما که دست تنها نمی تونیم مبل و تخت و میزا رو جا به جا کنیم. دست و پات درد می گیره ها.. بذار بچه ها بیان بعد. 
خم میشه تشک رو برمیداره و میگه الان خودمون کم کم جمع می کنیم سر حوصله، می دونیم چی رو کجا میذاریم.  اون موقع هول هولی میشه. اینا رو زمین نذار که دوباره دولا شیم برشون داریم.

متکا ها رو از اتاق میارم و پرت می کنم زمین. یه تخته چوب بزرگ دستشه. میگم این برای چیه؟
داد میزنه  برای اینکه بزنم تو اون مخت حالیت شه. دو ساعته دارم میگم اینا رو ننداز زمین بیار بذار این بالا. 



  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.