پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

جرات آغاز را از من نگیر

و بزرگ‌ترین اشتباه من٬ سد راه من٬ آن بود که نتوانستم فراموش کنم. بار عذاب اشتباهاتم همیشه بر دوشم بود. و هروقت که در اتاق خیال می‌نشستم و برای آینده رویا می‌بافتم٬ در وهله‌ی شوق‌ناک آغاز قصه‌های دشوار٬ تک تک پیش چشمم آمدند و توان قدم‌های پیش‌رو را گرفتند.

صبح سی ام اردیبهشت را از یاد نبر

پارسال برایتان نوشتم چه من باشم یا نباشم فردا از آن شماست! و امروز در نوروز پیش رو قلبم عین دریا روشن است و گواهی می‌دهد که: سال ۹۵ هم، سال شماست. تا روز به روز در سایه حضورتان دایره تنگ افراطی‌ها تنگ‌تر و گشایش پنجره اعتدال فراخ‌­تر گردد. همچون شاگردی در مقابل استاد، همت و آگاهی شما را می‌ستایم و تعظیمش می‌کنم و همچون گذشته می‌گویم اگر آبرویی دارم از شماست و همیشه آماده­‌ام تا در طبق اخلاص پیشکش مرام و معرفت شما کنم. ان‌شاء­ا... باشم و روزهای پررونق­‌تان را ببینم.


اکبر هاشمی رفسنجانی-۲۶/۱۲/۹۴




+از کانال سهند ایرانمهر

خ. با تشکر از دخانچی و روشنگری هاش :/ ، هادی حیدری و نقاشی هاش، احمدرضا احمدی نازنینم که امروز 77 سالگیشه، گروه تلگرامی ابراهیمی خودمونی برای تحلیل دقیق مسائل روز، استاد عزیز کلاس قرائت ، خانم حنانه ی شکاری ، هنرمند محبوب و مردمی جناب آقای تتلو، رهبر معظم انقلاب ، کامیار، محبوبه، حسین منزوی، آقای یراقچی، مامان بزرگم و سایر بستگان و بزرگان لشکری و کشوری.   

خ. اینم خاطره شد.

hello world

بلاخره اومد.

شما نمی دونین چقدر سخته کیبورد نداشتن. چقدر عذابه با صفحه کلید صفحه ی نمایش تایپ کردن. مکافاته.. دونه دونه کلیک کنی روی حروف.. چه حرف ها که موند توی گلوم. چه نوشته ها که پست نشد. چه کامنت ها که بی خیال نوشتنشون شدم. چه دعواها که تا میومدم از خودم دفاع کنم جمله به آخر نرسیده، ماجرا تموم می شد میرفت پی کارش.

الان احساس می کنم دستم فلج بوده و حالا دوباره به حرکت افتاده.

صدای کیبورد.. صدای تق تق دوست داشتنی کیبورد.. الان دلم میخواد بشینم تا آخر عمرم تایپ کنم.

برو.. دور شو...

چقدر روز بدیه امروز مثل ترسناک ترین کابوس کودکی..

چه خبره هی شب همه ش شب؟؟

 


دلم روزای گرم و طولانی میخواد..


از سایت دانشکده به شما سلام می کنم

یکی از بچه ها اومده بیدارم کرده، میگه خورشید پاشو بریم استاد نمیاد. تو اینستاگرامش پست گذاشته "دانشگاه بی دانشگاه خانه نشینی بهتر است."

اولین روز از دومین ترم

 کلاس 2108 _ایستایی

 استادی که کلاسش را اینطور شروع می کند:

_ استاد یه نفر دیگه هم هست

+ به درک.. بره بمیره اون یه نفر. مگه تو وکیل وصیشی؟

سال بالایی که برای انتخاب واحد کمکم کرد ازش گفته بود " پیرمرده یکم مشتی میزنه ولی واقعا منصفه دستشم زیاد به انداختن نمیره مگه خیلی منگ بزنه طرف"

برایمان حرف زد. گفت باید جامعه شناس باشی، آدم شناس باشی. گفت که "هرمتر ریسمان آسانسور اگه 400 کیلو رو نگه میداره و تو بالاش بزنی ظرفیت 4 نفر؛ وقتی 8 نفر سوار بشن، ریسمان دیگه تحمل نداره.. نفهمن، باید بیوفتن بمیرن. ولی تو بیا دو متر ریسمان بزن و بنویس 4 نفر.. حساب بی شعوری کاربر رو تو باید داشته باشی."

" کارفرما، مجری، مصرف کننده.. خودتو بذار جای اونا."

"کارفرما پول داره میده. اگه a تومن میده میخواد 5a گیرش بیاد. وگرنه که میذاشت بانک پارسیان 2a سود می بُرد و زندگیشو می کرد.  وقتی تو طرحی میدی که کارفرمات ضرر می کنه، اونم میزنه پس کله ت که بری پی کارت.  برای چی کل دیوارو گرانیت میزنی؟ (دیوار کلاس) لازمه؟ نه.. اگه برای دیوار خارجی و عایق صدا و گرماس، که پشم سنگ میزنی و روش گچ می گیری. انقدر هزینه ی بیشتر و مصالح سنگین تر.. چرا؟ چون از عهد ننه ی من رسم بوده دیوار آجری می چیدن و روشم نما و سنگ و.. البته، اینم هست که ممکنه شما پسرخاله ت معدن سنگ داشته باشه، بخوای اونجوریَم یه پولی صاحاب شی"


" طرح باید صرفه ی اقتصادی داشته باشه و اجرایی هم باشه. اگرنه، نمی تونی کار کنی. مجبوری زمین بشوری زندگیتو بچرخونی. اگه هم بابای پولدار داشته باشی که یه مجله ی معمار میزنی می شینین با بیکارای دیگه بهم فحش میدین."

"هر خطی که می کشی، یا باید نفع اقتصادی داشته باشه، یا برای ایمنی و استحکام باشه یا برای زیبایی"

"یارو میاد سقف می کشه اینجوری اینجوری اینجوری (مثل موج سینوسی) . تو مقوا رو اونطوری نمی تونی دربیاری، من با آهن چجوری اینو بسازم؟  بعد میگم خب اینکه روی خرپشته س، دیده نمیشه اصلا. میگه نه، از دید پرنده.. کلاغ قراره لذت ببره از طرح سقف :| "

"یا میره از سایتای خارجی مصالح پیدا می کنه، 1 مترش هم تو ایران پیدا نمیشه"

"اینم باید در نظر بگیری که وقتی داری تو تهران بنا رو می سازی، امکانات خوب هست، دستگاه های جوش حرفه ای هست، میرن جوش میدن تمیز و محکم میارن.  ولی وقتی داری تو دهاتای میناب خونه می سازی که دیگه.. یارو داشته خرما می چیده تو باغ، حالا فصل خرما تموم شده، اومده یه الکترود گرفته دستش. تو باید برای این 10 سانت جوش بذاری که اندازه ی 1 سانت اون محکم بشه."


"باید به مصرف کننده هم فکر کنی. دراز کشیده رو تخت، چشماش تازه گرم شده، مجبوره بلند شه از جاش، بره اون سر اتاق برقو خاموش کنه. فحش می کشه به جد و آبادت."

"طرف پنت هاوس خواسته، متری 30 تومن پول داده که از منظره کیف کنه؛ معمار نفهم اومده دیوار کشیده تا اینجا (یه جایی 1 متر زیر سقف)، امر کرده که حق نداری بخوابی رو تخت از منظره لذت ببری. باید بیای وایساده پشت پنجره بیرونو نگاه کنی.

همینه دیگه.. شما دارین دستور میدین. پس دستورای خوب بدین.

فکر نکنین معماری یعنی بشینین تو آتلیه، فنجون قهوه تونو بگیرین دستتون، موزیک بذارین و خط بکشین.. اگه بشینین خونه بادمجون سرخ کنین، بیشتر بهتون خوش می گذره."



کلاس 2106 _ قرائت قرآن

من از کلاس های عمومی توقع جدی بودن دارم. که واقعا درس یاد آدم بدهند. به خصوص کلاس های قرآن و دینی و معارف که به حرف و بازی و قصه گفتن طی می شوند. ما دیگر گذشتیم از این حرف ها.. نشستن سر کلاسی که به من بگم تو بگو و حرف های صدبار زده شده و پیام های تلگرامی بگذرد، تلف کردن وقت است.

دلم برای کلاس های خانم تهرانی تنگ شده. معارف سال چهارم خانم عرفانی حتی.. که وسط داد بیداد کردن سرِ ما، یک وقت هایی هم حرف های خیلی خوب میزد از عشق، عدالت،..



کلاس 2103 جلسه ی دفاع ارشدها بود. کلاس 2119 _ مقدمات طراحی معماری 1

این زن همانی ست که قرار است خواب را از شب های من بگیرد، دلخوشی را از روزهای تعطیل. این زن همان است که اشکم را در بیاورد و فکرم را ببرد به احتمال آخر-انصراف-کنکور 97-دانشکده ادبیات



به این ترم خوش بین نیستم. می دانم که می گذرد.. خوب باشد یا بد. بلاخره تمام می شود یک روز. می روم بادمجانم را سرخ می کنم :)

یک درد مطبوعی دارم الان


 انقدر خسته، انقدر خسته، انقدر خسته بود که ایستاده در اتوبوس خوابش برد. قبلش هم توی تاکسی، داشت خواب می دید که نباید بخوابد. تمام دیشب را ایستاده کار کرده بود. زانوهایش از ضعف می لرزیدند.

 

 انتخاب واحد شروع شده بود اما سایت برای من باز نمی شد. زنگ می زدم دانشگاه کسی جواب نمی داد. لیست دروس را نگاه کردم. استاد جان برگشته بود.. حرف هایمان اثر کرده بود. یعنی که برایش مهم بوده. یعنی که "جوجه"هاش را رها نکرده به امان خدا.

آن روز آخر که همه جمع شده بودیم دورش، ایستاد و گفت:" یه دلیل منطقی بیارین که بمونم." رو کرد به من"خورشید.." گفتم و گفتم و یک دنیا حرف زدم برایش. دست به سینه اش باز و شد و گفت "باز هم فکر می کنم"

حالا که برگشته بود، من نمی توانستم سر کلاسش باشم. هم صبح و هم بعدازظهر پر شده بود.


آلبوم را گذاشت رو به روی استاد. خانم ورق زد: +A+، A مدادی، A،.. . خانم، استاد هندسه بود. اسم زیبایی داشت. ارمنی بود. نگاهش کرد. فکر کرد "هی خانم، شما یک تنه جگر ما را در آوردی." و فکر کرد چقـــدر دلتنگ بشود برای طنز یواشکی حرکاتش.

شیت را نگاه کرد و گفت:"دوسش ندارم. خوبه ها.. ولی کار آلبومت فوق العاده بود. نمره ی آخر همونو درنظر می گیرم." 


تکیه داده بود به میله ی اتوبوس، آلبوم لوله شده را بغل کرده، آفتاب گرم می تابید پشت پلک های نیمه بسته ش. هیچ چیز آنقدر ها که فکر می کنیم بد نیست.


رسیدم خانه و غذا خورده/نخورده، فرو رفتم در بالش. چشم هام درد گرفته بود و جایی میان مهره ی سوم و چهارم گردنم انگار خنجر فرو کرده بودند. وسوسه ای گفت "یک بار دیگه چک کن. امروز آخرین روزه." 

صفحه ی انتخاب واحد را باز کرد.. بیان معماری 2، یکشنبه، استاد جان، ظرفیت 2 تا.. کلیک

بیهوش شد، بیهوش شدم.





خ. این روزو باید ثبت می کردم. به خاطر اون جمله ی "هیچ چیز آنقدر ها که فکر می کنیم بد نیست."

حتی شده با مقنعه و سر سفره ی صبحانه، 1 ساعت قبل از ژوژمان بعدی..


وقت ندارم کاملش کنم

مثل کودک بی سواد وقتی دلش میخواد شعر بنویسه


 لال شده ام. سپهر یک چیزهایی از آرمیچر می گوید، روی کاغذ کاهی مچاله یک نمودار سینوسی می کشم و سر تکان می دهم. شیوا دارد از بی پولی و بی حوصلگی و خستگی هاش حرف می زند، نگاهش می کنم، برایم مهم است.. اما تنها چیزی که می گویم یک اوهوم نصفه نیمه ست.

فلج هم شدم انگار.. هرچه می نویسد، جوابش را استیکر می فرستم. به حنا می گویم از طرف من برای پریسا کامنت بگذارد. ترجیح می دهم مسئله ها را ذهنی حل کنم.  

بیست دقیقه طول کشیده این چهارخط. توی سرم پر شده از دود سفید. همه محو و دورند.

صبح کنکور هم همین جور بودم. توی تاکسی، سر تکیه داده به شانه ی ماماا، کتاب را چسبانده بودم به صورتم و صفحه هاش را بو می کردم. مامان بهم خندید. آن شعر را برایش خواندم..

 "از نهفت پرده ی شب / دختر خورشید، / نرم می بافد / دامنه رقاصه ی صبح طلایی را.

 وز نهانگاه سیاه خویش، / می سراید مرغ بد اندیش: /  چهره پرداز سهر مرده ست / چهره ی خورشید افسرده ست/ .. "

بعد از آن روز هم.. تقریبا همیشه ی وقت ها دودهای سفید که بوی آب مانده ی چند روزه می دادند، می آمدند توی سرم و می چرخیدند و من خیلی زمان ها می نشستم و به هیچ چیز فکر نمی کردم. همین طور لال و فلج و یک گوشه افتاده.. مثل یک نازبالش که پنبه هاش گوریده توی هم.

صبر، حوصله و فکر منعطف از قشنگ ترین ویژگی های من بود و .. ادامه که ندارد :)

نوشتن سخت شده. اما می دانم که راه روشن خنکی برای خوب شدن است.

می نویسم آرام آرام.. قول







خ. دختره آهنگ گذاشته.. 

"بی خیال بدبیاری، زنده باد این عاشقانه.."  

 یاد مترسک افتادم. جونش سلامت.

۱ ۲
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan