پنجره می‌چکد

دیدن بلاگر صد در صد دل‌خواه در صبح سرد آذر، ماه آخر پاییز

   
خ. برای او و من، که دل‌مان پست‌های مفصل می‌خواهد و وبلاگ‎های پرحرف.



 گفت ده و نیم انقلاب می‌رسد. اول صبحی، هیچ آماده‎ی انقلاب نبودم. نوشتم:« من یک ساعت بیش‎تر می‎خوابم. » اما نخوابیدم. مثل یک سکانس ملال‎انگیز درباره‎ی روزمرگی، خیره شدم به سقف سفید اتاق. بیدار شدن از خواب در صبح سرد پاییز_زمستانی، مرگ‎بار است. یعنی می‌خواهم بگویم اگر روزی تن رنجور مرا در بستر، بی‌جان یافتید، در اثر کش‌مکش با پتو بوده. فقط بابای سرمایی من، می‎فهمد، از رنجی که می‌بریم. او هم آداب خاصی داشت. یک ساعت زودتر صدایش می‎کردیم؛ یک ربع، بیست دقیقه‌ای غلت می‎زد و پتو را به خودش می‌پیچید؛ بیست دقیقه، نیم ساعتی هم می ‌نشست در رخت‌خواب، به یک گوشه خیره، بعد یک‎باره "یاالله"ـی می‌گفت و به یک جست بلند می‌شد. به‌نظرم، بابا نیمی از شعرهایش را در همین مراقبه‌های صبح‌گاهی ترتیب داده. از بابا به من، سرمایی بودن رسید و خیره شدن. خیره شده‌بودم به سقف سفید اتاق و سناریوی احتمالی زندگی در پیش رو را ترتیب می‌دادم.

 اگر آدم کسل‌کننده‎ای باشید که مکالمات روزمره‌اش به طور معمول، دو صفحه‌ی word را هم پر نمی‌کند، قدم‌هایش هم صدا نمی‌دهد و ترجیحش این است که از مهمانی غافلگیری تولدش باخبر باشد و به موجودی جامیوه‌ای یخچالش مطمئن، درک می‌کنید که موقعیت ویژه‌ی "دیدار اول" چه‌قدر می‌تواند دلهره‌آور باشد. من هستم و می‌خواهم بگویم که اگر روزی گوشه‌ی خیابان تلف شدم، در راه رفتن به محل قرار بوده‌ام. 
البته از نظر من اشکالی ندارد که کسی بنشیند گوشه‌ی دفتر، سرش به کارش باشد و لزومی نبیند که در رابطه با هر مکالمه‌ای که در محیط شکل می‌گیرد، اظهار نظر کند. در اصول من، حرف باید به وقتش بیاید؛ به تناسب موضوع، لحظه، محیط و حس و حال مخاطب. باید از دل من باشد، بدانمش و باورش داشته‌باشم و سر آخر، وقتی از خودم می‌پرسم «خب، که چی؟ اصلا ارزشش رو داره؟» ، داشته‌باشد. طبیعی است که کم‌حرفی خصلت من باشد. ولی اجتماع، سکوت و درون‌گرایی را غیرطبیعی تلقی می‌کند. مثل عجیب‎الخلقه‎ها نشانش می‎دهد و صدایش می‎کند "خجالتی، کمبود اعتماد به نفس یا بی‎ادب".  به‎همین‎خاطر، قبل از این‎که به دیدارت بیایم، فکر می‎کنم به کلیدواژه‎های مشترک‎مان و جملاتی که به گفت‎و‎گو و معاشرت، راه باز می‎کنند. صبح آن روز هم، مثل همه‎ی اولین‎بارها.. اما، حقیقت این است که در ارتباط با آدم‎ها، پیش‎بینی معمولا جواب نمی‎دهد.

 زنگ زد. گفت کارگر منتظر است. من هنوز سوار تاکسی نشده‎بودم. زود رسید : انقلاب زودهنگام.

 من تو را ندیده‎ام هیچ‎گاه. تو، من را نمی‎شناسی. ممکن است هزاربار در خیابان از کنار هم عبور کرده‎باشیم. ممکن است امروز ظهر‎ تو، از من ساعت پرسیده باشی، یا آن شب که باران می‎آمد، من، از تو خواهش کرده‎باشم که همراه هم از خیابان رد شویم. تا به حال، نفهمیدیم. اما اگر بخواهی هم‌دیگر را ببینیم، در خیابانی که هردوی‌مان بارها از آن عبور کرده‌ایم، دیگر رفتارت متفاوت می‌شود. می‌ایستی یک گوشه، در محلی که مشخصه‎ای خاص برای آدرس دادن داشته‎باشد، سر تقاطع یا جلوی کتاب‎فروشی، کنار تابلوی حمل با جرثقیل و در جواب نگاه‎های عذاب‎آور مردم (طوری عجیب که انگار همه باید همیشه، باعجله درحال رفتن باشند،) این پا و آن پا می‌کنی که منتظر کسی هستم، می‌آید الآن. و سرک می‌کشی میان آدم‌ها و ماشین‌ها و مغازه‌ها، در کوچه‌ها، خانه‌ها، آجرها، سنگ‌فرش پیاده‌روها، می‌گردی به دنبال من، دنبال هر خصلتی که از من می‌دانی، عینکم، کفش‌های خاکی‌ام، پنجره‌ها، پنجره‌های آبی، پنجره‌هایی که شب‌ها چراغ اتاق‌شان روشن می‎شود و سایه‌ی تیره‌ی گلدان‎های شمعدانی، اسمم خورشید.. و من از چشم‌هایت که اسمم را تکرار می‎کنند، پیدایت می‎کنم. لبخند می‎زنم و جلو می‎آیم و خب اگر وسط خیابان در انتظار باشی و کسی مستقیم نگاهت کند و به سمتت بیاید، قطعا هم‌اویی‌ست که باید. با کمی تردید، لبخند می‎زنی و سلام اول، رنگ آشنایی می‎گیرد. "مثل دو غریبه که در خیابان به هم برسند و بگویند:« پخش اسب.»" (چهرازی)

 او آمد. گفته‌بودم که ایستاده‌ام کنار خیابان ادوارد براون. با یک لحن عجیب، جواب داده‌بود:« چی؟ افراسیاب؟» ایستاده‌بودم و سعی می‌کردم مهربان و صمیمی و آشنا به‌نظر برسم و دزدانه در انتهای خیابان، دنبالش می‌گشتم. تصور می‌کردم که احتمالا بلند بلند می‌خندد و جست‌و‌خیزکنان می‌آید و دست‌هایش در طرفین، تاب می‌خوردند. چشم‌هایم از دور، شمایلش را محو و تار، تشخیص داد. قدبلندتر از آن بود که فکر می‎کردم. افتاده، با گام‌های بلند پیش می‎آمد و یک‎باره، قدم‎هایش را آهسته می‎کرد و گنگ و نگران، نگاه می‎انداخت به این‎طرف و آن‎طرف. دیدمش، با دنیاهایی که به دنبالش می‎کشید؛ ننه دلاور، استراگون و ولادیمیر که کلاه‎های‎شان را با هم عوض می‎کردند و زنی که صورت نداشت، اما موهایش به طرز غمگین‎کننده‎ای در طول آسمان امتداد پیدا کرده‎بود. در ضمن جست‌و‌جوی قدم‌های کش‌دارش، پیدایم کرد، شک‌دار و خجالتی. جلوتر رفتم و به سمتم آمد. شبیه انقلاب نبود، اگر هم بود، انقلاب میخک، 1974 لیسبون. بدون گلوله، با شاخه‌های میخک، در استقبال از سربازان.




 
 عذرخواهی کرد، به‎خاطر گم‌و‌گورشدنش. فکرش را هم نمی‌کردم. شاید این‌طور فکر می‌کردم که بیاید و بابت گم‌شدن‌ و بلد نبودنش کلی بخندد. دوست داشتم همان‌جا، دوباره بغلش کنم که مثل دخترهای کارت پستالی اینستاگرام، براق و سرخوش و تزئینی نیست. هرقدم که بیش‌تر کنار هم بودیم، به این فکر می‌کردم که چه‌قدر از آن چیزی که فکر می‌کردم بهتر است. نشستیم سر آن میز، که اگر مدیریت جدید نمی‎آمد و هنوز هر میز اسم یک کتاب داشت، نامش می‎شد: "گل‎ها همه آفتاب‎گردانند". تفأل به قیصر زدیم. گفت:« این شعرش رو دو سال قبل از این‎که من به دنیا بیام گفته.» گفتم:« خیلی عجیبه. نه؟» فکر کردم همه‎چیز عوض شده، اما هنوز قیصر می‎خوانیم و حسش می‎کنیم. گفت:« این‎که هنوز هم شعرهاش رو می‎خونیم و می‎فهمیم‎شون؟»  و زبان‎مان باز شد به گفتن از همه‎ی دنیا، همه‎ی آدم‎ها، شعر، سینما، ادبیات، بلاگرها. دو لیوان بزرگ، چای نوشیدیم، من با دارچین، او با دوتا دانه هل و با چوب نبات‌مان، تفاله‌های‎شان را نجات دادیم. برایش قصه‌هایی از زندگی‌ام را گفتم که معمولا پنهان‌شان می‎کنم و این شاید، به‌خاطر آن بود که او کسی بود که حقیقت زندگی را می‌فهمید. تعبیرشان نمی‎کرد، تغییرشان نمی‎داد، جور دیگری نگاهشان نمی‎کرد. این اولین قانون زندگی زمینی‏‎ست و تعداد آدم‎هایی که آن‎ را بلدند، زیاد نیست. دوست داشتم کنارمان بودید وقتی از وبلاگ‌نویسی صحبت می‌کردیم. اشک‌ها و لبخندهای ما را می‌شنیدید. خاطره‌های‌مان را، گله‌های‌مان را، یأس و تقلای‌مان را، بودید و می‌دیدید.
آن‌جا بودیم که حرف آرزوهای‌مان بود. پرسیدم:« دوست داری کجا باشی؟» گفت:« هنرهای زیبا.» گفتم:« بیست دقیقه وقت داریم. دوست داری بریم اون‌جا؟» مکث کرد، نگاهم کرد و بلند شدیم. نگاهش را فراموش نمی‌کنم. 

 مثل یک اتفاق عجیب رسید. مثل سکانسی که تعلیق و غافلگیری را، با هم دارد. سر صبحی، بلند می‌شوی، می‎روی کسی را ببینی که خوب می‌نویسد. از سینما می‎داند، ادبیات را دنبال می‎کند. تنها کسی که در این حوالی، می‎توانی نظرش را درباره‌ی جکسون پولاک بپرسی؛ و با چیزی مواجه می‎شوی که تصورش را هم نمی‎کردی. دختر هجده ساله‎ای که دنیا را همان‎طور نگاه می‎کند که تو می‎بینی. از نگرانی‎های تو دارد، غصه‎های تو را دارد و هرچند که دنیای متفاوتی از احساسات و تجربه‎ها دارید، توانسته دو ساعت بی‎وقفه حرف‎زدن خورشید را ببیند.

 حرف صدتا یه غاز تا ابد است. مثل کلی‎گویی که آفت شعر است و حرف مفت، آفت ذهن. ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره، می‎چیند. گفتم:« خداحافظ نرگس، ولی باز برگرد.»  همه آیند و باز، باز روند. زنده بودن که خود منازعه است، ولی خب به‌هرحال، عشق همیشه در مراجعه است. *










خ. سلام عرض می‌کنیم خدمت زمستون. از قیافه‌ی جدید پنجره خوشتون میاد؟ سر در وبلاگ رو ملاحظه می‌کنید؟ اون یکی بلاگر موردعلاقه‌م به پنجره هدیه داده.
خ. این یکی بلاگر موردعلاقه‌م برگشته. هرچند که به‌نظر من "شوالیه‌ی افسرده‌سیما" خیلی هم اسم برازنده و تو دهن بچرخیه (:/) ، اما باورم نمی‌شه که تونسته یک اسم خوب و برازنده و توی دهن بچرخ (مجددا :/) دیگه پیدا کنه.
خ. اصلا بنده، همین‌جا، هفته‌ی آخر پاییز رو، هفته‌ی بلاگر موردعلاقه نام‌گذاری می‌کنم نقطه


:لبخند

یک بشقاب گاتا٬ دو لیوان شربت بیدمشک نسترن. جلفا بود آن‌جا. از دیدار کلیسای وانک برگشته بودیم که لحن و هوایش آمیخته بود به سکون و سکوتی که راه به گذران زمان نداده‌بود. بیرون که آمدیم گفتم انگار از یه دنیای جادویی رونده شدیم. 

بعدش پناه بردیم آن‌جا‌. دو لیوان شربت بیدمشک نسترن که رویش کمی گل خشک بود و یک بشقاب از گاتاهایی که دلشان گرم بود هنوز.


خ.دوستی.

جرات آغاز را از من نگیر

و بزرگ‌ترین اشتباه من٬ سد راه من٬ آن بود که نتوانستم فراموش کنم. بار عذاب اشتباهاتم همیشه بر دوشم بود. و هروقت که در اتاق خیال می‌نشستم و برای آینده رویا می‌بافتم٬ در وهله‌ی شوق‌ناک آغاز قصه‌های دشوار٬ تک تک پیش چشمم آمدند و توان قدم‌های پیش‌رو را گرفتند.

صبح سی ام اردیبهشت را از یاد نبر

پارسال برایتان نوشتم چه من باشم یا نباشم فردا از آن شماست! و امروز در نوروز پیش رو قلبم عین دریا روشن است و گواهی می‌دهد که: سال ۹۵ هم، سال شماست. تا روز به روز در سایه حضورتان دایره تنگ افراطی‌ها تنگ‌تر و گشایش پنجره اعتدال فراخ‌­تر گردد. همچون شاگردی در مقابل استاد، همت و آگاهی شما را می‌ستایم و تعظیمش می‌کنم و همچون گذشته می‌گویم اگر آبرویی دارم از شماست و همیشه آماده­‌ام تا در طبق اخلاص پیشکش مرام و معرفت شما کنم. ان‌شاء­ا... باشم و روزهای پررونق­‌تان را ببینم.


اکبر هاشمی رفسنجانی-۲۶/۱۲/۹۴




+از کانال سهند ایرانمهر

خ. با تشکر از دخانچی و روشنگری هاش :/ ، هادی حیدری و نقاشی هاش، احمدرضا احمدی نازنینم که امروز 77 سالگیشه، گروه تلگرامی ابراهیمی خودمونی برای تحلیل دقیق مسائل روز، استاد عزیز کلاس قرائت ، خانم حنانه ی شکاری ، هنرمند محبوب و مردمی جناب آقای تتلو، رهبر معظم انقلاب ، کامیار، محبوبه، حسین منزوی، آقای یراقچی، مامان بزرگم و سایر بستگان و بزرگان لشکری و کشوری.   

خ. اینم خاطره شد.

hello world

بلاخره اومد.

شما نمی دونین چقدر سخته کیبورد نداشتن. چقدر عذابه با صفحه کلید صفحه ی نمایش تایپ کردن. مکافاته.. دونه دونه کلیک کنی روی حروف.. چه حرف ها که موند توی گلوم. چه نوشته ها که پست نشد. چه کامنت ها که بی خیال نوشتنشون شدم. چه دعواها که تا میومدم از خودم دفاع کنم جمله به آخر نرسیده، ماجرا تموم می شد میرفت پی کارش.

الان احساس می کنم دستم فلج بوده و حالا دوباره به حرکت افتاده.

صدای کیبورد.. صدای تق تق دوست داشتنی کیبورد.. الان دلم میخواد بشینم تا آخر عمرم تایپ کنم.

برو.. دور شو...

چقدر روز بدیه امروز مثل ترسناک ترین کابوس کودکی..

چه خبره هی شب همه ش شب؟؟

 


دلم روزای گرم و طولانی میخواد..


از سایت دانشکده به شما سلام می کنم

یکی از بچه ها اومده بیدارم کرده، میگه خورشید پاشو بریم استاد نمیاد. تو اینستاگرامش پست گذاشته "دانشگاه بی دانشگاه خانه نشینی بهتر است."

اولین روز از دومین ترم

 کلاس 2108 _ایستایی

 استادی که کلاسش را اینطور شروع می کند:

_ استاد یه نفر دیگه هم هست

+ به درک.. بره بمیره اون یه نفر. مگه تو وکیل وصیشی؟

سال بالایی که برای انتخاب واحد کمکم کرد ازش گفته بود " پیرمرده یکم مشتی میزنه ولی واقعا منصفه دستشم زیاد به انداختن نمیره مگه خیلی منگ بزنه طرف"

برایمان حرف زد. گفت باید جامعه شناس باشی، آدم شناس باشی. گفت که "هرمتر ریسمان آسانسور اگه 400 کیلو رو نگه میداره و تو بالاش بزنی ظرفیت 4 نفر؛ وقتی 8 نفر سوار بشن، ریسمان دیگه تحمل نداره.. نفهمن، باید بیوفتن بمیرن. ولی تو بیا دو متر ریسمان بزن و بنویس 4 نفر.. حساب بی شعوری کاربر رو تو باید داشته باشی."

" کارفرما، مجری، مصرف کننده.. خودتو بذار جای اونا."

"کارفرما پول داره میده. اگه a تومن میده میخواد 5a گیرش بیاد. وگرنه که میذاشت بانک پارسیان 2a سود می بُرد و زندگیشو می کرد.  وقتی تو طرحی میدی که کارفرمات ضرر می کنه، اونم میزنه پس کله ت که بری پی کارت.  برای چی کل دیوارو گرانیت میزنی؟ (دیوار کلاس) لازمه؟ نه.. اگه برای دیوار خارجی و عایق صدا و گرماس، که پشم سنگ میزنی و روش گچ می گیری. انقدر هزینه ی بیشتر و مصالح سنگین تر.. چرا؟ چون از عهد ننه ی من رسم بوده دیوار آجری می چیدن و روشم نما و سنگ و.. البته، اینم هست که ممکنه شما پسرخاله ت معدن سنگ داشته باشه، بخوای اونجوریَم یه پولی صاحاب شی"


" طرح باید صرفه ی اقتصادی داشته باشه و اجرایی هم باشه. اگرنه، نمی تونی کار کنی. مجبوری زمین بشوری زندگیتو بچرخونی. اگه هم بابای پولدار داشته باشی که یه مجله ی معمار میزنی می شینین با بیکارای دیگه بهم فحش میدین."

"هر خطی که می کشی، یا باید نفع اقتصادی داشته باشه، یا برای ایمنی و استحکام باشه یا برای زیبایی"

"یارو میاد سقف می کشه اینجوری اینجوری اینجوری (مثل موج سینوسی) . تو مقوا رو اونطوری نمی تونی دربیاری، من با آهن چجوری اینو بسازم؟  بعد میگم خب اینکه روی خرپشته س، دیده نمیشه اصلا. میگه نه، از دید پرنده.. کلاغ قراره لذت ببره از طرح سقف :| "

"یا میره از سایتای خارجی مصالح پیدا می کنه، 1 مترش هم تو ایران پیدا نمیشه"

"اینم باید در نظر بگیری که وقتی داری تو تهران بنا رو می سازی، امکانات خوب هست، دستگاه های جوش حرفه ای هست، میرن جوش میدن تمیز و محکم میارن.  ولی وقتی داری تو دهاتای میناب خونه می سازی که دیگه.. یارو داشته خرما می چیده تو باغ، حالا فصل خرما تموم شده، اومده یه الکترود گرفته دستش. تو باید برای این 10 سانت جوش بذاری که اندازه ی 1 سانت اون محکم بشه."


"باید به مصرف کننده هم فکر کنی. دراز کشیده رو تخت، چشماش تازه گرم شده، مجبوره بلند شه از جاش، بره اون سر اتاق برقو خاموش کنه. فحش می کشه به جد و آبادت."

"طرف پنت هاوس خواسته، متری 30 تومن پول داده که از منظره کیف کنه؛ معمار نفهم اومده دیوار کشیده تا اینجا (یه جایی 1 متر زیر سقف)، امر کرده که حق نداری بخوابی رو تخت از منظره لذت ببری. باید بیای وایساده پشت پنجره بیرونو نگاه کنی.

همینه دیگه.. شما دارین دستور میدین. پس دستورای خوب بدین.

فکر نکنین معماری یعنی بشینین تو آتلیه، فنجون قهوه تونو بگیرین دستتون، موزیک بذارین و خط بکشین.. اگه بشینین خونه بادمجون سرخ کنین، بیشتر بهتون خوش می گذره."



کلاس 2106 _ قرائت قرآن

من از کلاس های عمومی توقع جدی بودن دارم. که واقعا درس یاد آدم بدهند. به خصوص کلاس های قرآن و دینی و معارف که به حرف و بازی و قصه گفتن طی می شوند. ما دیگر گذشتیم از این حرف ها.. نشستن سر کلاسی که به من بگم تو بگو و حرف های صدبار زده شده و پیام های تلگرامی بگذرد، تلف کردن وقت است.

دلم برای کلاس های خانم تهرانی تنگ شده. معارف سال چهارم خانم عرفانی حتی.. که وسط داد بیداد کردن سرِ ما، یک وقت هایی هم حرف های خیلی خوب میزد از عشق، عدالت،..



کلاس 2103 جلسه ی دفاع ارشدها بود. کلاس 2119 _ مقدمات طراحی معماری 1

این زن همانی ست که قرار است خواب را از شب های من بگیرد، دلخوشی را از روزهای تعطیل. این زن همان است که اشکم را در بیاورد و فکرم را ببرد به احتمال آخر-انصراف-کنکور 97-دانشکده ادبیات



به این ترم خوش بین نیستم. می دانم که می گذرد.. خوب باشد یا بد. بلاخره تمام می شود یک روز. می روم بادمجانم را سرخ می کنم :)

یک درد مطبوعی دارم الان


 انقدر خسته، انقدر خسته، انقدر خسته بود که ایستاده در اتوبوس خوابش برد. قبلش هم توی تاکسی، داشت خواب می دید که نباید بخوابد. تمام دیشب را ایستاده کار کرده بود. زانوهایش از ضعف می لرزیدند.

 

 انتخاب واحد شروع شده بود اما سایت برای من باز نمی شد. زنگ می زدم دانشگاه کسی جواب نمی داد. لیست دروس را نگاه کردم. استاد جان برگشته بود.. حرف هایمان اثر کرده بود. یعنی که برایش مهم بوده. یعنی که "جوجه"هاش را رها نکرده به امان خدا.

آن روز آخر که همه جمع شده بودیم دورش، ایستاد و گفت:" یه دلیل منطقی بیارین که بمونم." رو کرد به من"خورشید.." گفتم و گفتم و یک دنیا حرف زدم برایش. دست به سینه اش باز و شد و گفت "باز هم فکر می کنم"

حالا که برگشته بود، من نمی توانستم سر کلاسش باشم. هم صبح و هم بعدازظهر پر شده بود.


آلبوم را گذاشت رو به روی استاد. خانم ورق زد: +A+، A مدادی، A،.. . خانم، استاد هندسه بود. اسم زیبایی داشت. ارمنی بود. نگاهش کرد. فکر کرد "هی خانم، شما یک تنه جگر ما را در آوردی." و فکر کرد چقـــدر دلتنگ بشود برای طنز یواشکی حرکاتش.

شیت را نگاه کرد و گفت:"دوسش ندارم. خوبه ها.. ولی کار آلبومت فوق العاده بود. نمره ی آخر همونو درنظر می گیرم." 


تکیه داده بود به میله ی اتوبوس، آلبوم لوله شده را بغل کرده، آفتاب گرم می تابید پشت پلک های نیمه بسته ش. هیچ چیز آنقدر ها که فکر می کنیم بد نیست.


رسیدم خانه و غذا خورده/نخورده، فرو رفتم در بالش. چشم هام درد گرفته بود و جایی میان مهره ی سوم و چهارم گردنم انگار خنجر فرو کرده بودند. وسوسه ای گفت "یک بار دیگه چک کن. امروز آخرین روزه." 

صفحه ی انتخاب واحد را باز کرد.. بیان معماری 2، یکشنبه، استاد جان، ظرفیت 2 تا.. کلیک

بیهوش شد، بیهوش شدم.





خ. این روزو باید ثبت می کردم. به خاطر اون جمله ی "هیچ چیز آنقدر ها که فکر می کنیم بد نیست."

حتی شده با مقنعه و سر سفره ی صبحانه، 1 ساعت قبل از ژوژمان بعدی..


۱ ۲
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan