۸۵ مطلب با موضوع «روزنگاری‌ها» ثبت شده است

از روزانه‌ها

این روزها را دوست ندارم. ذهنم مشغول است. فکر می‌کردم به این‌جای زمان که برسم کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. ایده‌های بسیاری توی سرم چرخ می‌زنند، طرح‌های مختلفی برای مطالعه ریخته‌ام، قرار گذاشته‌ام به سلامتی‌ام فکر کنم، اما دست و دلم به هیچ کدام‌شان نمی‌رود. روزها سخت تلاش می‌کنم و به خانه که می‌رسم مستقیم به رخت‌خواب می‌روم. فکر می‌کنم مشغولیت‌هایم را دوست دارم؟ دارم ولی از طرف دیگر، چیزهایی هست که خودم را نسبت به آن‌ها موظف می‌دانستم و حالا نمی‌توانم برای‌شان زمان و انرژی بگذارم. مثلا صحبت کردن با دوستان، آن‌طور که همیشه کنارشان بوده‌ام، مفصل و سر حوصله و مشکل‌گشا. مثلا رفتن به دنبال نوشتن برای کودکان. حالا که امکانش هست نمی‌دانم چرا نمی‌توانم در زندگی‌ام جای‌شان بدهم. با خودم قرار گذاشته بودم به کسانی که دل‌شان می‌خواهد در نوشتن بهتر باشند، کمک کنم. می‌خواستم از هنر صحبت کنم. در این وبلاگ، دریچه‌های دیگری باز کنم. حالا وبلاگ‌هایتان را می‌خوانم، نکته‌ها هست بسی ولی توانی برای حرف زدن کجاست؟ 



خ. از این‌که گاهی اوقات کامنت‌ها را می‌بندم، نمی‌خواهم عذرخواهی کنم. گاهی مواجهه‌های یک طرفه بهتر است، هم برای متن، هم برای ما.  اما می‌خواستم چیزی بگویم. من می‌دانم که آن بیرون چه خبر است. می‌دانم که این روزها همه گرفتاری دارند و غصه دارند و دل‌خوشی‌ها کمتر شده. معتقد نیستم که به این خاطر نباید از ناراحتی‌ها نوشت، اما این‌که شما می‌خوانید، با این همه هنوز این‌جا را می‌خوانید و به من اعتماد می‌کنید و به من محبت دارید، باعث می‌شود توی چشم‌های من اشک جمع بشود. عمیقا از ته دل سپاس‌گزار هستم.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۴ آذر ۹۷

خونه‌ی بهار کدوم وره؟

خیلی خسته‌ام. که نمی‌دانم چه‌قدر باید از خسته بودن بنویسم که ذره‌ای‌ش از جانم بیرون برود. که حتی نوشتن هم خسته‌ام می‌کند و فکر کردن به نوشتن. این را بگیر و ببر در همه‌ی انواع ارتباط‌های بیرونی. کلامی، چشمی، لمسی، هرچه. نمی‌توانم دیگر کسی را اطرافم تحمل کنم. کلمه‌ای یا صدایی را. و ارتباط درونی، که ممکن است بپرسی مگر داریم؟ داریم، دعا. و من از دعا کردن خسته‌ام.


  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۲۸ آبان ۹۷

خواب دیدم

همین حالا از خواب بیدار شده‌م. خواب دیدم که برگشته بودم به گذشته. آگاهانه. به خودم گفتم که دیگه نمی‌تونم تحمل کنم این دنیا رو. برگشتم به گذشته. رفتم سر کلاس صمد. صمد بهرنگی. عجیب بود. همراهش شدم. می‌نشستم سر کلاس‌هاش. باهاش صحبت می‌کردم و گوش می‌دادم. یادم رفت چرا اومدم گذشته. پر از شور انقلابی بودم. با خودم می‌گفتم مسیر تاریخ رو عوض می‌کنم این بار. نمی‌گذارم چیزی بشه به مناف، به بهروز. صمد اومد سر کلاس یک بار. خالی بود اتاق. من بودم و یکی دیگه. گفت نقشه‌ی ترور شاه رو داریم. انگار این اتفاق توی تاریخ افتاده بود. می‌خواستم این بار موفقیت‌آمیز باشه. من و یک دختر دیگه رفتیم کاخ سعدآباد. انگار مراسمی بود که کسی رو راه نمی‌دادند. قرار بود بگم به عنوان پرستار اومده‌م. با ماشین رفتیم تا پشت کاخ، تک به تک قرار بود بریم تو. رفتم جلوی در، بلد نبودم از آیفون و دم و دستگاهش استفاده کنم. اون یکی دختره اومد. زنگ زد. گفت پرستار بچه‌ایم. رفتیم داخل. آقایی ایستاده بود. با خوشحالی یک چیزی گفت که از وسطش شنیدم ...  آقای طالقانی پیششونند. 

رفتیم پایین. کنار پله‌ها چندتا زن ایستاده بودند به عنوان نگهبان برای ورود. چیزی نگفتند. از پله‌ها رفتیم پایین، هال کوچکی بود و اون سمت اتاقی که زیاد دیده نمی‌شد. سر برگردوندم از اتاق، دیدم آقای طالقانی بلند شده، عباش رو جمع کرده، داره می‌ره با دو سه نفر دیگه. نفسم بند اومده بود. تماشاش می‌کردم. برگشتم دیدم شاه ایستاده. شکل‌شون دقیقا همون‌طور بود که توی مستندات هست. سلام کردم. با تاخیر یادم افتاد باید طبیعی باشم. تعظیم کردم. بقیه آدم‌ها نکردند. فهمیدم کارم ضایع بوده. متوجه شدم صمد رسیده. چهره‌ش مثل صمد نبود اما من توی خواب می‌دونستم صمده. شاه دعوت‌مون کرد بنشینیم. روی میز چاقو بود سه تا،دسته قرمز و نارنجی و ظرف بزرگ میوه. رفتیم به سمت مبل‌ها   هنگام نشستن من یواشکی یکی از چاقوها رو برداشتم. حال و احوال‌مون رو پرسید. من اشاره کردم به اتاق که زنی با لباس فاخر انگار روی تختی دراز کشیده بود. فقط دامن لباسش پیدا بود. پرسیدم شهبانو حال‌شون مساعد نیست؟ روش رو برگردوند، من از پشت دختر همراهمون،چاقو رو دادم به صمد. گرفت. شاه گفت که مختصری سرگیجه داشته شهبانو. صمد رفت نشست کنار شاه. شروع کرد آرام صحبت کردن. دیدم صدای خرخر میاد و یونیفرم نظامی شاه سرخ رنگ شده. دیدم دست صمد پهلوی شاهه. به دختر زدم گفتم بریم، بدو. نگران صمد نبودم. نگران هیچچی نبودم. فکر می‌کردم کار انجام شد. دختر می‌پرسید صمد چی‌؟ گفتم بعد میاد خودش. می‌دونستم لازم نیست نگرانش باشم. دویدیم و رفتیم از پله‌ها بالا، جلوی زن‌های نگهبان ، مرد... دختره رو ندیدم دیگه. رفتم. رسیدم به خونه‌ای که انگار خونه‌ی مادر صمد بود. خواهراش و مادرش توی حیاط کنار حوض بودند. رفتم توی یک اتاق که فضاش مثل آشپزخونه قدیمی خاله اینا بود ولی اتاق بود. یک اتاق خالی که کفش موکت قهوه‌ای داشت. حالا پر دلهره بودم. تمام اتاق رو قدم‌رو می‌رفتم. منتظر بودم صمد برگرده. می‌دونستم که ترور موفق نبوده. زخم اون قدر بزرگ نبود که بکشه. فکر می‌کردم بلاخره می‌فهمند. فکر می‌کردم چه جوری باید بشه که بعد از بیرون اومدن صمد متوجه بشن‌. می‌دونستم گیر می‌افتیم‌. نگران نبودم. پشیمون هم نبودم. می‌دونستم کار درستی کردیم. ولی بعد به این فکر کردم که من اومده بودم کار رو درست کنم. از پسش برنیومدم. همه چیز همون‌طور موند. باز هم نشد. حالم بد بود. دلهره داشتم. کلافه و عصبی بودم و طول اتاق رو راه می‌رفتم. صمد پرده رو کنار زد و از در اومد تو. صمد بود. محکم بغل کردمش. زبونم بند اومده بود. آویزون گردنش بودم و گریه می‌کردم که خدایا، زنده‌ست. مادر و خواهرش اومدند تو که بپرسند چی شده صمد؟ من رو دیدند از جلوی در برگشتند. بوسیدمش، بغلش کردم، گریه کردم. صمد نگهم داشته بود، اما نمی‌دونست چه خبره. ولی نپرسید. آروم پایین اومدم و عقب رفتم. چهره‌ش خنثی و خالی بود. پرسیدم چی شده؟ گفت دختره لومون داده. گفت رفته به اون نگهبانای زن گفته چی‌کار کردیم. صمد زودتر اومده بود بیرون ولی. دختره گفته صمد هم اگه شرافت داشته باشه می‌ره خودش رو معرفی می‌کنه و تقصیرها رو گردن می‌گیره. گفته مارکسیست‌ها دیگه دارند از خط رد می‌شن. آه نفرت‌باری کشیدیم جفت‌مون. گفت میان پیدام می‌کنند. نشست زمین. مثل آقام که می‌نشست وسط اتاق، تکیه می‌داد به بالش‌های پشت کمرش و پاش رو زاویه‌دار می‌گذاشت. جوراب نداشت، پاش هم شبیه آقا بود، جوانتر. گفت پیدام می‌کنند. حالتش خیلی آسوده و آرام بود. بدون ذره‌ای نگرانی، خستگی یا پشیمونی. انگار طبیعی بوده، انتظارش رو داشته. همیشه می‌دونسته، منتظرش بوده. نشستم کنارش، دو زانو. می‌دونستم باید بهش بگم. می‌لرزیدم. صدام هم وقتی گفتم صمد، باید بگم یه چیزو... نگاه کرد. تمام تنم می‌لرزید. دستش رو گرفتم. آروم گرفت تنم. وقتی می‌گفتم صدام واضح و روشن بود. من از آینده اومدم صمد. خواستم همه‌چی رو درست کنم. اما نشد. هربار که کسی برمی‌گرده اتفاق‌ها یک جور دیگه می‌افته، اما هیچچی عوض نمی‌شه. (انگار هرکی از آینده می‌اومده،باعث می‌شده اتفاقات یک جور دیگه بیفتند ولی نتیجه‌شون تغییر نکنه. مثلا همین که در واقعیت صمد توی ارس غرق شد و از این کارا نکرده بود اصلا‌.) نتونستم هیچ‌کاری کنم صمد. حالا هم باید برگردم، بدون این‌که فایده‌ای داشته باشه. 

آروم بود. مرد نشسته بود با یک زانوی عمود و تکیه به بالش‌های گرد قرمز با روبالشی سفید. نشسته بود که مرگ به سراغش بیاد. تعجب نکرد. نه که معمول باشه براش، اصلا مهم نبود این چیزها. برای من هم مهم نبود. یک چیز بود که ما بهش اهمیت می‌دادیم، مردم اون بیرون. دستش توی دستم بود. نگاه مستقیم و روشن نافذش به چشم‌هام بود. گفت تاریخ مسیر خودش رو می‌ره خورشید. بیدار شدم.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۱۲ آبان ۹۷

آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسفند


 اما اگر راستش را بخواهی، دیگر دلم نمی‌خواهد زندگی کنم.

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۷ آبان ۹۷

پس از یک سال و حالا...

از آن وقتی که به من گفتی Amelie را ببینم، هر روز یادم بود اما پیش نمی‌آمد. مدام گوشه‌ی ذهنم مرور می‌کردم که باید ببینمش و سراغت را بگیرم تا بیشتر از آن صحبت کنیم. نمی‌دانم هنوز این‌جا را می‌خوانی یا نه. مرا ببخش که دیر رسیده‌ام.

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۵ شهریور ۹۷

سرمون بالاست

الهی بمیرم من که بعد اون همه تلاش باید اشک‌هاتونو ببینیم. شما قهرمان‌های روزهای سخت ما هستید. پر از بغضم، از تنهایی‌تون، از ستم‌هایی که بر ما می‌ره و شما بودید که جنگیدید، با تمام وجود و امید رو، تا آخرین لحظه، توی دل‌هامون روشن نگه داشتید. امروز رو، این حال رو، یادگار نگه می‌دارم.

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۵ تیر ۹۷

برای زیستن، دو قلب لازم است.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۱۲ خرداد ۹۷

گفتم دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم. کافی است دیگر. بیشتر از این نمی‌خواهم. گفتم برایم مهم نیست بقیه چه بگویند. برای چه خودم را اذیت کنم؟  گفت به‌خاطر من.

اولین‌بار بود که از من می‌خواست به‌خاطر او کاری انجام بدهم. خواست از تلاش دست نکشم.




خ. پانزده سال پیش٬ در همین خانه٬ زیر همین سقف٬ همین‌جا که حالا نشسته‌ام٬ با تن تبدار افتاده بودم. نیمه‌شب بیدار شدم توی بغل بابا٬ تو داشتی دستمال خیسی را به سر و پایم می‌کشیدی. صدایت زدم. دستم را گرفتی و آهسته آهسته با من حرف زدی. نمی‌فهمیدم چه می‌گویی ولی همین که صدایت را می‌شنیدم٬ کافی بود برای من.

من بزرگ شده‌ام مامان. زندگی را شروع کرده‌ام. اما هنوز٬ یک شب‌هایی از خواب می‌پرم٬ ترسیده٬ تنها٬ تبدار٬ تو را صدا می‌کنم. مامان بیا دستم را بگیر.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۷

مباش غره به سامان این بنا که نریزد

 یک پشتی می‌گذارد زیر سرم و می‌دود سمت کمد چادرها. تای چادر گل‌گلی را باز می‌کند و می‌کشد رویم، بعد آن یکی را که نقش و نگار سبز دارد. می‌رود سمت پنجره‌ها. زیر لب می‌گویم بگذارد باز بمانند. می‌ایستد، یک چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم و دوتایی‌شان می‌روند. در نمازخانه‌ی آبی مدرسه، سست و بی‌جان افتاده‌ام. پرده‌های نازک آبی، در دست باد پرواز می‌کنند و فرومی‌افتند و آسمان، پیدا و پنهان می‌شود. دسته‌ی کلاغ‌ها در راه بازگشتند. روشنی درخشان روز، فرونشسته و هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رود. فکر می‌کنم« باید آرام باشی». در خیالم می‌گردم دنبال روان‌نویس نوک‌نمدی دو دهم، روی یک صفحه‌ی سفید A3، هزاربار می‌نویسم :"ای خیال عارضت آه ضعیفان را عصا"

 نگار می‌نشیند کنارم. بسته‌ی شکلات را از دست لرزانم می‌گیرد و کلنجار می‌رود برای باز کردنش. از هدیه می‌پرسم:« به سالن سر زدی؟» می‌گوید که همه دارند درس می‌خوانند. این‌طور می‌گوید تا بلند نشوم بروم بالای سرشان. با غصه می‌گویم:« بچه‌های مردم رو سپرده‌ند دست من.» نگار می‌گوید:« اصلا نگرانش نباش. این دیگه چه کوفتیه؟» کاغذش را پاره می‌کند و می‌دهد دستم. اصرار می‌کنم:« شما دیگه بفرمایید سر درس‌تون.» می‌خندند و نگار یک کیک از کیسه‌اش بیرون می‌آورد. « نه، ما این‌جا هستیم تا تو همه‌ی این‌ها رو بخوری!» می‌گویم:« نمی‌خورم، من از این کیک‌ها دوست ندارم.» گوشی‌ام را می‌دهم دستش تا با خانم امینی تماس بگیرد. در نمازخانه را که می‌بندد، اشکم روان می‌شود.

 خانم مصلحی آمده و یک بسته‌ی بزرگ پفک برایم آورده. همه‌ی توانم را جمع می‌کنم، می‌نشینم و تکیه می‌ذهم به کمد پرچم و اعلامیه‌های 22 بهمن. پفک را باز می‌کند، می‌نشیند رو‌به‌‌رویم و زانوهایش را بغل می‌کند. «باز یادت رفت غذا بخوری؟» به چشم‌های مهربان گوستاو فکر می‌کنم و اشک‌هایم می‌چکد. جلوی خودم را نمی‌گیرم. فکر کردن به این‌که جلوی خودم را بگیرم، تمام انرژی بازیافته‌ام را تحلیل می‌برد. دوباره دراز می‌کشم و چادر گلدار آبی را می‌کشم تا چانه‌ام. می‌گویم:« بچه‌ها توی سالن تنهااند.» می‌گوید:« نگران نباش.» نمی‌رود. با هم صحبت می‌کنیم. 

*

 سه و نیم صبح بیدار شدم. نامت را صدا کردم. خواستم بیایی و دستم را بگیری. خانه تاریک و ساکت بود، تنم تبدار و هوا گرم. خودم را کشیدم سمت پنجره و تا نیمه بازش کردم. لیوان نصفه‌ی آب را از روی میز برداشتم و خالی کردم روی سرم. جواب نداد. پتو را پیچیدم دورم و پاکشان رفتم سمت آشپزخانه. توی تاریکی، شربت آبلیمو درست کردم و دراز کشیدم روی زمین. گشتم دنبال تمام چیزهای کوچکی که در دل این روزهای خوب، آزارم داده‌اند. هیچ‌کدام آن‌قدر بزرگ نبودند. پس من ضعیف شده‌ام. وابسته شده‌ام به یک روال مشخص که اگر هر جزئش نباشد، از پا می‌افتم. برای خودم یک دستورالعمل خوشبختی نوشته‌ام و اگر طبق نقشه پیش نروم، احساس ناکامی و شکست می‌کنم. باید از بندها جدا شوم. از نیاز به حضور مام‌بزرگ سر سفره‌ی شام، از محبت بچه‌های سال چهارم دبیرستان ما، از دل‌مشغولی شیرین دوست داشتن، از انتظار کشیدن برای لحظه‌ی رسیدن، از شمردن لبخند دیگران، از احتیاج به شنیده شدن نامم، از بودن تنها دو دوست من در قسمتی از هرروزم. باید از وابستگی‌ام نسبت به آن‌ها جدا شوم. بعد نگرانی‌های دیگرم را حل می‌کنم.

 هوا روشن شده بود که تلفن خانه زنگ خورد. همکارهایم بودند. تلفن را گذاشته بودند روی اسپیکر و همه با هم داد می‌زدند که می‌خواهند مرا ببرند کله‌پاچه بخوریم. سفارش کردند استراحت کنم و اگر مواظب نباشم، به مادرم خبر می‌دهند. گفتم به مادرم خبر ندهند.

از کوله‌پشتی، سررسید اضافه‌ام را درآوردم و شروع کردم به نوشتن. شاید حالم را بهتر کند. 

  

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۷

اسمش حناست، بهترین دوست منه.

برام شال بافته، برای من که همیشه رنجورم از سرما. بنفشه، سفیده، طوسیه، صورتیه. می‌پیچم دورم، خاطره‌ی انگشت‌های کشیده‌‌ش، دور شونه‌هام حلقه‌ می‌شه. می‌گه:« از ایناست که باید بندازی و بشینی روی صندلی، کنار پنجره، با چایی و کتاب بخونی.» می‌گم:« این خود خانجونه.» لبخند می‌زنه. آفتاب افتاده روی صورتش، چشماش رو جمع کرده. از آفتاب بدش میاد، عاشق سرماست. برای من شال بافته و نشسته کنارم روی این نیمکت آفتاب‌زده.

شبه، تنهام، گوله‌ش می‌کنم و می‌ذارمش روی چشمام. بوی کاکتوس می‌ده. بوی انگشت‌های کشیده‌ش که دونه دونه گره‌ زده نخ‌ها رو. بوی صداش که توی گوشم می‌خونه " می‌دونی بلبل، تو نباید سردت بشه، آخه چیز تیغ تیغیا، گلاشون از همه گلا قشنگ‌تره."



خ. دوست داشته من یک پست بذارم که آبی و زرد باشه. دیگه این‌که چشم آدم درمیاد تا بخونه، به خودش مربوطه.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.