پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

جرات آغاز را از من نگیر

و بزرگ‌ترین اشتباه من٬ سد راه من٬ آن بود که نتوانستم فراموش کنم. بار عذاب اشتباهاتم همیشه بر دوشم بود. و هروقت که در اتاق خیال می‌نشستم و برای آینده رویا می‌بافتم٬ در وهله‌ی شوق‌ناک آغاز قصه‌های دشوار٬ تک تک پیش چشمم آمدند و توان قدم‌های پیش‌رو را گرفتند.

I can't take my mind off you

شاید که تو دیگر پیدایت نشود که در روزهای من سرک بکشی٬ شاید که دیگر نتوانم از پشت این پنجره‌ی آبی نگاهت کنم. یادت اما٬ هنوز روشن و گرم٬ عزیزترین دل‌خوشی لحظه‌هاست.

گرم یاد آوری یا نه...

ماه کامل امشب مهمون آسمون منه.

یادته تو بچگیا٬ تو قصه‌ها٬ خورشید خانوم بود ماه آقا.. 

یادته قصه‌ی شب یلدا رو؟ 

یکی بود یکی نبود٬ خورشید خانوم بود که همه روز صبح تا غروب می‌نشست چشم به راه که ماه سر برسه. اما کیه که ندونه؟ تا خورشید تو آسمونه٬ ماه بیرون نمیاد..

ربطش به یلدا چیه؟ یادم نیست. از اون قصه‌ قدیمیاس. فقط تو یادم مونده که خورشید هیچ‌وقت به ماهش نرسید. چرا قصه‌های قدیمی ان‌قدر غصه دارن؟


تو که ماه بلند آسمونی 

منم ستاره می‌شم دور دور دور دورت می‌گردم..


دست خط بابا بود٬ اول کتاب سهراب٬ کتاب نقاشی‌هاش. گفت که هدیه‌ش داده بود و ( این‌جا آه کشید. از چی؟ غم؟ حسرت؟ خاطره..) بهش برگردونده.

این یکی هم عنوان یکی از پست‌های بابا بود. یک عکس٬ یک شب٬ که مثل حالا تیره بوده مثل یک آه غلیظ. ابر بوده آسمان شب٬ بی ستاره.. ماه٬ قرص کامل٬ می‌درخشیده تو دل آسمون. بغض هم داشته شاید.. نه٬ رگه‌هایی از اندوه در انبوهی از حیرت. مثل همیشه که نگاه می‌کرد به دنیا٬ اون‌طوری که هیچ‌کس نمی‌بینه٬ انگشت‌های کشیده و سرخش (چرا دست بابا همیشه سرخه؟) اشاره می‌کرد به مرکز دنیا٬ جایی که آیه‌ای الهی نزول کرده بود و کسی حواسش نبود. و سرشار می‌شد از حیرت٬ از شکر٬ از دعا٬ فتبارک‌الله احسن الخالقین.. یا به قول خود دوتاییمون٬ چیه این زندگی؟ 

شبم را تو روشن‌ترین ماه باش.


کورمال کورمال دستمالی پیدا می‌کنم و می‌کشم به چشم‌هام. اگه من خورشیدم و تو ماه منی٬ بابا آسمونه. 


شب سرده٬ ماه فقط یه گوی کوچیک نورانیه٬ تو آسمون بزرگ تاریک.. چطور ان‌قدر روشن می‌کنه این شب سرد رو؟

اصلا ببینم٬ تو هیچ حواست هست؟


میرم می‌شینم تو حیاط٬ سر پله‌ی اول. اون‌جا که بابا همیشه کنارم می‌نشست. اون‌جا که تو هیچ‌وقت کنارم نمی‌شینی.


تو را من چشم در راهم شباهنگام٬

که می‌گیرند در شاخ تلاجن

 سایه‌ها رنگ سیاهی.

وز آن دل‌خستگانت راست٬ 

اندوهی فراهم.

تو را من چشم در راهم.





خ. لااقل این عاشقانه را گوش کن. 

Sonata pathetique

حضرت آقا بتهوون

شهر من، من به تو می اندیشم

من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.

 

سرتاسر وجود مرا
گویی
چیزی بهم فشرد

تا قطره‌ای به تفتگی خورشید
جوشید از دو چشمم
.
از تلخی
 تمامی دریاها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.


شاملو




خ. نوشته بود اگه دلت آروم نمی گیره، برو تو خیابون و بین مردم بچرخ. دلت قرص میشه.

نشسته م رو پشت بوم و نگاهشون می کنم که راه میرن و حرف میزن و می خندن و چراغ مغازه ها روشنه. دلم قرص میشه. خدا رو شکر.

یک وقت هایی، یک حرف هایی، گوله می شوند توی گلوت

امشب ابرها بسیار نزدیک زمین شده اند. آنقدر نزدیک که بتوان حرکت شان را روی پوست صورتت حس کنی..  



خ. وقتی می بینی حرف های گیر کرده در گلوت را بلاگر دیگری نوشته.

خ. دل من مانده در آن جاده ی پر پیچ و خم در دل کوه های جنگلی (یا جنگل های کوهی) . آن بالا، پیش آدمهای پرلبخند پرتلاش، پشت خانه های چوبی، روستا و گاو و بوقلمون و اردک هاش.. و آن کانکس کوچک بی مناسبت.. که مدرسه ی بچه های روستا بود.   خدایا شما که خبر داری از بزرگترین آرزوی من.

خ. پر آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

اسیر


ما را دیدند.

نشسته بر طغار زندگی، کاسه ی عشق لیسیده..

و هرچه گفتیم " الله وکیلی ما نکردیم.. چه می دانستیم؟ خبر نداشتیم اصلا "

کسی گوش نشد.

گرفتند و داغ زدند و برایمان ابد بریدند.

زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan