پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب، ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟


  از آدمی که گذاشته و رفته، فقط چندتا عکس و آهنگ مانده بود که سراغشان نمی رفتم. هربار که نگاهشان می کردم، انگار دورتر می شد. هربار که جایی غیر از کنار او می شنیدمشان، خاطره ی دیگری، از تنهایی و دلتنگی به جای تصاویر گذشته می نشست روی وزن و کلمات. 

 الان داشتم فولدرهایم را خانه تکانی می کردم؛ خوردم به یک عکس، بی هوا. "ثبت مکالمات یک روز مهرماه گذشته"

برایم نوشته چطوری دخترجان علامت سوال دونقطه لبخند. نگاه می کنم به کلمه هایش.. چطوری دخترجان؟ :) 

حس می کنم آنجاست. نشسته آن طرف و با من حرف میزند. 




خ. آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست   هرکجا هست، خدایا..

یخ زدن در راهروی 2118


 ما منجمد می شویم. برف ما را دفن خواهد کرد و هزار هزار سال بعد، یا حتی دوهزار هزار سال بعد، تمدن جدید ما را پیدا می کند و می گذارد توی آفتاب تا یخمان باز شود و صدامان می کند اصحاب جلید که " اذ اوی الفتیه الی .الجلید. فقالوا ربنا آتنا من لدنک رحمه هیی لنا من امرنا رشدا"








پ.ن: جمله ی آخر آیه ی 10 سوره ی کهف است که یخ آمده جای غار.


خ. دسته ی "تاریخ گذشته" برای آن پست هایی ست که سر موقع پست نمی شوند اما دلشان می خواهد گفته شوند.

خ. این برای دوشنبه ی دوهفته پیش است که برف خفنی آمد.

زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan